داستان عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی کوهمره ای

سهراب سهرابی شکفتی

بنام خدا

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت اول

 

کمتر از چهارده سالم. بود سواد مکتبی خوبی داشتم ،خواندن و نوشتن،قرآن حساب سیاق وغیره،…پدرم از مال و مکنت خوبی بر خوردار بود اما به عللی نمیتوانست کار های سخت ،انجام دهد ،نه روستا زاده بودم نه عشایر ،چیزی بین این دو، یعنی عشایر نیمه سیار ،دامداری ،کشاورزی، باغداری ،ممر عیشتمان بود ،هرگاه آسمان با ما آشتی بود روزی فراوان می رسید ،وبرکت از هر سو می بارید،ومعمولاً هم آن سالها آسمان دست و دل باز بود ،باران به وفور می بارید،هم کشاورزی و باغداری وهم دامداری نیاز به زحمت فراوان داشت ،پدر نمیتوانست از عهدهُ کارها بر بیاد ،من از کودکی. به کار گمارده شدم، کودک.کار بودم بیشتر زحمت باغداری و دامداری روی دوشم بود ،اما زمینهای کشاورزی مون دست رعیت بود. نیمه کاری وگاهی هم ثلثی کاری بسته به این بود که بذر و گاو کود خودمان بدهیم یا رعیت تهیه کند،گوسفندان چوپان داشتند کار باغداری را اغلب من انجام میدادم فقط از پدر راهنمایی میگرفتم ،اما جمع و جور کردن محصولات کشاورزی کاه و علوفه وغیره هم کار زیادی داشت که با خودمان. وبهتر است بگویم با من بود ،هرگاه چوپان مریض میشد یا کار داشت یاتمارض میکرد قطعاً من جانشینش بودم ،کار باغ و رسیدگی به احشام و جمع و جور کردن محصولات کشاورزی و علوفه و غیره وتبدیل و فروش محصولات ،به پول برای سایر ما یحتاج .باعث شده بود که حتی یک روز. استراحت هم نداشته باشم ،خلاصه یک روز هم بیکار نبودم .بیکاری در زندگیم مفهومی نداشت ،.از سیزده سالگی به بعد فروش محصول باغ ،به عهدهُ من بود .به خر و قاطر بار میکردم در آبادیهای اطراف یا در ایل .به فروش میرساندم چه با پول و چه پایا پای با گندم و جو و کشک و پشم و غیره ،گاهی که فروشم خوب بود با اجازهُ پدر ،مبلغی هم برای خودم بر میداشتم .که طی دوسال مبلغ قابل توجهی شده بود ،مغرور بودم. می خواستم در خانه همه کاره باشم به سایر اهل خانه امر و نهی میکردم.با اینکه عصای دست پدر بودم و پدر خیلی دوستم داشت از اینکه در کارش.در ریاستش دخالت می کردم خوشنود نبود .و همیشه دنبال بهانه میگشت تا دمم را قیچی کند.و به نحوی قدرتش را به رخم بکشد.و ادبم کند.یک روز که میخواست دو تا گوسفند. به چوبداربفروشد. ومن حس کردم چوبدار قیمت پایینی را پیشنهاد کرده. مانعش شدم دو روز بعد وقتی که پدر به شهر رفته بود در غیابش همان گوسند ها را به قیمت خیلی بالا تر فروختم و پولش را به پدر دادم ،پدر نه تنها خوشحال نشد بلکه بر افروخته و نارا حت گفت دیگر تصمیم به فروش نداشتم .چرا فروختی. گرچه مبلغ اضافه بر پیشنهاد خودش به من داد اما از چهره اش نا رضایتی پیدا بود ،شاید ترس از اینکه از قدرتش کاسته شود باعث عدم رضایتش بود .

این نا رضایتیها کم کم در دل پدر گره شد و منتظر جرقه بود ،اواخر تا بستان بود. دو تا بار انجیر و انار آماده کردم ساعت چهار صبح بار کردم تا در آبادیهای اطراف بفروشم .تا عصر سگ دو زدم تا به قیمت مناسب فروختم نیمه شب بود که خسته و کوفته به منزل رسیدم خیلی خسته بودم سرم گذاشتم زمین خوابم برد ،صبح زود پدر از خواب بیدارم کرد و.گفت چوپان مریض شده باید بری دنبال گله ،چشمهام باز نمیشد. خودم را به خواب زدم ،هرچه صدام کرد جواب ندادم پا هامو گرفت و با رختخواب تا جلو در کشید .به حرف آمدم گفتم دنیا هم آخر بشه من امروز دنبال گله نمیرم .سرم گیج میرفت بدنم کوفته و خسته بود واقعاً به خواب نیاز داشتم .تلاش روز قبل و شب نخوابی نایم را گرفته بود پدر با عصبانیت شروع به بد و بیراه گفتن به من کرد . و من مغرورانه و غیره مودبانه خلاف روش تربیتی طایفه گفتم خودتی .از عصبانیت صورتش سرخ شده بود رفت از داخل خونه یک چوب برداشت .اومد. طرفم می تونستم از دستش فرار کنم اما فکر کردم تهدید میکنه وکتکم نخواهد زد ،اگر فرار میکردم هر.گز به من نمی رسید غرورم اجازه نداد فرار کنم .دستم را گرفت و با چوب افتاد به جونم مادرم واسطه شد اما اوهم به سختی کتک خورد آنقدر کتکم زد که بیهوش روی زمین افتادم

چنین انتظاری از پدر نداشتم تمام دقِ دلیهاش سرم خالی کرد بچه ها خواهران و برادرن کوچکم. از خواب پریدند همه باهم جیغ میکشیدند و گریه میکردند

حالا هم خواب از چشمم پریده بود و هم خستگی از تنم بیرون رفته بود فقط جای چوبهایی که به تنم خورده بود درد میکرد وبیمهریهای پدر روانم را می آزرد

گریه نکردم اصلاً به روی خودم نیاوردم .

پدر رفت داخل کپر دراز کشید و من چمباتمه زیر سایهُ درخت بلوطی نشستم و دستم به سرم گرفتم آنقدر بغض گلویم را میفشرد که حتی نمیتونستم هق هق کنم چند دقیقه بعد مادرم اومد دنبالم هرچه التماس کرد که بیا صبحانه بخور. دستش را عقب زدم ساعتی بعد پدر گله را از قاش بیرون کرد و خودش رفت دنبال گله و مرا هم تهدید کرد چوپان که واقعا خودش را به مریضی زده بود سرش را از زیر پتو بیرون نیاورد

یک ساعتی زیر سایهُ درخت نشستم و بعد آبی به صورتم زدم و لباسم را عوض کردم .پولی که پس انداز کرده بودم گذاشتم تو جیبم.بدون اینکه صبحانه بخورم. راه کوه را پیش گرفتم و به راه افتادم به التماسهای مادرم هم که میگفت نرو  وقعی نگذاشتم ،

به سمتی حرکت کردم که تا حالا نرفته بودم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت دوم

نمی دانستم این بیراهه به کجا ختم میشود ،نه آب همراه داشتم نه نان .در مسیری می رفتم که بعید بود به این زودیها به آبادی برسد ،یک سره تا. ساعت چهار بعد از ظهر کوه پیمودم ،در مسیر از چشمه کوره ای سر راه آب نوشیدم ،کم کم از گرسنگی نای و توانم را از دست داده بودم.از دور در دامنهُ کوهِ رو. به رو چند تا چادر سیاه دیدم ،به طرف آبادی حرکت کردم ،در نزدیکیهای آبادی روی سنگی نشستم .وشروع کردم به زمزمه کردن،

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نا مهربان بودیم رفتیم

بغضم ترکید و حسابی گریه کردم .دو دل بودم که به طرف آبادی برم یا نه.

اما گرسنگی توانم را بریده بود .بالاخره به سمت آبادی رفتم.در آبادی قشرقی به پا بود. یک چادر سفید گوشهُ آبادی و چندتا چادر سیاه دایره وار دور هم بر پا شده بود جمعیت زیادی دور هم جمع بودند و شیون و زاری میکردند .معلوم بود اتفاق ناگواری افتاده یا کسی فوت کرده، تصمیم گرفتم بر گردم اما از گرسنگی نای بازگشتن نداشتم ،بی اختیار به سمت چادر سفید که دورش خلوت بود رفتم .چندتخته فرش زیبای محلی کف چادر فرش شده بود .اطراف چادر را بالا زده بودند .تا هوا عبور کند .وسط فرشها یک لعل گذاشته شده بود و یک جلد قرآن روی لعل بود کسی متوجه ورودم نبود.جلوی همین چادر چند دقیقه ای ایستادم ،

یک نفر از داخل جمعیت به طرفم آمد .پرسیدکی هستی گفتم بندهُ خدا پرسید از کجا می آیی و به کجا میروی گفتم از همین اطراف آمده ام و با انگشت کوههای رو به رو را نشان دادم و گفتم به سمت این کوهها میروم ،معلوم بود که از جواب نا مفهومم تعجب کرده،تعارف کرد نشستم گوشهُ چادر کنارم نشست خوش آمد گفت پرسیدم کسی رحمت خدا رفته گفت بله پدرم امروز رحمت خدا رفته.تو آبادی کسی بلد نیست قرآن بخواند برادرم رفت از روستای همجوار قرآن خوان بیاورد. اما اوهم نبود حالا دنبال قرآن خوان میگردیم.و بعد پرسید کسی را این نزدیکیها میشناسی که بلد باشه قرآن بخونه ،آرام گفتم خودم .گفت جدی می فرمایید گفتم بلی،

آنقدر خوشحال شد که انگار نه انگار پدرش تازه فوت کرده به بقیه خبر داد که حاجی آنقدر ثواب کار بوده که خدا از غیب قرآن خون براش فرستاده ،و بعد پرسید حاضری یک ختم قرآن برا پدرم بخونی گفتم با کمال میل گفت هدیه قرآن و حق الزحمه تون هرچه باشه رو چشم میذاریم.گفتم مهم نیست گفت ممکنه زود تر شروع کنی گفتم هم خسته هستم هم گرسنه،

فورا کمی نان و کرهُ محلی. ویک قوری چای آورد .و گفت تا شام حاضر بشه کمی نان و چای نوش جان کنید شام زود حاضر میشه ،نان را با ولع بلعیدم دوتا استکان چای هم نوشیدم .وضو گرفتم وبا ترتیل شروع به خواندن قرآن کردم.

متوفی شخصی بود به نام حاج عبدالحمید ظاهرا جایگاه خاصی داشت واز احترام زیادی برخوردار وبه نیکو کاری معروف و مشهور بود .پسر حاجی ضمن اینکه از فوت. پدر غصه دار و غمگین بود بسیار خوشنود بود که قاری ناخوانده و از غیب برای پدرش رسیده.

خواندن .قرآن ضمن تسکین آلام روحی و روانی خانواده به نوعی کلاس بالایی داشت از این رو با احترام تمام به من مینگریستند ،هر روز صبح صبحانه مفصل از نان وکرهُ محلی و تخم مرغ و عسل کوهی برای صبحانه می آوردند و شام و نهار هم مفصل. می رسید کسی بدون وضو در چادر راه نمیدادند مشغول خواندن قرآن که میشدم کم کم درد جای ترکه های پدر تسکین می یافت اما. بغضی که در سینه و گلو داشتم فراموش نمیکردم عصر ها یکی دوساعت تعطیل میکردم و در تپه ماهور های اطراف قدم میزدم ،میدانستم که با گم شدنم چه به روز خانواده ام می آید .شک نداشتم که همه جا دنبالم میگردند تلاش میکردم سریعتر قرآن را ختم کنم و آنجا را ترک کنم و به جای دور دستی بروم تا پیدایم نکنند .مردهای مسن تر آبادی و به خصوص زنهای مومن و سادهُ کوچ نشین باور کرده بودند که من. از غیب مامور شده ام .به ویزه اینکه از معرفی خودم تفره رفته بودم دیگر کسی هم از هویتم سوال نمیکرد. کسانی  که مامور غیب بودنم را باور کرده بودند واعتقادات شدید مذهبی و گاهی خرافی داشتند. چنان به دیدهُ حیرت نگاهم میکردند که گویی مستقیم از پیش خدا آمده ام .گاهی پنهان از چشم بچه های حاج.عبدل وضو میساختند و برای گرفتن دعا و فتح دست. پیشم می آمدند ،من دعا نویسی بلد بودم ولی اعتقاد به دعا نداشتم ودلم براشون میسوخت قسم می خوردم که کارم دعا نویسی نیست ومن از همین اطراف آمده ام ،ودعایم افاقه ای نمی کنه.نمی توانستم قانعشان کنم ،بدجوری با ورم کرده بودند در پچ پچ زنها شنیدم که یکی شون میگفت این آقا از غیب فقط برای قرآن حاجی آمده لابد برای کار دیگری مامور نیست .از احترام فوق العاده شون خسته شده بودم ،بدم می آمداما برای سادگیشون دلم میسوخت ،زنهای مسن تر ساده تر   بودند. ومرا به یاد مادرم می انداختند که یک قرآن کوچک جلو کپر مون آویزون کرده بود تا مجبور باشیم هر روز از زیر آن رد بشیم،وقضا بلاازمون دور بشه و چشم نخوریم ،از سر کار که بر میگشتیم زاغ و دینشت دود میکرد.از باغ هم که به روستا بر میگشتیم همیشه. یک قرآن جلو پنج دری آویزون بود به اضافه یک گلوله نمک. وچند مهرهُ آبی رنگ که کنار قرآن آویزون می کرد،

گاهی هم مهرهُ آبی رنگ خالداری آویزون میکرد و میگفت این خود چشم شور است وچشم شورای دیگه را خنثی میکنه ،

سعی می کردم از سادگیشون سوء استفاده نکنم ،نذری یا هدیه ازشون نمی پذیرفتم،خدا خدا می کردم زودتر کارم تمام بشه از آنجا بروم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت سوم

 

ولی گویا رسم بر این بود که هفتم ختم قرآن بگیرند ،با خوهش پسر بزرگ حاجی گرچه با ترس از اینکه دنبالم بگردند و پیدایم کنند. استرس زیادی داشتم ولی به احترامشون تا هفتم مرحوم ماندم ختم قرآن گرفتیم من دعای ختم را میخواندم وبقیه جمله ای را تکرار میکردند که تلفظ صحیح کلماتش  بلد نبودند. وبعضی ها غلط می خواندند تو ذوقشون نمیزدم،شب آخر که قرار بود آنجا را ترک کنم به شدت یاد خانواده ام افتادم ناراحت بودم دور و برم خلوت نمیشد تا با گریه خودم را تسلی بخشم و آرامش پیدا کنم غرورم اجازه نمیداد در جمع اشک بریزم. تا دیر وقت شب چادر پربود از. مردان و زنان آبادی کسانی که نمیدانستند کی هستم واز کجا آمده ام وکجا خواهم رفت وعده ای که اعتقاد داشتند از غیب آمده ام ،

خیلی اهل نماز. و نیایش نبودم ولی آن هفت روز مرتب وضو می گرفتم و سر وقت نماز میخواندم ،معتقدین تقدس هم برام قایُل بودند شبهایی که خوابم نمی برد چون هیچ سرگرمی دیگری نداشتم به نماز می ایستادم و این امر مزید علت اشتباه ساده دلان شده بود احساس گناه میکردم وجدانم آزارم میداد مباد نا خواسته ریا کاری کرده باشم خوشم نمی آمد که. به عنوان یک از غیب رسیده بیش ازاین باورم کنند روزی که قرار بود آبادی را ترک کنم صبح زود بیدار شدم موقع ترک آنجا پسر حاجی یک پیراهن ویک پاکت حاوی پول به من داد هرچه اصرار کرد نپذیرفتم. پافشاری میکرد که بگیرم تا ثواب قرآن نصیب حاجی شود پاکت را باز کردم مبلغ یکصد تومان پول داخل پاکت بود این مبلغ زیاد بود برای رضایت پسر حاجی فقط یک ده تومانی بر داشتم بقیه را پس دادم. یک اسب زین شده و با یک جوان به عنوان همراه. آماده. بود تا مرا به مقصد برساند آنهم قبول نکردم توشهُ مفصلی آماده کرده بودند از آن توشه فقط چند قرص نان ومقداری پنیر محلی وچند عدد گردو. و کمی قند و چای درون یک دستمال نونی گذاشتم یک مشک کوچک آب هم دست. گرفتم دستمال را سر چوبی روی شونه گذاشته و به طرف کوه مقابل پیاده راه افتادم تا شب راه رفتم فقط برای ناهار سر چشمه ای چند دقیقه ای اطراق کردم ،در ادامه از کوه عبور کرده به درهُ سر سبزی رسیدم آب و هوای نشاط آوری داشت با عبور از دره به دشتی رسیدم که که. کشت شده و سر سبز بود چندین تلمبهُ آب در نزدیکی هم. غر غر کنان. کار میکردند در یکی از تلمبه هایی که خاموش بود و اطاقک آجری کنار ش ساخته بودند و جلوی اطاقک سکوی سیمانی بود. ساکن شدم با جمع آوری هیزم آتشی درست کردم کنارش نشستم شام خوردم هوس چای کرده بودم قند و چای هم پسر حاجی با اصرار داخل توشه گذاشته بود اما وسایل برای چای دم کردن نداشتم،هرچه گشتم دور و بر تلمبه از کتری خبری نبود. خسته شده دراز کشیدم خیلی زود خوابم برد صبح که بیدار شدم صاحب تلمبه آمده بود چای دم کرده وسفرهُ صبحانه پهن کرده بود با عجله کفشم را پوشیدم دستمالم را بر داشتم که برم مرد مسنی با موهای جو گندمی وصورت تکیده که ظاهرا صاحب تلمبه و کشت آنجا بود دستم را گرفت وکشید سر سفره گفت آمدم خواب بودی دلم نیامد بیدارت کنم صبحانه و چای بخور و بعد به سلامت صبحانه را در کنارش خوردم و دو لیوان چای هم با ولع نوشیدم اسم و رسمم را پرسید گفتم بندهُ خدا هستم و اتفاقی مسیرم اینجا افتاده ترجیح داد بیشتر کنجکاوی نکند. بلند شد و بدرقه ام کرد باز کوه و کتل وتکرار راه و خستگی از قلهُ این کوه هم عبور کردم در دامنهُ آنور کوه کوچ ایل را دیدم. که تازه رسیده بودند چادر بر پا کرده و آرام گرفته بودند. چند تا آبادی نزدیک به هم بودند به یکی از آبادیها نزدیک شدم که یک چادر با اینکه موقت بر قرار شده بود با جاجیم و گمپول بسیار زیبا تزیین شده بود. در جمع چادر سیاهها دو تا چادر سفید که بر فراز آن پرچم ایران بر افراشته بود ومشخصهُ دبستان سیار عشایری داشت

نیز خود نمایی میکرد

به چادر تزیین شده نزدیک شدم مردی با ابهت ،درشت اندام با چهرهُ نیم سوخته

 و آفتاب دیده. وچشمانی فوقالعاده درشت. روی نمد زردی به دو متکای گرد تکیه داده و منقل بزرگی پر از آتش بر افروخته جلویش بود قوری گل سرخی هوس انگیزی کنار منقل کلاه دو گوشش که گوش آن را خوابانده بود هنوز روی سرش بود وا فور بزرگی در آتش داغ میکرد و. انبری در دستش. دنبال یک حبه ذغال  افروختهُ درشت منقل را به هم میزد وارد چادر شدم سلام کردم بدون اینکه از جایش حرکت کند. در حالی که به ذغال فوت میکرد سری به علامت جواب تکان داد و گفت بنشینید روی دو زانو نشستم گفت راحت باشید چهار زانو نشستم. قبل از اینکه سیُوالی. بپرسد یک استکان کمر باریک داخل نعلبکی گذاشت و از قوری یک چای غلیظ ریخت وگذاشت جلویم ،

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت چهارم

 

بعد ازم پرسید  اسمت چیست؟ از کجا وپی چه کاری آمده ای ،از معرفی خودم طفره رفتم گفتم ، غریب هستم از راه دوری آمده ام وپی کار میگردم با لبخندی گفت اینجا که جز چوپانی کار دیگری نیست به. قیافه تون نمیاد که چوپانی هم بلد باشی گفتم هر کاری باشه انجام میدم ،حتی چوپانی هم در توانم هست،لبخندی زد و به چهره ام خیره شد ،سرم انداختم پایین .گفت یه چوپان دارم چادر رو به رو مال اوست زن و بچه داره گاهی گرفتاری براش پیش میاد یا مریض میشه میتونی کمک به حالش باشی؟ سرم به علامت مثبت تکان دادم بعد گفتم با کمال میل ،برای اینکه مرا وادار به معرفی بیشتر بکنه . گفت اسم من قلندر هست دور و بریا بهم میگن قلندر بیگ سایر طوایف قلندر خان صدام میکنند زن ودوتا دختر دارم دخترام بزرگ هستند .نمیتونم غریبه توخونه راه بدم. متوجه هستی که؟ گفتم کاملا .ادامه داد اما به جوانکی مثل تو نیاز دارم.فقط باید در چادر آقا معلم بخوابی،او هم جوانی کم سن و سال است و تنها. ،اما باید اسم و رسمت کامل بدونم ،

نمیتونستم به اسم خودم را معرفی کنم چون می دانستم خانواده ام همه جا دنبالم می گردند ،خودم را علی معرفی کردم و گفتم اهل فلان روستا هستم روستایی که در هیچ نقشه ای وجود نداشت .به گوش خودم هم. نخورده بود ،در این حین خانمی خوش سیما با لباس رنگارنگ زیبای قشقایی از انتهای چادر آمد. و به ترکی در گوش قلندر خان حرفهایی زد که من نشنیدم اگر هم میشنیدم چون ترکی بلد نبودم متوجه نمیشدم ، بعد رو کرد به من و جمله ای به ترکی گفت که متوجه نشدم ،وجوابی ندادم قلندر خان گفت فارسی صحبت کن ظاهرا زبان ما را متوجه نمیشه خانم گفت شما حاضری در کارهای روز مرهُ خانه کمک کنی گفتم بله به قلندر بگ گفت. این همان هست که دنبالش بودیم میتونه در کوچ در دامداری و کارهای منزل کمک کنه در صورت ضرورت به یوسف هم کمک کنه یوسف اسم چوپانشون بود

قلندر بیگ در تفتیش اسم و رسم من بیشتر اصرار نورزید. به این ترتیب به نوعی خانه شاگرد وگاهی هم.کمک چوپان میشدم،کار چندانی در منزل نبود آوردن هیزم وگاهی با کمک زن یوسف آب آوردن و کمک در کوچ ، بیرون بردن بره. وکهره ها وکمک به به با نو در دوشیدن شیر،

همسر قلندر خان از خانزاده های اصیل بود ودارای منش وشخصیتی که از اصالت خانوادگی به ارث برده بود

خودش را مهتاب معرفی کرد ومن اورا بی بی صدا میکردم

روی مواجب چونه نزدم و در اختیار خودش گذاشتم

بی بی زن مهربان و خوش رفتاری بود

دو دختر قلندر خان ،سیمین و ساره نیز با مهربانی مرا به جای برادری که نداشتند پذیرفته بودند

در ایل اگر چه زنها زحمات زیادی متقبل میشوند اما. در نوع کار ایلی مردها کارایی بیشتری دارند

بیشتر کارهای ایل مردانه هست از این رو ایلیاتیها به پسر اهمیت بیشتری میدهند ،در خیلی از جاها کمک و محافظ خوبی برای دختران خان بودم. ،دختر دومی مدرسه می رفت ،سال اولی بود. اما سنش بیشتر و جثهُ درشتی هم داشت سال اولی بود که بهشون مدرسه داده بودند شرایط سنی مطرح نبود ،

معلم سوادش ششم ابتدایی بود سه چهار سالی از من مسن تر بود اما از نظر جسمی لاغر و ضعیف وکم توان .مدرسه شش پایه بود اما چون سال اول تاسیسش بود فقط کلاس اول را داشت ،من که در کنار معلم زندگی میکردم متوجه شدم که در کلاسهای بالا تر در ریاضی با مشکل مواجه خواهد شد ،از اینکه من در کنارش بودم واز تنهایی در آمده بود خوشحال بود .برای راضی نگه داشتن من یه سری کتاب از سال دوم تا ششم که داشت آورد تا با هم مطالعه کنیم

وهر جا لازم باشه بهم درس بده .وقتی که متوجه شد از او در بعضی دروس مثل ریاضی مسلط تر هستم تعجب کرد روز بعد به بی بی مهتاب گفت این علی آقا سواد خوبی داره میتونه به درس خواندن دختر تون کمک کنه،بی بی گفت از روز اول میدونستم که باید با سواد باشه رفتار اجتماعی بسیار خوب و گفتار موُ دبانه شون نشون میداد که با سواد هست از این رو مهرش به دلم نشست وحس کردم خدا پسری بهم داده اما هنوز. به او مشکوکم

که چرا اینجاست و چرا خودش را درست معرفی نمیکنه ونمیخواد هویتش فاش بشه ، این مسیُله نگرانم میکنه میترسم بیشتر دل به او ببندم و بعد برای از دست دادنش مشکل داشته باشم ،

من و آقای معلم شبها با هم درس میخواندیم. در خیلی موارد او به من در درس کمک میکرد و در مواردی نیز من او را یاری میدادم ،معلم وقتی به علت گرفتاری سه روز رفت شهر با اجازهُ قلندر خان مرا جای خودش گذاشت .از شهر برام کتابهای کلاس ششم آورد و معرفیم کرد تا در امتحانات نهایی  کلاس ششم. ادارهُ آموزش. عشایر شرکت کنم.

گواهی کلاس پنجم هم با یک شناسنامهُ جعلی به نام علی امیر لو که متعلق به یک متوفی بود و باطل نشده بود بهم داد. تا بتونم در امتحان متفرقه نهایی شرکت کنم،

از سال بعد.هم.کمک چوپان بودم هم خانه شاگرد و هم کمک معلم .کم اتفاق می افتاد که یوسف بیمار بشه یا مشکل پیدا کنه ،و لازم بشه دنبال گله برم .یوسف هر روز صبح بی بهانه گوسفندها را به چرا میبرد و راهی دامنه های زیبای طبیعت میشد چون تعدادی گوسفند هم خودش داشت علاقهُ وافری داشت تا دایُم کنارشون باشه ،بیشتر اوقات آبادی در حال کوچ بود وخان با بودن من خیال راحت. سوار اسبش میشد وتفنگش به دوش می انداخت و جلو کوچ راه می افتاد. من در کار کوچ تبهر پیدا کرده بودم ،بی بی هم به قاطر آلخ شده ای سوار میشد و به بار بنه کاری نداشت .سیمین و ساره معمولا پیاده همراه من راه می افتادند گاهی که خسته میشدند یکیشون را پشت سر بی بی سوار میکردم وبعد جاشون را عوض میکردم ، پیاده هایُ این خانواده من بودم ویوسف و زن بچهُ یوسف ،یوسف گله را رها نمیکرد بناچار من مواظب بار و بنهُ یوسف هم بودم ،

سال دوم به بعد چنان مهر خانوادهُ قلندر به دلم نشسته بود که دل کندن از آنها برام سخت بود ،

گاهی به خانواده ام فکر میکردم دل تنگ میشد م بی بی فورا متوجه میشد و از من میخواست تا راز دلم را افشا کنم ،اما هنوز یادم که به ترکه های پدر می افتاد پشتم می سوخت ،و به خودم لعنت میفرستادم که دیگر دلتنگ نشوم

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت پنجم

 

دوست خوبی چون آقا معلم داشتم و خانوادهُ مهربان قلندر بیگ کنارم بودند که همیشه هوامو داشتند خود  قلندر بیگ چندان جوششی نداشت و احساسی عمل نمیکرد. بیشتر با بزرگان ایل و طوایف مختلف حشر و نشر داشت علی رغمُ علاقه ای که به بی بی مهتاب داشت

بیشتر اوقات منزل را ترک میکرد .یا در شهر بود. یا در گشت و گذار با دوستانش ،در قبایُل مختلف.،بی بی به دیدهُ احترام منو نگاه میکرد وبه من اعتماد زیادی داشت حواسش جمع بود که کسی تحقیرم نکنه .خیلی وقتهابا حضور بی بی در گوشهُ چادر به درس و مشق ساره کمک میکردم.اوهم همیشه شاگرد اول مدرسه میشد سال دوم با گواهی ششم ابتدایی می تونستم در خیلی از ادارات استخدام بشم البته با شناسنامه ای که مال خودم نبود علاقه به خانوادهُ خان مانع رفتنم از آنجا بود وانگهی در پی گرفتن شناسنامهُ المثنی خودم بودم ،،دلم جایی.گیر کرده بود که کنده نمیشد. ریشم گرو بود و نمیتونستم خانهُ خان را ترک کنم،هر روز علاقه ام به ساره زیاد.تر میشد وعلاقهُ ساره هم به خودم حس میکردم.احساسم اشتباه نمیکرداما.تو چشم بی بی که نگاه میکردم خجالت .میکشیدم تمام سعیم میکردم به اعتماد بی بی لطمه نزنم ،.ساره محدودیتم را درک نمیکرد وارد چهاده سالگی شده بود تجربهُ کم واحساس زیادش بارها مارا تا لب پرتگاه میکشید حالا بعد از چهار سال که در کنا هم بودیم ،وارد کلاس پنجم شده بود درسش سخت تر وخصوصا ریاضیش سخت بود عادت نداشت سر کلاس گوش بده بیشتر دروسش را با من مرور میکرد .مجبور بودم هرشب ریاضی و املا باش کار کنم آنقدر کشش میداد تا بی بی خوابش میگرفت ،مرد و زن ایل عادتا چه خسته بودند چه خسته نبودند  زود میخوابیدند وصبح زود بیدار میشدند خان کمتر منزل بود

بی بی علاقه مند بود ساره حتما با سواد شود معلم بهش گفته بود که ساره سر کلا

س دقٌت نمیکنه،

او با استفاده از

من مصمم بود ساره را با سواد بار بیاره ،

به همین دلیل آنقدر می نشست که خوابش میگرفت و چرت می زد ،

آنشب خان نبود سیمین خواب بود بی بی تکیه بر بالش کنارمان چرت زد تا خوابش برد .ساره برای حل مسیله ای آنقدر به من نزدیک شد که موهای طلایی نرم و لطیفش ریخت روی صورتم حالتی وصف ناشدنی به من دست داد خودم را کمی عقب کشیدم ساره برای نشان دادن فرمولی نزدیکتر شد وقتی که کنارم امد تا فرمول نشونم بده صورتش کاملا به صورتم تماس پیدا کرد .لرزه به اندامم افتاد متشنٌج شدم.  سرم را به طرفش برگرداندم تا از نزدیک شدن منعش کنم بیهوا لبهام روی. گونه اش جا گرفت. گویی دو سر سیم برق سه فاز. به لبم وصل شد مغزم جرقه زدلذتی بی انتها در رگهایم دوید وجودم سر شار شد از لذت و.ترس و وحشت همراه با شادی و لذت و ،غم و اندوه وعذاب وجدان با هم به سراغم آمدند از سویی آتش عشق که در وجودم شعله ور شده بود تا مغز استخوانم را سوخت عذاب وجدان از شکسته شدن دیوار اعتمادی که خانوادهُ  قلندر خان داشتند وغم و اندوه از بی مرامی وناسپاسی خودم وترسِ از دست دادن عشق و امید.،نمی خواستم ببوسمش خیانت بود ،خودم را عقب کشیدم با لبخند ملیحی گفت ،چی شد. از چه می ترسی می ترسی جهنمی شی . گفتم از جهنم ترس ندارم.گفت اتفاقی که نیفتاده تصادفا صورتمون با هم تماس گرفتند .نترس مشکلی نیست می بخشمت .تمام حواسم روی صورت بی بی متمرکز شد آیا بی بی خواب است یا خودش را به خواب زده بی بی کسی نیست که خودش را به خواب بزند مطمیُناً خواب بوده چیزی ندیده ،وجدانم چی آن هم خواب بود ؟

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت ششم

 

ساکت بودم لال شده بودم این حالت قطعاً از ترس نبود. انگار یک روح دیگر وارد جسمم شده بود روحی بزرگ که جسمم گنجایش آنرا نداشت ،ترس نبود شیطان هم نبود ،عشق بود عشقی بی انتها که تمام وجودم را تسخیر کرده بود دستهایم میلرزیداز جا بر خاستم پا هام هم میلرزید زانو هام به هم می خوردند به زحمت جسم پر التهابم را از چادر بیرون کشیدم،کنار قاش گله به سماگی که مشکویی وارونه به آن آویزان بود ایستاده دستم را به پایهُ سماگ گرفتم تا از گیجی زمین نخورم،درهوای آزاد ایستادم به آسمان پر ستارهُ کوهستان خیره شدم. برای اینکه بتونم جسمم را ثابت نگه دارم پایهُ سماگ را محکم چسبیدم تمام حواسم را به سمت ستاره ها متمرکز کردم ستاره ها بام حرف میزدند از عشق از امید از آمال و آرزوها برام میگفتند ،در بین ستاره ها ساره را میدیدم که بهم لبخند میزد وامید میداد ..شجاع باش نترس جهنمی نمیشی راه جهنم از. باریکهُ ترس عبور میکنه حس کردم گونه هایم خیس شدند با پشت دست گونه هام پاک کردم .نور ستاره ها روی خیسی گونه هام برق انداخته بود

ساره طاقت نیاورد از چادر بیرون آمد کنارم آرام گرقت برق اشک روی گونه هام دید با بال دسمالش گونه هام پا ک کرد و.آرام گفت ،نا راحتت کردم؟ ببخشید منظوری نداشتم ،اتفاقی صورتم به صورتت تماس پیدا کرد .نمیدونستم ازمن بدت میاد .گفتم چطور فکر میکنی که من از تو بدم میاد نذار آنچه مدتهاست آزارم میده به زبان بیارم اجازه بده این راز در دل خودم بمونه ،ونا راحتیهاش که لذت بخش هم هستند خودم تحمل کنم،گفت خواهش میکنم به من بگو این چه رازیست که تونسته اشک تورا در بیاره ،نگاهی عمیق به صورت زیبا و دلنشینش که در نور ستاره هامی درخشید انداختم ،آهی کشیدم نفسی چاق کردم و گفتم نمی خواستم به زبا. ن بیارم اما چون خودت میخواهی رک و راست بهت بگم،

تورا دوست دارم،عاشقتم ساره خانم عاشق میدونی عشق چیه آنقدر عاشقم که نمیتونم وصفش کنم ،جریُت بیانش ندارم ،گفت پس چرا خودت را عقب کشیدی ،چرا ازم فرار میکنی چرا متشنجی من که کار بدی نکردم ،که ترا از خودم رانده باشم ،گفتم می ترسم، ،عشق در ایل یعنی مرگ یعنی طرد شدن. البته برای من ولی برای تو از اینهم بد تر هست برای تو یعنی مرگ همراه با آبروریزی حتی برای خانواده ات فضاحت ببار می آورد .گفت عجب عاشق ترسویی در طالعم هست و نمیدانم مگر نه اینکه میگویند دل عاشق مثال گرگ گشنست

که گرگ از هی هی چوپان نترسد،.با این دل و جریُت میخوای عاشق باشی .این هم بدان که منهم عاشقت هستم اما عاشقی شجاع که حاضرم همین فردا با صدای بلند در میان ایل جار بزنم و بگم عاشق شده ام از مرگ هم ترس نداشته باشم ،

گفتم تو هنوز بچه ای کم تجربه ای نمی دانی اگر دختر. بزرگمرد ایل عاشق خانه شاگرد یا چوپان. غریبهُ پدرش شود ،چقدر رسوایی در پی دارد .ویا اگر چوپان و خانه شاگر بزرگ ایل عاشق دخترش شود چه سر نوشتی خواهد داشت ،خیلی که قلندربیگ مراعاتم کند واز خونم بگذرد که بعید است با تیپا از ایل میندازدم بیرون ،در نهایت جدایی همیشگی در پی دارد واین یعنی نا بودی آمال و آرزوهامون  این از مرگ برایم بد تر است ،ساره به دهنم زل زده بود گویا کلماتم را میشمرد ویاد داشت میکرد اشک تو چشماش حلقه زد ه بود متوجه اطرافمون نبودیم که چه میگذرد، زن یوسف از چادر بیرون آمد باچشمانی خواب آلود وگیج منگ تا بچه اش را سر دست بگیرد ما را که دید  راهشو کج کرد آنطرف چادر ،ما

ساکت شدیم،فضولیش گل کرد آمد جلو تا آتشی که تو چاله بلی بلی میکرد. با آب خاموش کند و با تعجب نگاهی به من و ساره انداخت برگشت تو چادر من هنوز نگران بودم که مبادا بی بی بیدار بوده حالا زن یوسف هم شد قوز بالا قوز. به ساره اشاره کردم بره تو چادر وگفتم زن یوسف مارا دید خدا به دادمون برسه ،ساره دست پاچه به سمت چادر رفت ،ومن همچنان زیر قاش ایستادم و دوباره به آسمان خیره شدم حضور زن یوسف را نادیده گرفتم ترس داشتم اما ترس قشنگ و لذت بخش،ستاره ها روشن و روشن تر میشدند گاهی ستاره ای میپرید و افول میکردم حس میکردم ستارهُ اقبال من هست ،حالا خانه شاگردی را در خانهُ قلندر بیگ نه به خاطر جا ونان ونه به خاطر قهر و غیظ از پدر بلکه از جان و دل پذیرفته بودم ،انگیزه داشتم،عشق و علاقه داشتم حالا منزل قلندر بیگ پر بود از شور و نشاط نورانی بود امید وآرزو بود خانه خان ساره داشت که به جانم بسته بود .مطمیُن شده بودم که ساره هم عاشقانه دوستم دارد ،آرام آرام به سمت چادر آقا معلم راه افتادم معلم خواب بود سعی کردم بیدارش نکنم. بالش و پتویی برداشتم و روی زیلو دراز کشیدم. با وجود خستگی تا دیر وقت خوابم نبرد .به سقف مخروطی شکل چادر نگاه می کردم .سعی کردم افکار منفی را دور بریزم ،صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم.معلم رفته بود سر کلاس ،با صدای بی بی از جا پریدم نیم خیز شدم بی بی سرک کشید تو چادر وگفت علی چی شده چرا نیومدی خدای نخواسته مریض که نیستی

عذر خواهی کردم گفتم ببخشید خوابم برده بود ،هنوز ترس دیشب تو جونم بود. دست و پام لرزش داشتند. لباسمو پوشیدم رفتم پیش بی بی می ترسیدم تو چشاش نگاه کنم سکوت بی بی بیشتر نگرانم کرد. یک آن سرم را بالا گرفتم تو چهرش نگاه کردم خشمی در. صورتندیدم ، بی بی سکوت را شکست و با خنده گفت دنیا وارونه شده ،من باید بیام بیدارت کنم ،؟مجدداً عذر خواهی کردم .بی بی گفت دیشب زن یوسف ،،جاخوردم رنگم پرید. وحشت زده و دست پاچه گفتم زن یوسف چی؟  گفت چته چرا هولی. چیزی نیست مریض شده ،

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت هفتم

 

بی بی ادامه داد چرا جا خوردی ،زن یوسف دیشب مریض شده تو جا افتاده اگه تا ظهر خوب نشه باید بری دنیال گله یوسف بیاد ببردش دکتر. ،ضربان تند قلبم آرام تر و خیالم راحت شد،فکر کردم زن یوسف حرفی زده ،گرچه ساره گفته بود. جریُت نمیکنه در بارهُ  من حرف بزنه ،

بی بی گفت حالا کاراتو انجام بده که اگر بری دنبال گله نه آب داریم نه هیزم ،قلندر هم امشب نمیاد از وقتی که تو اومدی خیالش راحت شده دنبال یلری تلری هست نمیدونم تو شهر چکار میکنه ،گفتم چشم بی بی ،رختخوابمو جمع کردم.دست و صورتمو شستم هول هولکی صبحانه خوردم تا قبل از ظهر همهُ کارا را انجام دادم ،

خوشبختانه حال زن.یوسف خوب شد و لازم نشد برم جای یوسف .،

یوسف هم حاضر بود ده شبانه روز چوپونی کنه ولی بهش.نگن بیو برو شهر پیش دکتر بی بی خوشحال شد چون دوست نداشت منو دنبال گله بفرسته

از نظر بی بی من برای چوپونی گزینهُ مناسبی نبودم کار های مهمتر و ضروری تری میتونستم انجام بدم. بعد از ظهر گفت خوب که لازم نشد دنبال گله بری. کاراتم که انجام دادی بهتره کمی ریاضی با ساره کار کنی.کوچ که شروع بشه دیگه.نمیتونه درسش بخونه،ساره که پشت سر مامانش نشسته بود زیر چشمکی نگاهی به من انداخت تا عکس العمل منو ببینه کمی سکوت کردم وبا تردید گفتم چشم.می ترسیدم از اینکه داره امتحانم میکنه ،لبخند شیطنت آمیز ساره .باعث شد سرمو پایین بندازم. و نگاهم از ش برگردونم تو دلم گفتم. خدایا خودم را از دست این لعبت دوست داشتنی و شیطون به تو می سپارم ،عاقبت کار دستم میده،سرم نره آبروم حتماً میره،با افتضاح از ایل بیرونم میکنند ،

یه دفه جسی ملخی دو دفه جسی ملخی آخر تو دسی ملخی ،

عشق قاعده نداره قانون سرش نمیشه حرف منطق نمشنفه به عقل توجه نمیکنه عاشق همیشه با احساس سر و کار داره ،احساسی که نمیشه کنترلش کرد،

سه چهار سال نون ونمک این خانواده از دست بی بی خوردم

اگه بدونه با ساره سر و سری دارم چطور تو چشمش نگاه کنم ساره هنوز آنقدر عاقل نشده بود که بتونه تعصبهای سنتی ایل را،در ک کنه،قطعاً اگر کسی به روابطمون مشکوک میشد منو مقصر میدونست حتی اگر خطا از جانب ساره بود و به زبان خودش هم اعتراف می کرد که مقصر است،بازم نمیپذیرفتند عصر که قرار شد با ساره ریاضی کار کنم تمام همٌ و غمموبه کار بردم تا فاصله رعایت بشه اگر چه آرزو داشتم دوباره صورت لطیف ساره را روی صورتم لمس کنم ولی عقل حکم میکرد که فاصله بگیرم در فرصت کوتاهی که بی بی رفت حال زن یوسف را بپرسه وسیمین پی کاری بیرون رفت ساره از روی شیطنت فاصله را کم کرد .به ساره گفتم اگر بدونی چقدر عاشقتم شیطنت نمیکنی لطفاً خواهشاً مواظب باش مشکلی ایجاد نکنی که موجب جداییمون بشه ساره با خنده گفت خرج داره باید حق حسابت برسه گفتم آخه یه چوپان یه خانه شاگرد چه داره که به دختر خان بزرگ ایل بده گفت عشق گفتم اونکه دربست در اختیارته بعدش بگو گفت هرچه گفتم بگی چشم اوامرمو اطاعت کنی همانطور که اوامر بی بی را بیچون و چرا اجرا میکنی بی بی برگشت و من در حالیکه چشمم را به صفحهُ کتاب دوختم گفتم چشم، آرام گفت چه کنم و من نیز به آرامی گفتم فاصله بگیر. سیوُالها را بخون من جواب بدم ومسیُله هارا بده حل میکنم راه حل و جواب خوانا میدم خدمتتون ،

با لبخند گفت با با تو دیگه کی هستی شتر سواری دولا دولا نداره،در حالیکه بی بی ته چادر سرگرم صحبت با سیمین بود

من نمیتونستم ساره را قانع کنم

ساره ادامه داد مرد هم ایقده تر سو میشه

گفتم کوچکتری اشتباه جدایی همیشگی در پی خواهد داشت. به من عاشق رحم کن ،

ساره گفت کسی کاری به کار من و تو نداره از زن یوسف هم میترسیدی دیدی جریُت نکرد جیک بزنه اینقده فضولیاشو ریخت تو دلش تا دق کرد مریض شد با این حال دوباره خواهش کردم رعایت کن وادامه دادم اگه به خاطر تو نبود پارسال می رفتم تو یه کار دولتی حالا آقا با لا سر خودم بودم،من با وجود تو اینجا بندم نمیخواهم به این راحتی از دستت بدم

طاقت دوریت ندارم

محبت کن پیش بی بی که بهم اعتماد کرده خوارم نکن آبروم حفظ کن ،بذار شرمندهُ بی بی نباشم ،کمی رفت عقب تکیه داد به دیرک اولی چادر و گفت بفر ما ایه دوری کمه تا دور تر شم .گفتم نه گُلم نه به آن شوریِ شور نه به این بینمکی کافیه رو بروم بشینی. طوری که تماس باهم نداشته باشیم ،

آنروز جز چندتا مسیُله و فرمول جزیُی کاری از پیش نبردیم .بیشتر وقتمون با بحث سر فاصله تلف شد

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت هشت

 

روز بعد زن یوسف که حالش خوب شده بود دیگ بزرگی آب گرم کرد تا سیمین وبی بی در چادر یوسف حمام بده بچه ها هم بیرو

ن کرد فرصتی شد تا من و ساره باهم گپ بزنیم با خیال راحت کنارش نشستم و توجیهش کردم که چگونه میشود. با سیاست. هم کنار هم باشیم و هم مواظب آبرو وجونمون

همچین به ساره گفتم که هیچ اشتباهی قابل بخشش نیست نباید زن یوسف را دست کم گرفت باید از سایهُ خودمون هم ترس داشته باشیم،فرصت خوبی بود تا ضمن هشدار. به هم اظهار علاقه کنیم

بی بی و سیمین پس از حمام در حالیکه صورتشون از کیسه، زن یوسف گل انداخته بود وزیر پوستشون خون دویده بود. برگشتند

با ورود بی بی کلاس به اصطلاح ریاضی ما تمام شد

یک نفر. از اهل آبادی از طرف قلندر خان پیام آورد و گفت خان فرموده من چند روزی کار دارم چون علی هست منتظر من نمانیدپس فردا آبادی به سمت یورد پارسالی کوچ بدید یکی دوروز

بمونیدمن سعی میکنم خودمو برسونم طبق دستور خان روزی که گفته بود به محل مورد نظر کوچ کردیم ،

محل جدید نزدیک رود خونه بود. دشت وسیعی جلو رومون بوداز کوه و کتل دیگر خبری نبود چادر ها برپا شد و مامستقرشدیم،

اینجا به شهر نزدیک بودیم بی بی گفت علی میتونی یه سر بری شهر از. قلندر خبری بگیری،ببینی تو شهر چکار میکنه ،

گفتم بالا غیرتاَ بی بی هرکاری که بگی میکنم اما اهل خبر چینی و جاسوسی نیستم،گفت نمیخوام که جاسوسی کنی!! میخوام سر از کارش درر بیاری که تو شهر چه. خاکی تو سر خودش میکنه که ما را به امان خدا گذاشته و رفته ، گفتم بی بی جاسوسی دقیقا یعنی همین.  که می فرمایید اینکار فضولیه کار من نیست گفت خیلی خوب پس برو دنبال گله تا یوسف بفرستم گفتم چشم ،دوباره گفت ته کار یوسف نیست بدبخت،میره شهر خودش هم گم میشه ،اصلاً ولش کن از خیرش گذشتم،از این به بعد ایل بایدیکهفته هرروز در حال کوچ باشه.روز بعد خان اومد و دستور حرکت داد در طول یک هفته خان با تفنگ واسبش پیش قراول ایل حرکت، میکرد. وایل به دنبالش در حال کوچ بود آبادی در یوردهای موقت یکشبه اسکان می یافت بسیار خسته کننده بود،

فصل امتحانات متفرقه رسیده بود و من بایدب رای امتحان نیمه نهایی کلاس نهم دبیرستان به شهر می رفتم و امتحان میدادم ساره هم در کلاس پنجم قبول شده بود باید وارد کلاس ششم میشد من با شناسنامهُ  عوضی وهویت جعلی میتونستم جایی استخدام بشم و بعد شناسنامهُ خودم پیداکنم و مشکل مدارکم حل کنم اما نمیتونستم از،ساره دل بکنم در ضمن بهتر بود مدارکم درست کنم بعد دنبال کار بگردم البته اگر احساسم اجازه میداد که از عشقم دل بکنم،وابستگی و علاقه ام به خانوادهُ قلندر خان چنان بود که حاضر بودم بمانم و گوش به فرمان بی بی باشم این وابستگی دو علت داشت اول عشق

به ساره و دوم محبتهای بیدریغ بی بی، تر جیح میدادم چوپونی کنم ،نوکری کنم و از ساره دور نشم عشق غرور وکرامتم را کشته بود

ساره سال بعد در کلاس ششم قبول شد ورفت دانشسرای عشایری امتحان داد آنجا هم قبول شد و رفت دانشسرا من انگیزه،ام برای ماندن بدون ساره کم شد.  به بی بی گفتم میدانم که محبتهای تو رابایک تشکر نمیتونم جبران کنم ولی وقت انرسیده که از شما خداحافظی کنم و برم دنبال مدارک هویتی خودم دلم براتون تنگ میشه اما ماندن هم برام میسر نیست بی بی مهتاب به شدت ناراحت شد و گفت خیلی برامون سخته که. تو را از دست بدیم،تو به منزلهُ پسرم هستی نمی دونم چطور میتونم ازت دل بکنم اگه قلندر بدونه داری میری سکته میکنه قلندر هم مثل من تورافرزند خودمون میدونه چه کسی میتونه مثل تو محرم این خونه باشه تا قلندر با خیال،راحت هرجا دلش خواست بی دغدغه بره وخیالش هم راحت باشه وقتی بی بی اصرار مرا دید گفت پس چرا نمیری استخدام شی چرا نمیری دانشسرا گفتم.

بی بی مهتاب من هم اسممو هم شناسنامم.

جعلیه. حا لا که  تا اینجا صبر کردم بهتره اول هویتمو درست کنم. بعد برم دنبال کار بی بی. گفت پسر برادرم تو ادارهُ سجل احوال همه کاره هست مشخصاتت بده بدم شناسنامهُ المثنی برات بگیره آشنا تو آموزش،و پرورش هم داره میتونه مدارکت تطبیق بده به امید شناسنامه قول دادم شش ماه دیگه بمو

نم لا اقل هروقت ساره میومد میتونستم ببینمش.

مشخصات کامل به بی دادم تا شناسنامهُ اصلیم به اسم امیر محمدبرام المثنی بگیره مهتاب خانم خوشحال شد سفارش،را برای برادر زاده اش فرستاد او هم قول داد دفعهُ بعد که به ایل میاد با،شناسنامهُ من بیاد

اما ساره در دانشسرا تاب نیاوردبیمار و سخت افسرده شد. روان شناس حد اقل ششماه براش استراحت تجویز،کرد و دانشسرا یکسال به علت مریضیی مرخصی استعلاجی دادو دورهُ دانشسرایش،را عقب انداختند،ساره دانشسرا با برگ استراحت تر ک کرد و به خانه بر گشت وقتیکه در خلوت با نگرانی به دیدارش رفتم تا حالش را بپرسم در جوابم گفت دور از تو تاب نمی آوردم وقتی شنیدم میخوای بری. داشتم روانی میشدم خودم را به مریضی زدم تمارض کردم و بر گشتم که ازت بخوام بدون من جایی نری،

نتونستم اشکامو کنترل کنم ،با تکان سرگفتم چشم،مهتاب خانم از عشق و علاقهُ من و ساره به هم بو برده بود. کاهی برامون مثالهایی میزد که مضمونش این بود

که اینکار نشدنی هست حواستون باشه اشتباه نکنید،ممکنه به قیمت جونتون تموم بشه در ادامه گفت حالا فهمیدم چرا ساره در. دانشسرا دوام نیا ورد

 

شب بعد موضوع عشق و علاقه ام باساره را با آقامعلم در میان گذاشتم

آقامعلم گفت چرا ازش خواستگاری نمیکنی گفتم بعید میدانم خان قبول کنه معلم گفت به هر حال بایدآزمایش کنی،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت نهم

 

معلم گفت به هر حال باید آزمایش کنی

گناهش کمتر از اینه که خود سرانه کاری انجام بدی ،ساره دختر کم تجربه ای هست ممکنه براتون ایجاد مشکل کنه گفتم کسی هم ندارم که برام بره خواستگاری اگر برم طرف خانوانواده ام بعد از چند سال امکان داره مخالفت کنند ودیگر نذارند برگرد م اینجا ،هم منو به عنوان چوپان یا نوکر خان میشناسندکی حاضره یا جریُت می.کنه دختر خان یا بزرگ قبیله را برای چوپان یا نوکرش خواسگاری کنه،معلم گفت من برات میرم خواستگاری قلندر بگ حرمتم را داره. باش صحبت میکنم بد و پیراه هم بگه تحمل میکنم سرم که نمی بره از ش تشکر کردم با اینکه میدونستم جواب منفی خواهد بود ،قبول کردم زحمت آقا معلم بدم،معلمها در ایل ارزش خاصی داشتند ،شب بعد با آقا معلم رفتیم منزل قلندر بگ قلندر بگ د ر حال پک زدن به وافور گرم صحبت شد از هر دری سخن میگفت سر حال بود مزاح میکرد و با معلم میخندیدند من نگران

. و ساکت بودم بالاخره خان ساکت شد و معلم مقدمه چینی کرد در مقدمه از خصوصیات من گفت و ادامه. داد. که.علی چقدر باشخصیت هست ، دارای اصل و نسب و از خانوادهُ محترمیست هم زرنگ هم با سواد و هم باغیرت وتعصب هست ،شمارا هم مثل پدر دوست داره ،در حالیکه قلندر بگ با بهت به علی نگاه میکرد که مضمون صحبت وهدف نهاییشو بدونه گفت خدمت رسیدم که ساره خانم را برای علی خواستگاری کنم،

قلندر بیگ با چشمان درشت و پر ابهتش در سکوت مطلق کمی معلم را ور انداز کرد بعد چشم دوخت توچشم من و گفت نه تو موسایی و نه من شعیب هستم چطور جریُت کردی چنین تمنایی داشته باشی ،به این مردم ایل چه جواب بدم، بگم دختر مو دادم به چوپونم چون ادم خوبی بود ،

تا به ریشم بخندند و پشت سر مسخره م کنند،

معلم گفت آقای خان اشتباه می فرمایید. علی از خانوادهُ سر شناسی هست سر نوشت اورا کشیده اینجا،میتونی اول با خانوادش آشنا بشی بعد دختر بهش بدی ،

گفت مگر تو خانوادش میشناسی معلم جواب داد نه ولی به صداقتش ایمان دارم به من دروغ نمیگه. از وجنات و رفتارش هم پیداست،که در خانوادهُ شاخصی بزرگ شده،قلندر بگ گفت فعلا از دید من خانه شاگرد بی هویتیست اگر صداقت داشت چرا تا حالا خانوادش معرفی نکرده معلم گفت کنمان کرده درست ولی دروغی هم نگفته کتمانش هم دلیل داشته ، قلندر بگ گفت هر وقت مشخص شد از چه خانواده ای هست وشناخت پیدا کردم با توجه به شاخصه های مورد نظر خودم تصمیم میگیرم ،

احترام شما هم خیلی واجب بود که بهتون پر خاش نکردم ،علی هم دوست دارم اما نه در حدی که دحترم بهش بدم این تمنای بیجایش هم میبخشم ،لطف کنید این موضوع پیش خودمون بمونه وجایی درز نکنه که باعث آبرو ریزی بشه،

معلم چشمی گفت و خدا حافظی کرد منهم دنبالش رفتم در فاصلهُ این خواستگاری تا زمانی که من خانواده ام معرفی کنم یکی از جوانان سر شناس ایل از سیمین خواستگاری کردبا چند بار رفتن و آمدن دوسه بار خواستگاری قلندر بگ قبول کرد که سیمین بهش بده ،

سیمین نامزد شد نامزد سیمین از روز اول با من کج افتاد. همیشه تحقیرم میکرد بی خودی بهم فرمان میداد. بهانه میگرفت ،یه لیوان آب برام بیار ،اینو ببر اونو بیار. علوفه بده اسبم فقط  میخواست فرمانی بده تا.من پیش خانواده تحقیر بشم

ساره از این جرکتش سخت نا راحت میشد

حتی بی بی هم خوشش نمیومد تا عاقبت بی بی بهش تذکر داد ،

یکروز که ساره را در خانه تنها دیدم بهش سفارش کردم که نارا حت نشه باید تحمل کنه همانطور که من تحمل میکنم نباید باهاش در بیفتیم ،

داماد جدید از اینکه من پیش بی بی منزلتی پیدا کرده بودم نا راحت بود ،با اینکه دارای مال و خدم و حشم اسب و تفنگ لزومات آن زمان بود و به دامادی خان هم پذیرفته شده بود نسبت به من که از متاع دنیا از دید او فقط محبت بی بی را داشتم حسادت میکرد،این حسادت وقتی به اوج رسید که متوجه علاقهُ ساره به من شد ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت دهم

 

ساره هم بسیار زیبا بود. هم باسواد وهم اجتماعی تر از سیمین

سرو زبان خوبی در  مراودات اجتماعی. ونسبت به سیمین برتری. خاصی داشت ،

یکماه بعد سیمین ازدواج کرد قلندر همچنان مرتب به گشت و گزار می پرداخت ،چادر بزرگ خان بدون سیمین خلوت به نظر می رسید ،

من و آقای معلم تصمیم گرفتیم به نحوی قلندر بیگ را. ببریم محل سکونت پدرم تا. از نزدیک باهم آشنا بشن،باید مقدمات کار را فراهم میکردیم ،معلم در تعطیلات تابستان با آدرس و نامه ای که از من گرفت شخص مورد اعتمادی را نزد پدرم فرستاد،تا هم از. زنده بودن من اورا مطلع کند و هم با نامهُ من اورا مطمیُن کند ضمنا تاریخی برای باز گشت من مشخص کردیم و به پدر در همان نامه اطلاع دادیم ،پدرم که بعد. از شش سال جدایی و بی خبری از زنده بودنم مایوس شده بود با این پیک خوش خبر بسیار حوشحال شد. و به پیک گفته بود که یا اورا با خودش به محل اقامتم بیا ورد و یا آدرس به او بدهد پیک که به اوسفارش شده بود به هیچ وجه سر نخی به خانواده ندهد وفقط بازگشتم را اطلاع دهد آدرس نداده وصبحی بی خبر آنجا را ترک میکند و منتظر مژدگانی خوبی که پدر بهش قول داده بود نمی ماند ،بعد از قلندر بیگ خواستیم که برای تفریح هم که شده سری به محل ما بزند ،قلندر بیگ که خود عاشق گشت و گزار هم بود با نا باوری و پوز خندی که نشان میداد باورش نشدهدر نهایت پذیرفت و مقدمات سفر فراهم شد قلندربیگ جوان زرنگی از ایل هم با خود همراه کرد وتفنگش را به او داد و با من و آقای معلم راهی روستای ما شدیم فصل کوچ طایفهُ ما تمام بود وحالا فصل برداشت محصولات باغی بود منزل پدرم در کومه ای داخل باغ ساکن بود ،پدر قول پیک را با تردید با ور کرده بود و در زمان موعود به روستا آمده. پنجدری را مرتب تجهیز و تزیین کرده ویعقوب وار چشم انتظار نشسته بود پس از دو روز پیاده روی ِبی وقفه البته خان سوار بر اسب

به مقصد رسیدیم ،جمعیت زیادی از خویشان و آشنایان به استقبال آمده بودند

درست مثل استقبالی که از حجاج میشود از ما استقبال شد،گوسفندی را جلو پایمان سر بریدند ،قلندر بیگ وهمراهان پس از احوال پرسی و خوش آمد به پنج دری هدایت کردند پدر با چشمانی اشکبار مرا در آغوش فشرد وچند دقیقه در آغوش نگه داشت تا اشکهایش بند آمد و بعد با خوشحالی همراه من بین مستقبلین جا به جا میشد تا من با خویشان دیدار تازه کنم ،

گاهی از من سوُال میشد کجا بودی و لی من ترجیحاً به هیچ پرسشی پاسخ نمی دادم ،آنشب از قلندر بیگ و همراهان جانانه پذیرایی شد ومن بیشتر در کنار مادرم که.گریه اش بند نمی آمد نشستم ،

در ایوان جلوی پنج دری چندتا فرش دست باف کله اسبی بافت زنان هنر مند قشقایی. فرش شده بود . وهمه چیز از جمله منقل و بساط چای و دود از. قبل پیش بینی شده بود ،

متکاهای تزیین شدهُ گمپول دار درسراسر ایوان گذاشته شده بود ، پدر در کنار قلندر بیگ نشسته  هردو روایتگر خوبی بودند صحبتها گل انداخته وخیلی زود چنان آشنا شدند که گویی سالها با هم رفاقت داشتند ،وصحبتها به شوخی و مزاح کشیده شد ،

تا دیر موقع دور هم نشستند .در خلوت آخر شب قلندر بیگ از لحظهُ ورود من وتمام خاطرات تلخ وشیرینی که با من داشت برای پدر تعریف کرد ،پدر گاه گاهی چشمهایش را که اشک تراوش میکردند پاک میکرد

واز قلندر بیگ به خاطر بذل محبتهایش به من تشکر میکرد ،پدر نیز از گم.شدن من ومصیبتهایی که در پی گم شده اش کشیده بود برای قلندر بیگ تعریف کرد که تاُسف خان را بر انگیخت. قلندر بیگ. بابزرگواری تمام آبرویم را حفظ کرد وهرگز از چوپان و نوکر بودنم حرفی نزد ،او گفت علی، چون بچه سال بود و ما پسر نداشتیم به فرزندی پذیرفتیم ،گاهی نام علی پدر را گیج میکرد چون من اسمم علی نبود محمد بود .با اشارهُ قلندر بیگ متوجه میشد که منظور از علی من هستم،خوشحال بودم که خان رعایت عزت و حرمتم در بین خانواده کرده است،

روز بعد به در خواست خان رفتیم باغ محلی باصفا با درختانی پر بار وچشمهُ آبی که زمزمه کنان جویبار داخل باغ را مینوردید و به استخر کنار کومه میرسید چسم انداز زیبای کوهستانی روی سکوی سیمانی کنار استخر با آوای بلبل و سیره و قناری و هزار

صفایی مست کننده به باغ داده بود و مهمانهارا به وجد می آورد .روز سوم قلندر بیگ در حالی که از من قول گرفت هفتهُ بعد بر گرد م با سایر همراهان قصد باز گشت کرد ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت یازدهم

 

من که حدث میزدم این بار جواب خواستگاری حتماً مثبت خواهد بود ،حتی یک هفته هم سختم.بود در کنار خانواده بمانم که سالها در غیابم اشک ریخته ،وانتظار کشیده بودند روز شماری می کردم تا این یکهفته هرچه زود تر تمام شود ،در این یکهفته ثانیه ها معنا دار شده بودند ،

هفته ای طولانی و خسته کننده بود،ساعتها و روزها به کندی عبور می کردند،گویی چرخ زمان از کار افتاده بود،با هیچ چیز سرگرم نمی شدم حتی اقوامی که سالها منتظرم بودند و.حالا با اشتیاق به دیدارم می آمدند تمام فکر و ذکرم تو ایل. و کنار ساره بود ،

خواب نداشتم اما شبها زود می رفتم تو رختخواب تا خودم را با رویا های با ساره بودن سر گرم کنم،پدر می دانست که متشنج هستم و سرحال نیستم اما نمیدانست چرا؟ من هم نم پس نمیدادم گاهی کنارم مینشست واز کتکی که چند سال پیش بهم زده بود اظهار پشیمانی می کرد ،و میگفت خیلی ها در سرایط عصبی اشتباه میکنند منهم اشتباهم را قبول دارم.هرگز خودم را بابت آن بد رفتاری نمی بخشم ،

اما پسرم من بابت آن پرخاشگری قصاص شدم بدجوری هم قصاص شدم ،تقاص پسدادم تو این چند سالی که نبودی و نمیدانستم چه بلایی سرت اومده اشک چشمام خشک نشدند به ویژه که خودم را مسبب این مصیبت میدانستم ،بد تر اینکه در خانواده همیشه عزا بود ونمیتونستم مانع گریه و زاریشون بشم،غم و اندوهی که در خانه ام جا خوش کرده بود داشت زندگیمو متلاسی میکرد هر وقت میخواستم از گریه منع شون کنم،بد رفتاریم با تو را چماق می کردند و میکوبیدند تو سرم تا لال بشم،حالا چند سال از آن گدشته تو بزرگتر و عاقل تر شده ای باید گذشت کنی تا آرامش به خانواده باز گردد ،میتونی فراموش کنی واینقدر تو فکر نری و غصه به دل راه ندی،من و خانواده را عذاب ندی ،

این خانواده از غم دوری تو عذاب زیادی کشیده اند ،وقتش رسیده که با حضورت شادی را به خانه باز گردانی،اخمت را واز کن ،بخند و دلشادمان کن،هرچه قسم میخوردم که من آن صحنه را فراموش کرده ام کسی باور نمیکرد زیرا نمیتونستم دردم را به آنها بگویم .عشق چنان بلایی سرم آورده بود که لال و کر و کور شده بودم

به هر زحمتی بود یک هفته را گذراندم فقط یکروز به زحمت خودم را تا شهر کشیدم برای خرید لباس و دیگر ملزومات و بقیهُ ایام روزها در غم هجران و شبها در روُیای ساره گذشت ،

پس از هفت روز با وجود ممانعت خانواده بار سفر بستم اما نه مثل دفعهُ اول اینبار با آراستنی که در خور شان خودم و ساره بود با لباس مرتب تفگ دو لول بلژیکی جواز دار و قطار دو رو  پدر را بستم بر اسب سرکش پدر سوار شدم با توشهُ کامل تفنگ و توشه را به ترک بسته دوربین هفت قاب حمایل کرده و دو عدد اشرفی که از مادر قرض گرفته بودم ،سبکبال به دیدار معشوق شتافتم گویی در آسمان سیر میکردم گوشهُ کلاه دوگوشم برگردانده و کمی کج روی سرم جا داده بودم ،. باید تمام تحقیر ها را پاک میکردم خان به اصل و نسبم پی برده بود اما بقیه که عقلشون تو چشمشون هست باید باورم میکردند چنان که ساره در. در شرایط خانه شا گردی باورم کرده بود،

می رفتم تا راه را برای خواستگاری هموار کنم و بعد پدر و مادرم را از آنچه آزارم میدهد آگاه کنم وبه همراه آنها به خواستگاری بیاییم ،

تا سنت و رسوم ایلی را رعایت کرده باشیم،سر از پا نمیشناختم مست بادهُ عشق بودم و شور دیدار معشوق در سر داشتم ،فصل تعطیلی مدرسه بود آقا معلم در ایل حضور نداشت وطبعا چادری هم برای او بر پا نشده بود ،قصدم این بود که اول به سراغ آقا معلم بروم و بعد باهم جانب یورد خان حرکت کنیم ،افسار اسب دست دل بود و تا آنجا که توانست جولان داد .احساس که حاکم میشود حرف اول خواهد زد وعقل ناچار به تسلیم است ،بدون اینکه فکر کنم شب کجا باید بخوابم افسار به دست دل داده و بی امان تاختم ،به جای دیدار معلم یک راست به طرف منزل قلندر بیگ پیش رفتم راه دور و دراز را یک روزه پیمودم به نحوی که نزدیک بود اسب کهر پر انرژی از پا در بیاد فقط یکی دو جا برای چریدن و اب خوردن وخستگی در کردن اسب اطراق کرده استراحت کوتاهی کردیم ،هنوز ایل بیدار بود که به منزل قلندر بیگ رسیدم اسبم با شنیدن بوی اسب خان شیهه ای کشید و شیههُ متقابل اسب خان. کل آبادی را خبر کرد قلندر بیگ و بی بی و ساره سراسیمه از چادر بیرون آمدند ،انگار ساره منتظرم بود چون زیبا ترین لباسهایش را پوشیده چارقد ابریشمی خوشرنگی روی سر انداخته و دستمال کااغیش روی فرق بسته بود به گونه ای ک دو دسته زلف بورش از دو سو بُرمه شده بود و با یک سنجاق طلایی که بر فرقش خودنمایی میکرد دستمال را به چارقد مهار کرده بود

در ایل دختر ها بزک نمیکردند ساره هم مستثنی نبود اما ساره بزک شدهُ خدایی بود و صورتش نیاز به مشاطه نداشت ، او اولین کسی بود که از چادر بیرون آمد ،اما بزرگتر از آن بود که افسار اسبم را بگیرد یوسف را صدا کرد ،

با دیدن ساره جفت پا از زین پریدم پایین و خشک در برابرش ایستادم .از هیجان چیزی نمانده بود که اختیار از دست بدهم و……بی بی و قلندر بیگ همزمان بیرون آمدند دست قلندر بیگ را بوسیدم اوهم بغلم گرفت وصورت هم بوسیدیم ،چشمان درشت و پررابهت خان باعث شد که چشم از چشم ساره بردارم به سوی بی بی برم .بی بی آرام نزدیکم شد و گفت به به علی آقا ماشا الله جوان برازنده ای شدی بر خلاف رسم ایل دستش را به طرفم دراز کرد. رسم ادب را به جا آوردم چنانکه در محافل رسم بود دستش را آرام لمس کردم کوتاه شدم ببوسم که.مانع شد،یوسف اسبم را به میخ طویله ای بست بعد از خوش و بش کردن  رفت ، تا بخوابد چون خسته بود .خودم زین اسب را برداشتم آلخ بستم تا عرقش نبندد نمد زینی هم روی آلخ بستم کمی کاه و جو بهش دادم و برگشتم قلندر بیگ رفته بود داخل چادر بی بی هم در حال رفتن بود ساره به دیرک چادر تکیه زده و به من نگاه میکردم به چشمان زیبایش نگاه کردم اشک در آنها حلقه زده بود ، شاید میدانست چه راه سختی پیش پایمان هست او مثل من خوشبین نبود ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت دوازدهم

 

تفنگ و قطارم را بر داشتم وارد چادر خان شدم،

بساط منقل بر پا بود دور منقل نشستیم ،پس از گپ و گفت مختصری بی بی.  پرسید شام خورده ای گفتم نه ولی زیاد گرسنه نیستم در صدد تدارک شام بر آمد .پاتیل کوچکی از با قیماندهُ شام شبشان کنار چاله بود گفتم همین هرچه باشد کافیست دیر موقع هست زحمت نکشید پاتیل را جلو کشیده و با ولع محتویاتش را بلعیدم و بی بی را از تهیهُ شام با اصرار منصرف کردم،

قلندر بیگ همچنان مشغول بود به آرامی بستی روی وافور می چسباند وهمراه با تعریف و مزاح دود می کرد ودر خلال آن از قوری گل سرخی خوشرنگ کنار منقل چایی پر رنگ در استکان کمر باریک لبه طلایی میریخت و یکی دو قندیل نبات داخلش مینداخت. با قاشق کوچکی به هم میزد طارفی هم میکرد و مینوشید بعد سیگا ر زرش را آتش میزد و کامی هم از سیگار میگرفت،دوباره سراغ حقهُ وافور می رفت این حرکاتش به مرور بی بی را خسته کرده بود او که روزی عاشق قلندر بیگ بوده حالا دیگر رغبت زیادی نداشت کنارش بشینه ،با بی حوصلگی کاراش انجام میداد و میرفت سراغ رختخواب،زمانیکه بی بی مشغول جمع و جور کردن خونه و قلندر بیگ در آرامش. سرگرم کار خودش بود. ودر سکوت شب چرت میزد فرصت مناسبی. برای عاشقانه های پانتومیم و بدون کلام من و ساره بود. که با رد و بدل کردن نگاهها و ایما و اشاره  انجام میشد ،

بی بی خسته شد و خوابید وقلندربیگ.  که.کاملا شارژ شده بود گاهی چشماش بسته میشد چرتی میزد دوباره سراغ قوری و سیگار می رفت دیر موقع شد خسته بودم نمیدانستم کجا باید بخوابم دل از ساره هم نمیکندم اگر ساره رو به روم ننشسته بود کمک خان چرت می زدم ،ساره گفت اگر خوابت میاد نمد و پتو بهت بدم بخواب گفتم کجا گفت روی سکو جلو چادر،البته یک جاجیم هم میدم اگه سردت شد بکش رو پتو تا سردت نشه گفتم بد نیست بخوابم خسته ام ساره با لبخند گفت زود هست عجله نکن ،شاید چنین فرصتی هر گز بدست نیاد که دوباره کنار هم باشیم ،دلم هری ریخت گفتم چرا؟ مگه خبری شده.گفت خبر ها خوش نیستند .فردا خودت متوجه میشی خواب از چشمم پرید ضربان قلبم تند شد صدای قلبم را میشنیدم پیراهنم روی قلبم بالا پایین. میرفت ساره که اشکش داشت در میومد به نمد نقش دار زرد رنگی که وسط چادر پهن بود اشاره کرد و گفت این نمد و ببر روی سکو تا پتو بالش برات بیارم نمد را بر داشتم و در حالیکه دستام لرزش داشت بردم بیرون صدای خر خر خان و بی بی می آمد اما اینقدر حالم بد شد که ترجیح دادم. برم بخوابم خوابی در کار نبود دراز کشیدم ساره ملافه ای اورد و کنارم نشست ،با اصرار ازش خواهش کردم بگه که چه خبر بدی برام داره ،ساره مصرّ تر از من از گفتن انکار کرد و گفت نمیخوام امشبتو خراب کنم ،بعد روی سخن را عوض کرد و از آمدن پدرش به محل ما وتعریف و تمجید ش از خانواده ُمن. صحبت کرد تا دیر موقع گپ زدیم ،ساره داشت می رفت بخوابه ،خواستم مزاحی کرده باشم تا از افسردگی خارج بشیم ،رو به ساره گفتم امشب هم مجبورم تنها بخوابم

با خندهُ شیطنت آمیزی گفت تنها نیستی گفتم چطور گفت گاهی موقع سگ گله مون میاد روی سکو میخوابه از نمد هم خوشش میاد ،

اخمم تو هم رفت از شوخی غیره موُدبانش خوشم نیومد اما از دست معشوق کسی نمی رنجه ، باید از مزاح یار لذت برد ،

خستگی چیره شد و خوابم برد صبح زود با سرو صدای یوسف که داشت گله را از قاش بیرون می راند بیدار شدم ،سرم را از پتو بیرون آوردم خنده ام گرفت،سگ گله  خودش را کشیده بود روی نمد سرش روی دستش و خوابیده بود با بیدار شدن من نگاهی به من انداخت ،این سگ سالها به من انس گرفته بود و از دستم غذا خورده بود ،با حرکاتش محبت و وفاداریش ثابت کرد از روی نمد بلند شد کششی به بدنش داد و برگشت نگاهی دیگر. به من انداخت و به نوعی بامن وداع کرده دنبال یوسف راه افتاد ،ساعتی در رختخواب غلط زدم و به مزاح. به حقیقت پیوستهُ ساره میخندیدم ،بی بی ،اولین نفر از خانوادهُ خان بود که بیدار شد ،بساط صبحانه را چید من و بی بی  سر سفره نشستیم در حین صرف صبحانه به بی بی گفتم ساره گفته خبر نا خوشایندی برام داره دیشب از ناراحتی خوابم نمی برد شما میدونی این خبر چیه بی بی گفت ظاهراً امیر حمزه با ازدواج شما مخالف. هست از زمانی که قلندر از خانهُ شما برگشت ومعلوم شد. که نظر مثبتی داره تمام ایل را بر علیه قلندر شورانده تا نظر شو عوض کنه قلندر هم منصرف شده ،تو این یکهفته ساره خوراکش گریه بوده دوروز مریض شد با اومدن شما کمی جون گرفته ، ولی امید وار نیست که قلندر با این وصلت موافقت کنه گفتم بی بی حقیقت بگو نظر شما چیه ،گفت در ایل حرف اول و آخر را مردا میزنن من کاره ای نیستم اما من ساره را دوست دارم به نظرش احترام میذارم معتقدم اشتباه نمیکنه چون شمارا خوب میشناسم ،ولی کاری از دست من بر نمیاد ،غم سرا پای وجودم را فرا گرفت ،ساره از خواب بیدار شد و به ما پیوست،دنبال حرف مادر را گرفت و گفت مادرم با این وصلت موافق هست ومیتونه خیلی کمکمون کنه ،شما نباید مایوس بشی ،منهم تا پای جون ایستاده ام،حتی اگر از ایل طرد بشم ،چشمان نافذ و زیبای ساره به چشمانم گره خورده بود ،هم اشک و هم امید یکجا میشد در چشمانش دید ، درخشش چشمانش نشان از  امید میداد،به ساره گفتم میرم دنبال آقا معلم و امشب بر میگردم با خان صحبت میکنم،در صورتیکه بتونم موافقتش بگیرم. بر میگردم محل خودمون با پدر و مادر و چندتا از بزرگان ایل به خواستگاری می اییم

تا طبق سنت مراسم را انجام داده باشم اگر هم.موافقت نکرد مایوس نمیشوم اینقدر تلاش میکنم تا نتیجه بگیرم و از طلب دست بر نمیدارم و سرو جان را در این را ه گذاشته ام تا به پای تو بدهم ،گفت باید مواظب خودت باشی در مسیر آبادی پدر آقا معلم باید از کنار آبادی حمزه رد بشی. مباد آسیبی به تو بزند گفتم یعنی تا این حد گفت گستاخ تر از این حرفها هست ،گفتم پناه به خدا. تفنگ و قطار و دوربینم برداشتم ،هر دو لول تفنگ ذخیره گذاری کردم زین اسبمو محکم بستم به طرف منزل معلم راه افتادم از کنار یورد حمزه رد شدم خبری نبود. ولی امیر حمزه را در راه دیدم سلام کردم زیر لبکی جواب داد و نگاهم نکرد. سکوت اختیار کردم و رفتم به طرف منزل معلم ،ظهر مهمان آقا معلم بودم.بعد از نهار معلم اسب همسایه شون قرض گرفت سوار شد باهم برگشتیم به سمت آبادی خان نزدیک یورد حمزه که رسیدم ایشون ویکی دوتا از دوستان قلدرش مسلح جلو مون گرفتند

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت سیزدهم

 

من ومعلم متوقف شدیم. تفنگم گرفتم دستم بلند کردم تامتوجه مسلح بودنم بشن معلم گفت عجله نکن اجازه بده من باشون صحبت کنم شاید کار به جای باریک نکشه،

من خودمو کنار کشیدم آقا معلم رفت جلو وباهم صحبت کردند صحبتها به طول انجامید،ظاهرا قانع نشدند که از. شرارت دست بردارند معلم برگشت پیش من وگفت از ما می خوان که منزل قلندر بیگ نریم وگفتند این مسیُله ایست بین ما و. علی بهتر است تو دخالت نکنی که بین طایفه هامون که سالها دوستانه کنار هم زندگی کرده اند ایجاد کینه و دشمنی بشه واختلاف طایفه ای بشه گفتم به نظرت باید چکار کنیم گفت اگر صلاح میدانی بر گردیم ورفتن منزل خان را به زمان دیگری مو کول کنیم به معلم گفتم تو بر گرد من هر طور شده میرم منزل خان معلم گفت لجبازی نکن  درست نیست تو را تنها بگذارم بهتر است هردو برگردیم تا شر بخوابه اسبمو کشیدم کنار جادهُ مال رو تا از بیراهه بناخت دور بشم از معلم هم خواهش کردم بر گرده خونش معلم با خدا حافظی بر گشت و گفت مواظب باش اینا خطر ناکند معلم که دور شد سر اسبمو دادم بیراهه هی کردم هنوز اسبم سرعت نگرفته بود دو تا تیر هوایی بالای سرم شلیک کردند اسب رم کردو سرعت گرفت تیر بعدی گردن اسبمو نشان گرفته بود تیر به انتهای یال اسب اصابت کرد اسب روی دوپایش بلند شد و برگشت دستاش روی سنگ بزرگی پایین آمد و غلط زد پای راستم از رکاب بیرون نیامده بود و رفت زیر تنهُ اسب و به شدت آسیب دید اسب آرام نگرفت از جا بلند شد در حبن بلند شدن پام ازرکاب خارج شد درد شدیدی داشت،اسب به سرعت دور. شد من پشت. همان سنگ سنگر گرفتم تفنگم را به طرف امیر حمره نشانه رفنم وقسم خوردم که اگر جلو تر بیان هردو شون را خواهم زد امیر حمزه. به دوستش گفت بسشه فکر کنم عشق از سرش پرید برگردیم هردو به تاخت به سمت آبادی امیر حمزه رفتند نمی تونستم راه برم به زحمت خودمو کشیدم بالای سنگ که در دید جادهُ مالرو باشم شاید کمکی برسد،چند دقیقه بعد اسبم برگشت آمد کنارم دهنهُ اسبو گرفتم نمیتونستم پام تو رکاب بذارم یال و گردن اسب غرق خون بود به زحمت کشیدمش کنار سنگ روی پای چپم بلند. شدم وخودم را کشیدم روی زین و به طرف منزل قلندر بیگ رفتم به منزل که رسیدم قلندر بیگ بیرون چادر روی سکو ایستاده بود یال خونین اسب را که دید گفت،،یا حضرت عباس چه بلایی سر اسب اومده گفتم کمکم کن پیاده شم براتون شرح بدم گفت مگر خودت هم آسیب دیدی گفتم پای راستم شدیداً آسیب دیده قلندر بیگ تکیه گاهم شد تا از زین جدا شدم بعد زیر بغلم گرفت تا پیادم کنه در همین حال ساره از چادر بیرون آمد یال خونین اسب را همزمان با پیاده شدن من به کمک قلندر بیگ دید تاب نیاورد و نتونست اصول و سنت ایل را رعایت کنه چند تا جیغ ممتدکشید. اهل آبادی سرا،سیمه دورم جمع شدند داخل چادر که شدم نشیتم تکیه دادم وماجرا را از اول تعریف کردم ساره شروع کرد به فحش و نا سزا به امیر حمزه قلندر بیگ نتونست آرومش کنه بی بی بردش تو چادر دلداریش داد و به سکوت دعوتش کرد،با ساکت شدن ساره قلندر بیگ رفت سراغ اسب پاره ای که در گردن اسب فرو رفته بود با منقاش بیرون کشید ،و روی زخم مرهم گذاشت وبست ودر حالیکه زیرلب به امیر حمزه نا سزا میگفت پای مرا هم با دقت معاینه کرد و با دستمال محکم بست طوری که حس کردم دردش کمتر شده قلندر خان گفت خدارا شکر پای خودت سالم است فقط،ضربه دیده با استراحت رو به راه میشه اسبت هم مشکل نداره گلوله به جای حساسی نخورده گلوله را هم در آوردم به خیر گذشته دور و برمون خلوت شد بی بی بغض کرده بود و صداش در نمیومد. قلندر مجدد رفت سراغ اسب. ساره به من نزدیک شد و گفت تلافیشو از سرش در میارم به آرامی گفتم نگران نباش تا تلافی نکنم زمین نمی نشینم فقط کافیه پام بهتر بشه بتونم راه برم ساره گفت اگه غیرت داشته باشی باید ناکارش کنی تا دفعهُ دیگه چنین غلطی نکنه قلندر بیگ وارد شد حرفهای ساره را شنید با تحکم گفت دختر برو سر جات به شما چه ربطی داره. تحریکش نکن اصلا شما را سننه بی بی که تا حالا ساکت بود دهنش باز شد گفت قلند ر علی مهمان ما بوده حمزه به ما بی احترامی کرده برای چه به ما ربط نداره حمزه باید به سزای،گستاخیاش برسه،قلندر بیگ گفت مملکت قانون داره صب بره شکایت کنه تا پدرشو در بیارن ،گفتم خان من اهل شکایت نیستم اگه تونستم جواب دندان شکن بهش میدم اگه. جواب ندادم بی غیرتم قلندر یگ گفت بذار عصبانیتت بر طرف بشه بعد تصمیم بگیر دوروز در منزل قلندر بیگ خوابیدم تا پام کمی بهتر شد و اسبم هم رو به راه شد در طول این دوروز هروقت ساره را دیدم گفتم غصه نخور حتما تلافی میکنم اگر نتونستم تلافی کنم لیاقت تو را ندارم و دیگه اینجا نمیام، و ساره هم میگفت خدا کنه تلافی کنی تا دلم خنک بشه هرچه میخواد پشتش در بیاد در حالیکه هنوز پام درد میکرد از منزل قلندر بیگ خدا حافظی کردم وهمچنان ناراحت. با بغض فرو خورده به منزل پدر بر گشتم ما جرا را به خانوادم نگفتم. فقط گفتم اسبم رم کرده و زمین خورده پام آسیب دیده. پس از یک هفته. توشهً کامل با مشک آب زیر انداز وپتو در کوله پشتی گذاشته تفنک وقطار پر از فشنک و دوربین بر داشتم به بهانهُ سر کشی از بی بی.  به سمت آبادی که حالا نزدیک گرمسیر رسیده وهنوز در حاشیهُ کوه بود رفتم

اسبمو در روستای نزدیک آبادی امیر حمزه  نزد یکی از دوستان پدر که میشناختمش امانت کردم کوله پشتی بستم و رفتم کوه در غار کوچکی بالای کوه مسکن گرفتم روزامیومدم بیرون وبا دوربین آبادی را زیر نظر گرفتم تا زمان موعود فرا رسید وامیر حمزه نمیدانم به چه علت خودش دنبال گله بود البته با تفنگ آنقدر با حوصله زیر نظر گرفتمش تا به من نزدیک شدگله را در دامنه رها کرد تا بچره وخودش در حالیکه کیفور بود وکلاهش کج گذاشته و گوشهُ کلاهش خوابانده بود روی،سنگ بلندی نشسته وزمزمه میکرد

بودره دِ دوز گلر

یکه تلان قز گلر

آرام از پشت سرش رفتم بالا و با قنداق تفنگ محکم کوبیدم پشت گردنش از همان بالا پرت شد پایین. تفنگش چند قدم اونور تر افتاد پریدم رو سینش سه چهار ضربهُ دیگر با قنداق تفگ زدمش سر تفنگ گذاشتم تو پیشونیش به التماس افتاد خون از لب و لوچش سرا زیر شده بود حتی توان کمک طلبیدن هم نداشت دست و پاش بستم تفنگش و قطارش،هم بر داشتم و راه افتادم،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت چهاردهم

دهانش را نبستم تا بتونه کمک بطلبه و یه وقت تلف نشه،

هنوز هوا روشن بود کوله پشتیمو بستم هردو تفنگ را برداشتم از داخل جنگلها به نحوی که دیده نشوم به سمت روستایی که اسبمو امانت کرده بودم رفتم میدونستم که به محض اینکه از حال و ضع حمزه با خبر  بشن به طور گستر ده ای تعقیبم خواهند کرد ،

تا به روستا رسیدم هوا تاریک شده بود خونهُ دوست پدر رفته.و اسبم را گرفتم سوار شدم به طرف کوه مقابل رفتم بالای کوه در جایی که بتونم با دور بین جاده ومحل استقرار بنکو امیر حمزه زیر نظر داشته باشم در نزدیکی چشمهُ آبی به دور از آبشخور گوسفندان مستقر شدم و منطقه را زیر نظر گرفتم تا دیر موقع خبر یا هیاهویی نبود.هوا تاریک شد از خستگی خوابم برد سپیده دم از خواب بیدار شدم چند نفر مسلح سوار بر اسب مسیر جاده را میگشتند چند نفر پیاده هم پی رنی میکردند در ایلات افراد خبره ای هستند که در پی رنی تخصص خاص دارند

اندازهُ پا ونقش کف کفش را روی زمین با دقت بر رسی میکنند وآنرا به سمتی که رفته دنبال. میکنند تا به هدف برسند

من از کوه تا روستایی که اسبم را. امانت کرده بودم پیاده آمده و از آنجا سوار بر اسب از روستا به سمت مقابل خارج شده بودم این طرفند باعث شده بود که جا پای مرا تا داخل روستا دنبال کرده بودند در روستا به خاطر کثرت رفت و آمد جا پا را گم کرده بودند حالا باید جای پایم را در خروج از روستا می یافتند ومن با اسب خارج شده بودم ،هرچه دقت کردند چیزی نیافتند حدس می زدند با ید در روستا باشم عدهُ دیگری هم در همان کوه غارها و اشکفتها و دره ها را میکاویدند این کاوش و پی رنی سه روز طول کشید ومایوس از پیدا کردن من به آبا دی باز گشتند،

درنقل و قول بعدا شنیدم که تا شب کسی متوجه گم.شدن امیر حمزه نمیشود تا گله به قاش بر می گردد آنگاه متوجه میشوند که امیر حمزه نیست همهُ اهل آبادی دنبالش می گردند عده ای در آبادیهای اطراف عده ای به سمت جادهُ اصلی وعده ای هم مسیر چرای گله با چراغ میگردن با صدای امیر حمزه که کمک میطلبیده او را پیدا میکنند تا دست و پایش با سِیْلَک بسته شده پس از باز کردن امیر حمزه میگوید در یک غافل گیری علی از پشت زد تو سرم از سنگ پرت شدم پایین و در حالیکه بی جون به زمین افتاده بودم دست و پام بست و رفت

حمزه از بردن تفنگش حرفی نمی زنه چون بردن تفنگ یک جوان مسلح عشایر براش ننگ هست وتر جیح میدهند بمیرند. ولی تفنگشون از دست ندن،

روز چهارم که آبها از آسیاب افتاد از کوه پایین آمدم آذوقم داشت تمام میشد باید خودمو به آبادی میرساندم ،از مغازهُ روستا کمی آذوقه خریدم هوا تاریک که شد. آرام از کوه بالا رفتم جایی کمی توقف کردم تا وقت خواب اهل ایل فرا برسه از میان جنگلهای کُنار و رملک و بادام کوهی آخر وقت خودمو به چادر قلندر بیگ رساندم قلندر بیگ از چادر بیرون آمد ،جواب سلامم  زیر لبکی و بی میل داد و با تعجب پرسید اینجا چه میکنی مگه نمیدونی که تعدادی مسلح دنبالت میگردند اگر ببیننت ممکنه مخفیانه تو کوه بکشنت ،

گفتم بی خیال خان ،فعلا به احترام تو ، وبی بی ،اومدم تفنگ وقطار امیر حمزه را تحویل شما بدم،

بی بی و ساره هم از چادر اومدن بیرون ببینند چه خبر شده

قلندر بیگ گفت تفنگ! تفنگ حمزه پیش تو چکار میکنه گفتم همان روز که به تلافی راه بندونش زدمش تفنگش هم بردم قلندر بیگ گفت وای چه مصیبتی چه کار کردی پسر میدونی بردن تفنگ یه جوون مسلح عشایر یعنی چه؟

آنقدر ننگ هست که تا حالا حمزه از تفنگش حرفی نزده،

گفتم خان عزیز شما میدونی راه بستن به یک عشایر بچه جوان بی گناه که دارد مراحل قانونی و عرفی و سنتی برای کار خیر رعایت میکنه یعنی چه من به تلافی اشکهای ساره باید حمزه را به جای خودش می نشاندم واین کمترین کیفری بود که قانعم میکرد ،ساره که شاهد صحبتهای ما بود بدون توجه به حضور پدر گفت شیر مادرت حلالت، دلمو خنک کردی داشتم عقده میکردم ،خفه میشدم

قلندر بیگ گفت بس کن دخترهُ پر رو برو تو خونه به تو چه مربوطه آخرش تو این پسره را کشتن میدی،بی بی گفت امیر حمزه حقش بود که تو دهنی بخوره منم خوشحالم و بعد ساره را فرستاد تو چادر که با خان در گیر نشه تفنگ و قطار حمزه را به قلندر بیگ دادم و سوار شدم بی بی در حالیکه که خوشحال به نظر می رسید گفت بفرمایید.

قلندر گفت برو آقا جون برو تا شر به پا نشده  برو ودیگه هم دور و بر خونهُ من پیدات نشه گفتم چشم خان میرم ولی قول نمیدم که دور و بر خونت پیدام نشه

روح من در اسارت این خونه هست و مطمیُنا بازم خدمت میرسم داشتم خدا حافظی میکردم ساره یلان چادر را با لا کشید و با تکان دادن دست بدرقه ام کرد

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت پانزدهم

 

قلندر بیگ ساره را در حال دست تکان دادن دید با چوبی به طرفش رفت بی بی جلوش گرفت ، من نگران برگشتم به طرف چادر بی بی سر تفنگ حمزه را. گرفت طرفم و گفت چرا میخوای کتک بار دخترم بکنی مگه میخوای یه فشنگ حرومت کنم،

با تبسم و در کمال آرامش گفتم کشته شدن از دست مادرِ نامزدی چون سارا باعث افتخاره قطعا خوشحال خواهم مرد

تفنگ را پایین آورد. و گفت کدام نامزد تو که زدی همهُ پلهای پشت سرت خراب کردی، خیلی حیف شد تو مثل پسرم بودی ،گفتم حالا هم هستم وگرنه در چنین موقعیتی به دیدارت نمی آمدم ،رفتار بی بی نشان میداد که هارت و پورتش ظاهریست وبرای راضی نگه داشتن قلندر بیگ اما در باطن خوشحال بود

تنها کسی که نتونست هیجانشو کنترل. کنه ساره بود که بابت هیجانش شماتت شد و نزدیک بود کتک بخوره،

قلندر بیگ به ساره و بی بی گفت هیچکس نباید از موضوع تفنگ اطلاع پیدا کنه باید مخفیانه به دست امیر حمزه برسه ،ساره بازم تاب نیاورد و با صدای بلند گفت باید همه بدانند که حمزه تقاص بی حرمتیش پسداد من همه جا پخش میکنم. بی بی کشیدش تو چادر و ساکتش کرد،

ومن با رویای چشمان براق و اشک آلود ساره مجدد وداع کرده و به دیار خود باز گشتم،پاییز داشت می رسید من به ساره قول داده بودم سال تحصیلی بعد که او پس از مرخصی استعلاجی به دانشرا بر میگرده امتحان بدم و وارد دانشسرا بشم فرصت خوبی برای کنار ساره بودن بود. با اینکه کلاس دهم هم امتحان داده بودم وخیلی جاها میتونستم استخدام بشم امتحان دادم قبول شدم و عملا همکلاس ساره شدم ،

این تنها راهی بود که میتونستم هر روز ساره را ببینم ، ساره بعد از یکسال مرخصی استعلاجی به دانشسرا بر گشت ،

دورهُ دانشسرا شروع شد خوشبختانه کسی  از طایفه در دانشسرا  مرا نمیشناخت از اون طایفه فقط ساره بود و کریم پسر ریحان بگ کریم اصلا مرا ندیده بود سعی میکردم کسی از طایفهُ قلندر بیگ و امیر حمزه متوجه حضورم در دانشسرا نشه ساره هم این اصل را کاملاً رعایت میکرد ،ساره روز معرفی همراه پدرش با دو تا ساک و چمدون اومدند دانشسرا من زود تر خودمو معرفی کرده بودم با دیدن قلندر بیگ خودمو مخفی کردم تا دیده نشم ،نمی خواستم قلندر بیگ بدونه من آنجا هستم گرچه با شناسنامهُ اصلی خودم بنام امیر محمد استخدام شده بودم.

قلندر بیگ تا در خوابگاه. دخترا، ساره را همراهی کرد سرش را گرفت تو سینه بوسیدش و برگشت ،

ساره به محض اینکه پدرش رفت وسایُلش را تو خوابگاه گذاشت اومد تو حیاط و دنبال من گشت ،خودم را بهش نزدیک کردم و خوش امد. بهش گفتم ،من روی سکوی بالایی حیاط و ساره حیاط پایین نزدیک بهم با هم خوش و بش کردیم تا شکی بر انگیخته نشه ،بعد به موازات هم راه رفتیم و با هم درد دل کردیم هر دو بیش از حد خوشحال بودیم و سر از پا نمیشناختیم ساره را خیلیها میشناختند دختر قلندر خان بزرگ طایفه ای بود پس باید ملاقاتها محتاتانه انجام میشد

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت شانزدهم

 

کم کم دانشجوها به طرف خوابگاه رفتند. من و ساره آخرین نفراتی بودیم که محوطه را ترک می کردیم خوشنود بودیم که به هدفمون رسیده ایم حد اقل یکسال کنار هم بودیم ،شرطش این بود که من برای آشناهای ساره ناشناخته بمانم

احتیاط لازم را میکردیم اکثرا وقاتی که بچه ها جمع بودند با ساره مثل دو تا غریبه با هم صحبت میکردیم ،از هم سوُالات درسی می پرسیدیم تو دانشسرا هرشب یک مدرس به صورت کشیک سوُالات دانش پژو هارا جواب میداد. با ساره قرار گذاشتیم باهم و سر ساعت معینی پیش مدرس رفته و رفع اشکال کنیم برای اینکه شک بر انگیز نباشه با فاصله از هم می نشستیم و سوُالاتمون مطرح میکردیم ،فقط کافی بود با دیدن هم ولع دیدارمون ارضاء بشه شعلهُ  آتش  عشقمون. کمی کوتاه بشه ،گرچه دلمون ارضاء نمیشد ولی مسکنی بود تا عذابمون کمتر بشه

علاوه بر این در حیاط مدرسه همدیگر را می دیدیم

ساعات ملاقات را گاها تغییر میدادیم تا با دیدنمون در ساعتی مشخص مشکوک نشوند ،

روزهای تعطیل در پارک یا جلو سینما قرار ملاقات میگذاشتیم با احتیاط کامل،داخل شهر که می رفتیم با هم در رستورا ن  غذا میخوردیم بعضا اجتیاطاً رستوران یا محل ملاقات. و سینما را تغییر میدادیم گاهی اتفاق می افتاد فیلمی را این هفته در سینمایی میدیدیم هفته بعد که سینما را تغییر مدادیم همان فیلم در سینمای دیگری به نظاره می نشستیم،فیلم مهم نبود مهم باهم بودن بود فیلمی که دوبار در دوسینمای متفاوت دیده بودیم هیچیک از صحنه هاش نمیتونستیم بیاد بیاریم هیچ کدام از آکتورهاش نمی تونستیم بشناسیم چون فقط،سینما می رفتیم نه فیلم می دیدیم ،

ساعت ها با ساره در پارک می نشستیم و درد دل میکردیم ساره از شوهر خواهرش دل خونی داشت چون معتقد بود . او بزرگترین مانع سر راهمون هست ،

هر وقت صحبت از در گیری من و امیر حمزه می شد،

از ته دل می گفت آخیش جگرم خنک شد بعد ادامه میداد با بردن تفنگش بال و پرش را سوزاندی،وغرورش را. چنان شکستی که با گنگو هم درست شدنی نیست ، هنوزم دنبالت هست که بکشدت ،باز هم دلش آروم نمیشه ،بعد از اون جریان همیشه احساس حقارت می کنه،دغدغه داره که همهُ افراد ایل روزی از جریان تفنگ مطلع بشن و اونوقت روش نشه تو ایل سر بلند کنه ،چون سیمین از جریان تفنگش باخبره محبتش نسبت به سیمین زیاد شده ،مباد سیمین یه وقت دهن لقی کنه و حرفی بزنه من که فکر میکنم این محبت واقعی نیست ،این محبت باجیه که به سیمین میده که دهنش باز نشه ،،

سیمین هم میدونه که این نون تو گذاشتی تو سفرش ،هر وقت با من تنها میشه به عوض اینکه از تو ناراحت باشه و بدگویی کنه ازت تعریف و تمجید می کنه ،

تنها دلخوشیم تو دانشسرا کنار ساره بودن و حضور ساره بود ،حضورش باعث میشد تنهایی و غربت را حس نکنم ،بالعکس ساره هم به این دل خوش بود که کنار من هست ،

از سوی دانشسرا تماس معمولی بین دختر ها و پسر ها منعی نداشت ،زعمای دانشسرا بیشتر تحصیل کرده بودند و آزادی را خوب میشناختند ،سخت گیری نمی کردند ،اما بعضی از دانشجوها که اکثرا از خانواده های ،سنتی بودند در این باره دید مثبتی ندا شتند ،برای ما مهم نبود که بقیه چه و چگونه فکر میکنند ،

فقط مهم این بود که.من ناشناس بمانم سعی میکردیم خطایی نکنیم که غیر قابل بخشش باشه ، در این مورد هم موفق بودیم ،سلامهای لطیف و نگاههای پر از مهر ساره را. به هیچ قیمتی از دست نمی دادم ،با همهُ لذتهایی که می بردیم هر دو برای پایان سال استرس داشتیم ،نگران بودیم که پایان سال چه خواهد شد ،هر دو متفق القول بودیم که پایان سال یعنی جدایی یعنی فراق برای یک عاشق حتی فکرش هم آزار دهنده بود ،

هر وقت ساره این موضوع را پیش می کشید ،می گفتم فعلا که با همیم ،فکر فردا نباید امروزمان را خراب کند اندیشهُ آینده نباید بتواند عیشمان منغس کند ،ومعمولا این ابیات خیام را براش میخواندم و امید وارش میکردم ،

 

از دی که گذشت هیچ از آن یاد مکن

 

فردا که نیامدست فریاد مکن

 

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

 

حالی، خوش باش و.عمر بر باد مکن

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  هفدهم

 

هردوی ما ایلاتی و معتقد ووابسته به سنت بودیم رعایت آداب و رسوم برامون اهمیت داشت،

به خصوص اینکه من مایل نبودم این عشق،باعث درد سر برای خانواده ها واختلاف قبیله ای و خدای نخواسته موجب رسوایی شود

در سنت ما عاشقی این پدیدهُ زیبای زندگی ،اگر افشا میشد بی آبرویی در پی داشت و عاشق مطرود بود، پس این عشق باید در خانواده ها به صورت یک علاقهُ معمولی نمود میکرد که تا اندازه ای در خانواده ها قابل قبول باشه اما فوران شعله های عشق گاهی عنان اختیار از دستمون می ربود ،،

ودر نهایت خودمون را به خدای عشاق می سپردیم ومعتقد بودیم که از جانب خدا یاری خواهیم شد،،

خدای مهربون عاشق نوازه ،

دلخوش به این حرف و حدیثها منتظر پنجشنبه ها می ماندیم ،تا بتونیم دور از چشم بقیه در خارج از محدودهُ دانشسرا رستورانی،کافه ای ،پارکی، سینمایی، را در کنار هم بگذرانیم ،

برعکس بقیهُ همکلاسیها که چشم انتظار ملاقات خانواده ازایل یا روستا بودند دعا می کردیم ،که کسی به دیدارمون نیاد، تا بی مزاحمت ،باهم، گردش بریم، سال خوب و روزهای ،بی نظیری داشتیم هنوز خوشحالم که قدر آنروزها را خوب می دانستیم،

ساره تا کنون سختی ندیده بود ولی من تو همین چند سال گذشته به اندازهُ یک عمر سختی تحمل کرده بودم ،از خانه شاگردی تا چوپانی ،تا تحقیر های امیر حمزه که ،به خاطر،بودن در کنار ساره تحمل کرده بودم ،من ارزش این روزهای خوب را بیشتر درک میکردم ،در گیری ،و جنگ و گریزم با امیر حمزه را فراموش نمیکردم و این روزهای خوب را حاصل آن صبر و حوصله میدانستم ،گرچه مایل بودم ،پنجشنبه ها زود به زود برسه .اما مایل نبودم سال زود تمام بشه ،

کسانی هم که مثل من و ساره عاشق و معشوق نبودند قدر شور و نشاط دورهُ خوب دانشسرا را میدانستند و هنوزاز دورهُ دانشسرا به عنوان  بهترین ایام زندگیشون یاد میکنند ومیگویند که آن دوران خوش را هر گز فراموش نمیکنند ،من امروز در کنار ساره به شدت احساس،خوشبختی می کنم ،دورهُ دانشسرا برای من و ساره زمانی استثنایی و تکرار نشدنی هست ،نه چنین دوران خوشی قبل ازین داشتیم ونه بعد ازین خواهیم داشت ،

هرچه به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشدیم نگرانی هایمان بیشتر میشد ،و حس میکردیم به روزهای تلخ فراق نزدیک میشویم،

نگاههای ساره نافذ تر و مضطرب تر به نظر می رسید ،سعی میکردم کمتر به چشماش نگاه کنم،چون بعد از هر نگاه. در چشمهامون اشک حلقه میزد ،من غرورم اجازه نمیداد گریه کنم اما ساره با گریه عقده هاشو خالی میکرد، سعی میکردم دلداریش بدم و امید وارش کنم گر چه خودم ته دلم پر از ترس بود ،

چه میشد زمان همین جا متوقف میشد درست همین جادر دوران دانشرا ،در کنار ساره،در شور جوانی ،بالای قلهُ عشق، با همین نشاط. و هیجان ،

افسوس که نمیتوان چرخ زمان را در ایام خوشیها متوقف کرد برعکس به نظر می رسد سرعتش زیاد تر میشود،

با همهُ احتیاطها حالا همه می دانستند که بین من و ساره سر و سری هست ،

اما کسی پیوستن ما را در خارج از دانشسرا به هم ندیده بود ،چون با دقت مواظب بودیم ،

اواخر دورهُ دا نشسرا که ما شادیِ در کنار هم بودن و غمِ نزدیکی فراق را باهم به دوش میکشیدیم یه چشممون خندان و چشم دیگر مون گریان بود. ،سر و کلهُ  کریم جوان خوش قد و قوارهُ اهل ایل نزدیک به طایفهُ قلندر خان پیدا شد

که هم کلاسمون بود و تلاش میکرد خودش را به ساره نزدیک کند

کریم پسر ریحان بگ از خانواده های خوشنام ایل بود که همهُ امتیازات خوب را یکجا داشت،

 تنها چیزی که کم داشت فن و دانش روابط اجتماعی بود ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت هجدهم

ریحان بیگ از تیرهُ دیگری بودولی خویشاوندی دوری با قلندر بیگ داشت از این رو کریم انتظار داشت با استقبال سا ره رو به رو بشه غافل از اینکه ساره دلسپردهُ جای دیگریست البته کریم متوجه روابط نزدیک بین من و ساره شده بود اما این ارتباط را عادی و معمولی می پنداشت وحتی به فکرش هم نمی رسید  در همین ارتباط به ظاهر ساده چه اندازه علاقه نهفته و چه عشق آتشینی در پی دارد ،

بر خلا ف تصور کریم ساره نه تنها استقبال گرمی از وی نداشت بلکه به نوعی با بر خورد سرد وعدم استقبال سعی کرد او را از خود براند ،

کریم کم رو و خجالتی بود با هیچکس. مشکلی نداشت در عین حال با هیچکس رابطهُ دوستانهُ خوبی هم نداشت ،خوشتیپ و خوش قواره با قدی نسبتا بلند ، وبهره مند از تمول پدر دست و دل باز و دست به جیب بود ،

کریم شاید به جز ساره سمت هر کدام از دختران هم دوره می رفت به گرمی پذیرفته میشد،

پس از اینکه نتونست با ساره رابطهُ دوستانه بر قرار کند چند روزی افسرده به نظر می رسید با راهنمایی یکی از دوستاش که به نظر می رسید با تمسخر او را دست انداخته. درست وسط حیاط دانشرا ودر زمانیکه حیاط پر از دانشجو بود جلو ساره ایستاد،و ضمن اظهار علاقه به وی گفت که میخواهد از او خواستگاری کند ،ساره چنان عصبانی شد ،که با صدای بلند شروع کرد بد و بیراه گفتن من درست پشت سر شون بودم ساره دستش را برد بالا تا سیلی به کریم بزند دستش را گرفتم وکریم را که از خجالت و شرم مثل لبو سرخ شده بود دور کردم وقبل از اینکه بچه های دیگه دور وبرشون جمع بشن غایُله را پایان دادم ، کریم از پشتوانهُ امیر حمزه و شاید کل ایل بر خودار بود. واحتمالا قلندر بیگ تر جیح میداد برای بستن دهان منتقدان ورها شدن از دست من کریم که دارای کلیهُ امتیازات لازم بود بپذیره،

با این حال من فکر نمیکردم کریم رقیب خطر ناکی باشه ،من تنها از حمایت بی چون و چرای ساره بر خوردار بودم،ساره تا پای جان ایستاده بود ودر صورت لزوم،حاضر بود از خط قرمزها عبور کند ،من بهش اعتماد داشتم. واین اعتماد باعث شد ه بود متکی به نفس بوده و دلهره ای بابت کریم نداشته باشم،

در فاصلهُ کوتاه زمانی بین در خواست کریم. از ساره که باعث افسردگی کریم شد دوبار ریحان بگ پدر کریم به دیدارش آمد هر بار یکی دو ساعت در کنج خلوتی با هم صحبت کردند ،

من کاملا آنها را زیر نظر داشتم اما نمیتونستم مضمون صحبتهایشون را متوجه بشم ،

ولی حدس میزدم در مورد ساره صحبت میکنند،

پایان سال تحصیلی فرا رسید روزهای پا یانی خیلی سریع گذشتند و خوشیهای ما هم همراه سال تحصیلی رو به پایان بود ،

جشن پایان تحصیلی همرا ه بود با دعوت بعضی از بزرگان واولیای دانشجویان ،

از جمله قلندر بیگ و ریحان بیگ،

این موضوع منو نگران می کرد ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت نوزدهم

 

جشن پایان تحصیل معلمهای دورهُ …..دانشسرا در حیاط مدرسه برگزار شد صندلیهای ارج در محوطهُ دانشسرا چیده شده بود چند نفر از دانشجوها وخدمهُ دانشسرا مسوول پذیرایی شدند من هم برای پذیرایی در نظر گرفته بودند به عللی عذر خواهی کردم صرفا به خاطر اینکه هنوز نمی خواستم شناخته بشم. و قلندر بیگ که مرا خوب میشناخت دعوت بود ،موسیقی سنتی ساز و دهل که دعوت شده بودند قبل از همه در بالکن مستقر شدند سه ردیف اول برای مدعوین در نظر گرفته شده بود. دانش پژوها از ردیف چهارم شروع کردند به نشستن در محوطه دختر ها و پسر ها تقریبا مختلط نشسته بودند گرچه دخترها بیشتر کنار هم را ترجیح میدادند اما بعضی شون در بین پسر ها پراکنده نشستند من در کنار ساره جایی وسط ردیف صندلیها را انتخاب کردم البته با احتیاط کامل چشممون به در بود که اگر قلندر بیگ وارد شد به نحوی من از دیدش پنهان بمانم ، از سویی دوست داشتم در آخرین روز دانشسرا ،همنشینی با ساره را از دست نداده واز لذت کنار ساره بودن محروم نشم،

در بین اولین دعوت شده ها قد و قوارهُ درشت خان بیش از همه به چشم میومد من رویم را به سمت مخالف بر گرداندم راهنما آنهارا به سه ریف اول هدایت کرد قلندر بیگ.در میانهُ ردیف اول نشست و صندلیهای کناریش پر شدند ،ریحان بگ که مرا نمی شناخت ولی من به خوبی ملاقاتهایش را با کریم زیر نظر گرفته بودم وخوب میشناختمش وقتی وارد شد ردیف اول و دوم صندلیها اشغال شده بود. باید در ردیف سوم می نشست با وجود راهنمایی شدن در ردیف سوم بین دو ردیف گشت وقلندر بیگ را پیدا کرد با هم حال و احوال گرمی کردند و صورت هم بوسیدند ،از کسی که کنار قلندر بیگ بود خواهش کرد جا به جا بشه بره ردیف بعد اوهم بهش بر خورد. و خواهشش را نپذیرفت،کمی سر پایی با خان صحبت کرد ظاهرا قراری باهم گذاشتند که در حاشیهُ جلسه همدیگه را ببینند ،ساره تمام حواسش به ریحان بگ بود واز نگرانی بیقرار شده بود. من هنوزم به حمایت خدای عشاق و ساره دلگرم بودم ،

جشن با سخنرانی و بعد ساز دهل و رقص و چوب بازی پذیرایی به پایان رسید نه ساره یه ذره به جشن توجه کرد نه من. ساره خود خوری میکرد و من ساره را دلداری میدادم ،پا یان جشن قلندر بیگ دنبال ساره میگشت من فاصله گرفتم ساره رفت دست پدرش را بوسید واز اینکه در جشن شرکت کرده تشکر کرد پدر نیز دخترش را در آغوش فشرد و بوسید ،پایان دوره را را بهش تبریک گفت ،

باهم از درب دانشسرا خارج شدند من مرموزانه آنهارا زیر نظر داشتمذفاصلم طوری بود که صداشون نمی شنیدم ریحان بیگ همراه کریم به سرعت خودشون به قلندر بیگ رساندند ریحان بیگ کریم را به قلندر بیگ معرفی کرد قلندر بیگ. دست کریم را فشرد کریم کوتاه شد دست قلندر بیگ را ببوسه که نذاشت احوالپرسی که تمام شد ساره کمی از پدر فاصله گرفت،کریم هم که کم رو و خجالتی بود.

فاصله گرفت واصلا از میدان دید من خارج شد من که هیجانِ ترس آلودی داشتم فاصلم کم کردم تا حرفا شون بشنوم خوشبختانه اهل ایل در گوشی حرف نمی زنند. تن صدا شون. رسا هست  ریحان بگ از فرصت استفاده کرد و سر صحبت باز کرد و گفت خان میخواستم اگر اجازه بفرمایید به یورد که تشریف بردید با بزرگتر ها برای دست بوسی خدمت برسیم واز دختر خانمتون برای نوکرتون کریم که خدمتتون معرفی شد خواستگاری کنیم ساره هم که در فاصلهُ اندکی قرار داشت وحرفاشون میشنید نزدیکتر رفت،

خان کمی فکر کرد و گفت ریحان بگ. کریم را خوب نمیشناسم ولی از اصل ونسب شما اطلاع دارم. و به خود شما هم ارادت خاص دارم باید با اهل و بیت مشورت کنم و بعد جوابتون بدم ، ساره که داشت منفجر میشد کنترلش را از دست داد پرید جلو وگفت جناب ریحان بگ جواب ما نه هست نیاز به مشورت نیست، بهتر هست کریم آقا منتظر ما نمونند. ریحان بیگ به آرامی و وقار گفت چرا نه دخترم نمیخوای روش فکر کنی، قلندر بیگ که فکرش هم نمیکرد دخترش با چنین جسارتی جواب ریحان بیگ بده از تعجٌب دهنش وا مانده بود. ساره که در جواب چرای ریحان بگ. مستاصل شده بود بی هوا گفت چرا نداره من نامزد دارم خیالت راحت شد قلندر بیگ که سعی میکرد خشمش را کنترل کنه دست لطیف ساره را در میان دست خودش که به خشنی سپر ریو بود فشرد و به طرف خودش کشید و گفت خجالت بکش دختر چرا برای خودت حرف و حدیث درست میکنی

ساره بغضش ترکید و صدای هق هق. گریش بلند شد .قلندر بیگ به ریحان. گفت چه جای بدی را انتخاب کردی برای صحبت عیش مون شد زهر مار ،ریحان بیگ به امید دیدار بعدی خدا حافظی کرد قلندر بیگ برای ساکت کردن گریهُ ساره اورا بغل گرفت و گفت بابا جان فعلا که نه به باره نه به داره من اگر بخوام تورا به کسی بدم بدون مشورت خودت که چنین کاری نمی کنم،ساره که گریش بند نمیومد با همان شدتی که بغض چانیش بود گفت اگه راست میگی همین حالا برو دنبالش خیالشون راحت کن که پی این حرفو نگیرن هنوزم دور نشده اند ،

قلندر  بیگ گفت عزیزم فکر کردن و مشورت کردن و تحقیق و همفکری که ضرر نداره ساره گفت

هیچ فکر و مشورتی لازم نیست وبازم صدای گریش بلند تر شد،

داشتم صبر و توانم را از دست میدادم نمیتونستم گریهُ معشوقهُ زیبایم را. تحمل کنم ،تند تند در جا میزدم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت بیستم

 

سعی کردم هیجانم را کنترل کنم باید جلو میرفتم و خودم را به خان معرفی میکردم جای درنگ نبود انگار خان دل بسگیهای ما را فرا موش کرده ،

رفتم جلو سلام کردم قلندر بیگ وساره هردو سکوت اختیار کردند ،زمانی نه چندان کوتاه با تعجب به من خیره شد جواب سلامم را داد گفت به به علی آقا شما اینجا چکار میکنی ،جلوتر رفتم قلندر بیگ مرا در آغوش گرفت همدیگه را بوسیدیم بعد دستش هم بوسیدم

از دیدنم تعجب کرده بود گفت پرسیدم اینجا چکار میکنی،شما کجا اینجا کجا ،با تواضع گفتم با اجازتون منهم امسال دانشسرا بودم همدورهُ ساره گفت مبارک باشه پس چرا بی خبر حالا دیگه ما غریبه شدیم گفتم اختیار دارید با وضعیت موجود ترجیح دادم ناشناس بمونم تا براتون درد سر درست نکنم ،گفت کارت درست بوده ولی ظاهرا بی درد سر هم نبوده ای این فتنه ای که هست  سرو صدا. و خشم و گریهُ ساره همه زیر سر تو بوده ،با اینحال من دوستت دارم لطفا برای حیثیت من احترام قائل باش،

ساره که از خشم ترمز بریده بود ،رو کرد به من وبا همان خشم گفت تاکی میخوای خودتو پنهان کنی چرا مردانه و رک و راست نمیای جلو حرفاتو بزنی چقدر باید تاوان تعصبهای خشک وبی منطق طایفه بدم ،سعی کردم آرومش کنم گفتم چشم. اجازه بده بریم خونه یا هتل من خدمت خان می رسم و حرفا مو میزنم ،اشک از چشمان زیبایش روی گونه های بر افروخته اش میریخت و جگرم را به آتش میکشید در دل گفتم خدایا کمکم کن دیگه طاقتم طاق شده آخه صبر و تحمل تا کی،،

قلندر بیگ دستمو کشید و گفت بیا بریم مسافرخونه من با ید شما دوتا جوون نصیحت کنم سه نفری باهم رفتیم مسافر خانه ای که از قبل خان رزرو کرده بود ،

از. چلوکبابی رو بروی مسافر خونه سفارش غذا دا دیم خان اجازه نداد من حساب کنم ،

بعد از غذا خان از رسم و رسومات ایل و خشمشون نسبت به من و نحوهُ عمل کرد م وهمچنین اشتباهات ساره و نحوهُ برخوردش با ریحان بیگ و……و…..حدود یکساعت میخ در دیوار آهنی کوفت و آب در هاون  ،

بدون اینکه کوچکترین تاثیری روی ما داشته باشه

در نهایت از من و ساره خواست دست از این بقول او دیوونه بازی ها. بر داریم ،ساره جلسه را ترک کرد و به دنبالهُ نصایح گوش فرا نداد من تا آخر. مودبانه نشستم گوش  دادم و در آخر صحبتهاش گفتم شما باید پدرانه تصمیم بگیری نه همش به فکر رضایت ایل و طایفه باشی ،

پس ساره چی من چی ،لطفا کمک کنید ،

قلندر بیگ سری تکان داد و گفت، انگار یاسین میخواندم ،!!!

قلندر بیگ به دوستش که در شیراز منزل داشت قول داده بود شب مهمانشون باشه ساره حاضر نشد و خودشو به سر درد زد و گفت من هیچ جا نمیام سرم درد میکنه،

در حالیکه قلندر بیگ. لباس می پوشید من و ساره در فرصت کوتاهی قرار ملاقات جلو در مهمانسرا گذاشتیم  ، من همراه قلندر بیگ ،مسافر خانه را ترک کردم،تا خیالش راحت باشه ،

نتونستم برم خونه ساعتی دور و بر مسافر خونه قدم زدم خیالم که از رفتن خان راحت شد برگشتم مسافرخونه منتظر ساعت قرار نماندم گرچه حدس میزدم ساره خواب باشه با این حال رفتم داخل مسافر خونه ساره خواب نبود گونه هاش خیس بود معلوم شد عقده هاش باگریه خالی کرده خواستم باش صحبت کنم امان نداد و با پرخاش گفت مدارا بیفایده هست اینها منو با زور هم که شده شوهر میدن تنها راهی که برام میمونه اینه که خودمو خلاص کنم ،من از دست دیوونه بازیهای این طایفه خلاص میشم دلم برای تو میسوزه که پس از مرگ من بازم دنبال راه مسالمت آمیز می گردی بعد از درگیری با حمزه کلی بهت امید بسته بودم ،اما با مماشاتت نا امیدم کردی اجازه دادم تا حرفاش بزنه و بعد گفتم کار به آنجاها نخواهد کشید من مماشات نمیکنم دنبال عاقلانه ترین راه هستم ،اگر به جایی نرسید از من عاشق دیوونه تر کسی نیست امروز بابات حرف زد و من گوش کردم امشب نوبت من هست که حرف بزنم اگر موُثر نبود دنبال راههای دیگه میگردیم ،من یک جان دارم که در این راه گذاشته ام خاطرت جمع باشه،اولین فدایی منم پیش مرگت میشم ساره کمی ارام شد روی تخت دراز کشید چشماش داشت خمار میشد باش خدا حافظی کردم و گفتم خان که اومد میام گفت قرار شده زود بیاد دور و بر ساعت ده گفتم همین حوالی کشیک میدم به محض اینکه اومد میام،

رفتم منزل سرو صورتی صفا دادم لباسمو عوض کردم نتونستم استراحت کنم اومدم وتو خیابونی که مسافر خونه اونجا بود کشیک دادم ،قدم میزدم و حرفهایی که باید شب میزدم تمرین میکردم در حین قدم زدن با خودم حرف می زدم ،

کسانی که کنارم رد میشدن با تردید نگام می کردند خان قبل از ساعت ده شب بر گشت .من چند دقیقه بعد در حالیکه همه چیز تمرین کرده بودم رفتم مسافر خونه،

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و یکم

 

در زدم ساره درو. باز کرد خان که دا شت لباس راحتی می پوشید گفت بازم که اومدی فرمایشی هست،؟گفتم دلم براتون تنگ شده بود.  گفت برای کی برای من یا ……ساعتو نگاه کن موقع خوابه ما خسته ایم ،گفتم امروز شما فرمایشا تون فرمو دین منم عرایضی دارم که باید به عرضتون برسونم ،اومد نشست و به من هم گفت بشین هر حرفی داری بزن دیر موقع هست باید بخوابیم با اینکه از قبل خودمو آماده کرده بودم، انگار لال شدم زبانم تو دهانم نمی گشت نمیدونستم از کجا شروع کنم چند بار آب دهانم را قورت دادم وگلویم صدای ترقه میداد ،من و من کردم.  ؛شروع سختی بود ،بعد گفتم شما شخص فهمیده واجتماعی هستید با مردمی که تعصب خشک و بی منطق دارند خیلی فرق می کنید به خوبی هم میدونی که من چند سال هست ساره را دوست دارم ساره هم علاقه مند هست، همهُ تلاشم این بوده که آبرومندانه ازش خواستگاری کنم ،

آخرین بار داماد تون مانع شد که پدرم با همراهانش سنت خواستگاری را بجا بیارن،سر راهم گرفتند تیر اندازی کردند به قصد کشت

اگر تفنگ نداشتم واز ترس دفاع مقابل نبود ،یا می کشتنم. یا برای همیشه ناقصم میکردند ،میدانی که من هیچ تقصیری نداشتم اگر یه خاطر اشکهای ساره نبود در صدد تلافی هم بر نمی آمدم ،

اگر تعصب قومی و طایفه ای موجب رنجش خاطر. اهالی تیرهُ شما یا حمزه شده، گناهش گردن من نیست ،

من و ساره همدیگه را دوست داریم ،شما بزرگ تری کنید و زندگی ما دو تا جوون تباه نکنید ،

قلندر بیگ با آرامش گفت شما میدانید که من در بین ایل زندگی میکنم رضایتشون برام مهمه سنتهاو عرف مخصوص خودمون داریم همانطور که شما هم در ایلتون سنن مختلفی دارید سخته که بتونم با سنتهای ایل یک تنه مبارزه کنم و به این سرعت باورهایی که سالهاست با خون و پوستشون عجین و تا مغز استخونشون رسوخ کرده عوض کنم من آدم رکی هستم تورا دوست دارم ساره هم که نور چشمم هست بَدِ شما را نمی خوام،

با تمام مشکلاتی که سر راه هست یکی دوسال ساره تو ایل درس بده شاید داغ دل حمزه و مردم طایفه کهنه شد ، اونموقع بتونیم تصمیم بگیریم

ساره پرید وسط صحبتمون و گفت محاله من بیام تو این طایفه درس بدم میرم خارج از استان که چشمم به اینا نیفته،

قلندر بیگ نگاهش کرد و سری با تاسف تکان داد وچیزی نگفت

من در جواب قلندر بیگ گفتم میترسم کار به اونجا نکشه شما به طور ضمنی به ریحان بیگ قول مساعد دادی گفت من گفتم باید مشورت کنم،

گفتم این در تمام خواستگاریها معمول هست که فرصتی برای تحقیق و مشورت میگیرند ،

این یعنی موافقم،

ریحان بیگ هم خوشحال و راضی رفت وبرداشتش این بود که جواب مثبت هست گفت با این حال فر صت تحقیق میتونه برای جواب منفی یا مثبت مورد استفاده قرار بگیره

گفتم قول میدی. جواب منفی به ریحان بیگ بدی ،لخمش توهم رفت و گفت تکلیف برام تعیین میکنی من هیچ قولی به هییچکس نمیدم با تغییر حالتی که در چهره اش پیش آمد بهتر د دیدم ادامه ندم ،خدا حافظی کردم و رفتم،

ساره تاریخ دقیق روز تقسیم به پدرش نگفته بود و روز تقسیم ما هردو جایی خارج از استان انتخاب کردیم.  قلندر بیگ از اینکه دخترش به خارج از استان برای تدریس می رفت بسیار نا راحت شده وچون حدس میزد من در این انتخاب بی تا ثیر نبودم. به ساره گفته بود باید علی را ببینم،

ساره میگه میخوای علی را ببینی که چه بشه علی معلوم نیست کجا رفت من هم ار تباطی با علی ندارم نمیدونم کجاست قلندر بیگ میگه میدونم که تنها کسی هستی که ممکنه ببینیش مطمیُن باش خبر خوبی براش دارم ساره میگه اگه بتونم دور بر اداره ببینمش اما قول بده مایوسش نکنی این روزا حالش خیلی بده وقلندر قول میده که مایوسم نخواهد کرد ما برای گرفتن بعضی اقلام مثل گچ و تخته و زیلو و چادر هر روز یه سری اداره می رفتیم روز بعد ساره را جلو در ادارهُ تعلیمات عشایر دیدم. موقع احوالپرسی بر خلاف من سر حال بود و گفت. با بام میخواد تورا ببینه گفتم خبری هست گفت احتمالاً خبر خوبی برات داره اما به من چیزی نگفت،

همان شب با شوق وهمراه دلهره به دیدار قلندر بیگ رفتم

سر صحبت که باز شد گفت علی آقا از من خواستی قولی بهت بدم به شرطی که توهم قولی به من بدی قبول میکنم گفتم چکار باید بکنم گفت میدونم که میتونی ساره را راضی کنی پستش بندازه تو طایفهُ خودمون اگه این کارو بکنی منم قول میدم جواب رد به ریحان بیگ و کریم بدم،اما این به این معنی نیست که جوابم به تو مثبت باشه گفتم اگه جواب من مثبت نباشه چه فرقی میکنه که کریم را رد کنی یا قبول کنی من ساره را میخوام با کریم که دشمنی ندارم اتفاقا کریم شخصیت خوبی داره وآدم بسیار صالح و خوبی هست ،گفت من کریم را رد میکنم وشما صبر کنید شاید بتونم بین شما و حمزه صلح بدم ورضایت ایل را بدست بیارم بعد امیدی برای شما خواهد بود ،

بارقهُ امید در دلم دوید. و خوشحال شدم حس کردم امیدی هست قلندر حرفش سکه داشت از اون ایلمردانی بود که اگر تار سبیلشون گرو میذاشتند تا پای جون میکوشیدند که حرفشون دو تا نشه یعنی حرفشون از سند محضری معتبر تر بود،گفتم چشم خان من تلاشمو میکنم البته اگر ساره رو مو زمین نندازه گفت اگر تو بخوای شدنی هست مجدداً گفتم چشم در فرصت مناسبی که ساره را ببینم ازش خواهش میکنم گفت چه فرصتی مناسب تر از امروز تا دیر نشده باید هر کاری میتونی بکنی میدونم که جلوی من رو تون نمیشه حرف بزنید من الان باید پی کاری برم شخص دیگری هم میشناسم که تو تعلیمات عشایر دست داره حرفشو میخونن میرم ببینمش که اگر تو موفق نشدی او اگه کاری از دستش اومد برام بکنه دستمو رو چشم گذاشتم خان با خیال راحت رفت سراغ دوستش ومن به ساره گفتم امید زیادی هست که پدر بخواد با مون همکاری کنه این معقول ترین راه رسیدن به هدف هست ساره ضمن اینکه خیلی خوشحال به نظر می رسید گفت ولی من نمیخوام برم تو طایفه و چشمم به حمزه بیفته حمزه گره کوریست که سر راه خوشبختی ما قرار گرفته پدر که مشکلی نداره از ترس از دست دادن وجهش تو ایل و تبلیغات منفی حمزه از تمایلات درونی خودش هم فرار میکنه گفتم باید تمام راههای معقول را آزمایش کنیم. وراهی بپیماییم که نتیجهُ شیرین تری داشته باشه

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و دوم

ساره گفت، علی، می ترسم داری من و تو لونه ی زنبور میفرستی

جایی که اگه پدر در قول و قرارش کوتاهی کنه نه از دست تو کاری بر میاد نه از دست من،

علی می ترسم ، تو را و عشق و امیدم، را انگیزهُ زندگیم را با یک اشتباه،از دست بدم، دور از تو می میرم، ترسم اینه که حتی قادرنباشم. در صورت مایوس شدن از وصال به این زندگی بی انگیزه و تهی از امید دور از عشق خاتمه بدم،

چشمانش پر از اشک شد و سر به شانه ام گذاشت هق هق گریه اما نش نداد تا جاییکه شانه ام از سیل اشک خیس شد،

در حالیکه سعی میکرد م خودم را قوی.نشان داده وساره را دلداری بدم لرزش شانه ام نشان میداد که تحملم را از دست داده ام وجواب اشکهای ساره را با اشک دادم ،

تصمیم گرفتم آنروز دیگر در بارهُ محل کارش حرفی نزنم تا دیر موقع ماندم تا خان برگشت ظاهرا از دست دوستش در باز گرداندن ساره کاری نمیومد گفته بود فقط در صورتیکه شخصا تقاضا کنه میتونه پیگیر بشه ،

وقتی رسید از من یواشکی پرسید تونستی راضیش کنی. گفتم،فعلا که نه. ولی تلاشام ادامه داره ساره یه سری شرط داره ،اگه پذیرفته بشه شاید بتونم راضیش کنم ،

گفت خوب شروط ساره چیست،

گفتم از خودش بپرسید ،از ساره سوُال کرد گفت من شرایطم به علی گفتم،

خان در حالیکه داشت عصبی میشد گفت،یکیتون حرف بزنید جونم به لب رساندید،

گفتم آقای خان همان اندازه که من دلباخته و عاشق ساره هستم متقابل او هم عاشق هست، اگر قول بدی که رسما نامزدی ساره ومنو بپذیری مشکل حله،خان به شدت بر آشفت و گفت ،عشق در ایل ممنوعه خط قرمزه، خجالت بکشید آخرین بارت باشه که این کلمه را تکرار کنی ساره بیخود کرده ،عاشق شده من هم اجازه نمیدم ساره جایی جز درون ایل بره،

گفتم شما قول ساره را به من بده اسمش هرچی میخوای بذار مثلا علاقه ،همفکری یا هر چه که دوست داری،گفت شرم کن پسر یعنی تو میخوای دختر قلندر بیگ را تو مهمون سرا خواستگاری کنی اونم بدون حضور مهتاب ،گفتم شما چراغ سبز نشون بدی من علا رغم دشمنیهای ایل. با پدر ومادر و ریشسفیدای محلمون در یورد خدمت میرسیم و رسم ادب به جا میاریم،

گفت فعلا فکرش هم نکن اگه تونستم بین شما و مخالفینتون در ایل آشتی بدم بعد روی موضوع نامزدیتون فکر میکنم

شما هم دیگه حق ندارید اسم کلمهُ عشق و به زبون بیارید، با اخم و تخم خان من بلند شدم خدا حافظی کنم قلندر بیگ تا در مهمانسرا همراهم اومد بعد گفت اگه شما صبر کنید و سرم خراب نکنید تلاشم میکنم تا آشتی بر قرار بشه و مشکلتون حل بشه راضیش کن بیاد ایل اینقدر جلو سارا عاشقم عاشقم نکن مطمیُن باش من همهُ تلاشم میکنم اگه ارتباط تو و ساره را نپذیرفته بودم هر گز اجازه نمیدادم. در کنار هم قرار بگیرید ،

گفتم فردا دوباره بر میگردم باش صحبت میکنم ،روز بعد ساعت ده صبح رفتم. مهمون سرا ساره داشت صبحانه می خورد قلندر بیگ جایی رفته بود یکی دوساعت با ساره صحبت کردیم را ه کارهای لازم را مطالعه کردیم به ساره گفتم پدر ، ظاهرا موافق نامزدیمون هست فقط از دشمنی بعضی از افراد ایل که توسط امیر حمزه تحریک شده اند با ما واهمه داره باید به قلندر بیگ  فرصت بدیم تا با درایت مشکلمون حل کنه ،

ساره گفت مطمیُن هستم که پدر مخالفتی با ما نداره دیشب بعد از شما بامن حرف زد سعی میکرد دل منو بدست بیاره وآرومم کنه چون داشتم گریه میکردم ضمن حرفاش قول داد که اول تلاش میکنه آشتی بر قرار کنه و بعد با شراطی با نامزدیمون موافقت کنه مادر هم که از روز اول موافق بود

گفتم به این ترتیب باید تو ریسک رفتن به ایل را بپذیری ساره کمی در فکر فرو رفت و گفت این کار خیلی خطر ناکه ریسک بزرگی هست اما ، با توجه به اعتمادی که به پدر دارم اگه احتمال موفقیت بالای پنجاه در صد باشه این خطر را می پذیرم. ظهر که خان برگشت موافقت ساره را بهش اطلاع دادم خان خوشحال شد و گفت خدا خیرت بده حالا برید اداره کار ش رو به راه کنید منم. سر قولم هستم ،

به این ترتیب روز بعد رفتیم اداره وموافقت اداره را برای تغییر پست ساره ومن. گرفتیم من برای ایل و طایفهُ خودم و ساره هم برای طایفهُ خودش پست گرفتیم ،

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و سوم

من خبر باز گشت ساره به ایل را در مسافر خانه به خان دادم،

این خبر که ساره به ایل بر میگردد خان.را خوشحال کرد، ظاهرا آنروز هم جایی دعوت بود ساره به بهانهٌ جمع و جور کردن لوازم مورد. نیاز باز هم از همراه شدن با پدر. سر باز ،زد،پدر،به مهمانی رفت و ما از این فرصت برای صحبت کردن وقرار ومدار گذاشتن،استفاده کردیم آنروز را به یاد ایام خوش تحصیل در دانشسرا به رستورانی که پاتق مون بود رفتیم وضمن صحبت و واکاوی موقعیتهای پیش آمده م معایب و مضرات باز گشت به ایل واحتمال شانس موفقیت در قبول این ریسک قرار گذاشتیم تا آنجا که ممکن هست ارتباط مون قطع نشه از آنجا که من با توجه به مخاطراتی که در ایل تهدیدم میکرد نمی تونستم به دیدار ساره برم وساره هم به خاطر محدودیتهایی که خاص خانمها هست نمیتونست سراغ من بیاد باید چاره ای می اندیشیدیم که ضمن ارتباط با نامه قرار. دیدار در شیراز یا فیروز آباددر فرصت های مناسب ،توسط نامه  بگذاریم ،

ایل متحرک بود و ارسال نامه توسط پست غیره ممکن تنها راه پیک مخصوص و مخفی بود ،تعیین پیکی که در ایل جلب توجه نکنه به عهدهُ من بود،

روز بعد وداع تلخی داشتیم دل و روحمان کنار هم جا گذاشتیم وبا جسمی افسرده و بیروح به طوایف خود برای تدریس رفتیم،

عشق بهره است ،هدیهُ خدا. همان گونه که خدا. یکی را ثروت فراوان،یکی فرزند نیک، یکی را صدای زیبا، یکی را ذوق و هنر ،یکی را زن خوشخصال،  یکی را تن سالم روزی عطا میکند یکی را هم بهترین هدیه خود ،که جزیُیُ از نور خداوندیست بنام عشق ،عطا می فرماید و این بهترین هدیهُ خداوند است عشق لذت بخش ترین هدیهُ خداوند است ،عاشق از هر چیزی که در مسیر عشق باشد لذت میبرد خواه ،درد و هجران و عذاب و مرارت باشد خواه وصال و شیرینی های در ارتباط،با آن،

عاشق خسته نمیشود ،نا امید وکم تحمل نمیشود ،شکیبا و امید وار است ،جستجو گر ،تحول طلب، با نشاط، شکست ناپذیر است دایم ،هیجان دارد ،

از آنچه در راه معشوق وبرای معشوق باشد ،لذت میبرد،

فرهاد از تیشه زدن به سنگ سخت به همت عشق خسته نشد ،حتی وقتی که تیشه بر فرق خویش در راه عشق کوبید لذت برد ،قیس از. دیوانگی ،آوارگی، سر به بیابان و کویر گذاشتن تشنگی ، مرارت در راه عشق لذت می.برد مادر. به عشق

فرزند درد زایمان را تا پای مرگ تحمل میکند. واز این درد لذت می برد ،عاشق وطن از شهادت در راه وطن متدین ومعتقد از شهید شدن در راه،وطن و باور شان. ،مرتاض از ریاضت کشیدن ، همه را عشق یاری میکند ،

عشق را باور کنید تا قدرت بی مثالش را ببینید ،

من و ساره از هم جدا شدیم ،از هجران، هم لذت می بردیم،

اولین اقدامم قبل از ثشکیل کلاس درس چاره اندیشی برای بر قراری ارتباطزباساره. بود ،انواع راههای امکان پذیر ارتباط را با دقت از نظر گذراندم ،تا به بهترین را ه رسیدم،

شخصی به نام اسماعیل در بین کوچ نشینها پیله وری میکرد این پیله ور که به اسمال چرچی معروف بود میان سال ودارای جثه ای متوسط بود ،خری سفید رنگ و درشت اندام داشت که تیز و قوی بود از شهر لوازم مورد نیاز کوچ نشینها از قبیل آینه و شونه و نخ و سوزن. و قیچی ،و کش ، بیشتر لوازم خرازی بار میکرد وبه صورت سیار بین کوچ نشینها میگشت و می فروخت،از این طرف هم روغن و کشک و پشم و ،محصولات دامی میخرید می برد شهر می فروخت،سودش دو طرفه و از شغلش راضی بود اسمال چرچی وقتی محل ما میومد معمولا مهمان پدر بود وبا پدر دوست و با من آشنا بود ،مرد ی راز دار. ومورد اعتماد بود با توجه به اینکه ، همیشه پیله ورها دنبال سود هستند

کافی بود سودی هم به دوستی اضافه شود تا اسمال چرچی گزینهُ مورد اعتماد وقابل قبولی باشد ،

اسمال که به یورد آمد و مهمان ما شد باهاش گرم گرفتم و طرح دوستی ریختم ،شب تا دیر موقع باش صحبت کردم و توجیهش کردم ،قول انعام قابل توجه از سوی خودم و ساره بهش دادم و بناشد ماهی یک نامه محرمانه از جانب من به ساره برسونه و جوابش هم در اسرع وقت ممکن برام بیاره ،پیوند عشق من و ساره از بیستون محکمتر بود و هیچ تیشه ای بر آن خش نمی انداخت ،حتی تیشهُ فرهاد که از انرژی عشق بهره مند بود ،

خدا وند عشق را فقط به انسانهای بی غش عنایت میکند ،که قدرش را بدانند ،انسانهای پاک و خالی از مطامع مادی و دنیوی تنها لایقان عشقند ،عشق را با هوس یا دوستی و علاقهُ مفرط نباید مقایسه کرد تنها عشق معنی ومفهوم عشق را در خود دارد ،

عشق باید از ته دل بجوشد ازبن دندان از روح وروان ،تراوش کند ،تا مالکش شوی ، نه امانتدارش ،عشق هرگز نمی میرد حتی با مرگ عاشق زنده می ماند ،

هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق،

عشق گاهی بهایی سنگین دارد که تنها عاشق مخلص از عهدهُ پرداختش بر می آید،

زلیخا جاه و جلال و جبروت قصر و بار گاه عزیز مصر را بها میدهد ،فرهاد جان را و مجنون آبروی قبیله بنی عامر را در طبق اخلاص میگذارد،

من و ساره،مالکِ عشق بودیم عشق را به ودیعه نگرفته بودیم عشق نزد ما امانت نبود ، وحود مان مملو از عشق بود. پس هر بهایی که لازم بود برایش می پرداختیم ،از پرداختن بهای عشق هرچه که بود لذت می بردیم ،حتی،جان و آبرو .حالا هجران شروع شده بود. هجرانی که چون قسمتی از بهای عشق بود میتونست لذت بخش باشه ،

ساره از رویا هایم خارج نمیشد. و در خیالاتم حضور داشت تا از محضر مجازیش لذت ببرم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و چهارم

 

با اعتماد به اسمال چرچی اولین نامه را با مضمون زیر برای ساره ارسال کردم

 

سلام با نسیم روحبخش عشق به مهربانترین و زیبا ترین هدیهُ خدا وندیم ،کلمهُ دوست دارم را مقداری نیست تا خطاب به تو ادا کنم،

عاشقتم شاید بتونه واژهُ مناسبی باشه،

پیکی که نامه را به محضرتون می رسونه مورد اعتماد ه زیاد وقتتون نمیگیرم اولا وضع سلامتی خودتون را بهم خبر بدید دوم بنویسد که پدر برای آشتی من با همزه. اقدام موثری کرده یانه؟

ومهمتر از همه در صورت امکان وقتی را.مشخص کنید تا در فیروز آباد یا شیراز یا هرجایی که به دور از چشم اغیار میسر است برای دست بوسیتان خدمت برسم ،

چند روز بعد اسمال جواب نامه را برام آورد ،

که بعد از تعارفات معمول نوشته بود حالم خوب است و در رویا سیر میکنم،

پدر با تمام توان تلاش میکند و قدم به قدم پیش میرود به نظر میرسد مسیر ی طولانی در پیش داریم

واما در تاریخ ……. سه روز تعطیلی داریم .ساعت. ده صبح،در پارک مرکزی فیروز آباد منتظر دیدارت میمانم با احتیاط کامل و وارسی محیط ،بیایید

 

چنان از نامه خوشحال شدم که آنرا بوسیده بر چشم گذاشتم پاداش اسمال را به اندازهُ کفاف پرداختم،

یک روز قبل از موعد مقرر ،باغیبت از کلاس راهی فیروز آباد شدم،وسیلهُ نقلیه در ایل نبود باید با اسب تا لب جاده میرفتم و از ماشینهای عبوری استفاده میکردم یک نفر را بدون اینکه بهش بگم کجا میرم با.خودم آوردم تا اسبمو بر گردونه، غروب به جادهُ مورد نظر رسیدم ،در جاده منتظر ماندم ماشین کم عبور میکرد فرق نمیکرد که چه ماشینی سوارم کنه دیر موقع شد ماشین سنگینی که فکر کنم ماک بود. ترمز کرد. خیلی در جاده پیش نرفته بود. جلو قهوه خانه ای ایستاد قهوه خانه جای با صفایی بود شام خوردم و در محوطهُ جلو ساعتی قدم. زدم عجله نداشتم تا ساعت موعود وقت زیاد داشتم ،به فیروز آباد که رسیدم جایی برای استراحت پیدا کردم خوابم نمی برد نزدیکی صبح ساعتی خوابیدم ،بیدار که شدم رفتم سمت پارک بیرون پارک آنقدر راه رفتم تا شمیم خوشبوی یار مشامم را معطر کرد

ساره بالباسی زیبا و خوش فرم خرامان به سمت پارک می رفت با فاصله دنبالش را ه افتادم در گوشه ای از پارک که درختان تنومندی بر آن سایه افکنده وخلوت بود کنار نیمکت قراضه و بی رنگ و رویی ایستاد و اطرافش را وا رسی کرد ساعت خلوت پارک بود تقریبا کسی دور و بر نبود،از پشت درخت سرو.کوتاهی بیرون آمدم و سلام کردم بیهوا ونا خواسته ساره را در آغوش فشردم و بوسیدمش ،

با دستاش مرا از خود جدا کرد و.گفت احتیاط کن عنان اختیارت را از دست دادی ما هنوز نا محرمیم حتی رسما نامزد هم نشدیم با عذر خواهی گفتم دست خودم نبود حرکتی بی اختیار بود،روی همان نیمکت نشستیم با هم صحبت کردیم و درد دلها شروع شد رویا های مشابهی داشتیم ، دوساعت ملاقات ما به سرعت تمام شد ، زمان خدا حافظی فرا رسید ،ساره گفت برای اینکه خوشحال از این جا بری یه خبر خوش دارم با بی صبری منتظر شنیدن بودم ،گفت کمی فا صله بگیر هیجان زده نشی یکقدم عقب رفتم ،

گفت از اول ماه بعد. ده روز باز آموزی در دانشسرا برامون گذاشتن دیروز نامه اومد احتمالا برای شما هم نامه داده باشند ،

از خوشحالی سر از پا نمیشناختم ،یکقدم دیگه فاصله گرفتم مبا دا کنترل خودم از دست بدم از بر.خورد اولیه هنوز شر مگین بودم ،زمان تلخ وداع فرا رسیده بود. ،دستهامو روی سینه قفل کرده بودم تا حرکت بیقراری نداشته باشن ساره با لبخندی که.خنجر به قلب فرو میکرد گفت انگار بد جوری جا خوردی و خودت را دست بسته کنرل میکنی ،گفتم چه کند عاشق بیچاره .از خود اختیاری ندارد و شرمندهُ حرکت پیشین است ،این بار

ساره با وارسی دور و بر دستش را جلو آورد به آرامی فشردم. وخدا.حافظی کردیم در انتها ساره که دست تکان میداد گفت ببخشید که نمیتونم به خانه دعوتت کنم .تشکر کردم و سرمست از دیدار یار شرنگ تلخ لحظهُ وداع را سر کشیدم سبک بال به شوق دیدار بعدی که زیاد طولانی نبود در باز آموزی داشسرا به سمت محل حرکت کردم،

روز بعد رسیدم نامهُ باز آموزی به منهم رسیده بود و دیگر نیازی به غیبت از کلاس نبود چون تصمیم داشتم در صورتیکه به کلاس دعوت نشدم غیبت کنم و زمان باز آموزی خود را به شیراز برسانم،

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و پنجم

 

با شوق تمام در انتظار دورهُ باز آموزی ماندم این

 ملاقاتهادورهُ هجران را آسان تر میکرد ،

در فاصلهُ این دو ملاقات نامه ای توسط اسمال فرستادم ،

نوشتم نامهُ باز آموزی به منهم رسیده،

بی صبرانه منتظر م ،حس میکنم طاقتم کم شده،با وجود انتظار ملاقات و رویاهای خوب شبانه برای دیدنت بیتابم آنچنان که برای درس دادن ،نشستن وحتی خوابیدن قرار و آرام ندارم ای کاش میشد با اشک ریختن آرامش پیداکنم. برایم نامه بنویس شاید آرامم کند از هر واژهُ نامه ات بوی عشق به مشام میرسد. نمیگذارم کس دیگری نامه ات را زیارت کند ،تو نیز از دید اغیار به دور بمان ،کور شود چشم اسمالِ پیله ور اگر در موقع تقدیم مکتوبم مستقیم به چشمات نگاه کند ،

مطلبی جز تقدیم عشق برای نوشتن ندارم،

شاید تا رسیدن موعد ملاقات با نامه ات سرکنم

اسماعیل چند روز بعد نامهُ ساره را آورد جای اشکهایش روی نامه معلوم بود چند کلمه ای هم با اشک مخدوش کرده بود

نوشته بود پدر با بدست آوردن رضایت کسانی که تحت تاثیر تبلیغات سوء حمزه قرار گرفته بودند دیروز در منزل حمزه جلسه ای بابزگان طایفه داشتند،

که در نهایت پدر جلسه را باقهر وغیظ ترک کرد و لی با وساطت ریشسفیدان دوباره به جلسه برگشت قهر پدر به خاطر شروطی بود که حمزه برای آشتی گذاشته بود شرط اول این بود که علی به منزل حمزه بره ودر حضور جمع از حمزه عذر خواهی کنه پدر این شرط را نمی پذیره و عنوان میکنه همه میدونن که شروع کنندهُ این در گیری تو بودی علی جوانی مغرور است و بی گناه فکر نمیکنم عذر خواهی را بپذیره

شرط دوم این بود که علی حق نداره به عنوان معلم بیاد داخل این طایفه این شرط را پدر میپذیره چون خودش هم فکر نمیکنه تو برای تدریس بیای داخل طایفه ای. که پذیرش تورا نداره،

واما شرط سوم که باعث خشم پدر میشه این بود که علی حق نداره از ساره خواستگاری کنه

پدر با خشم میگه این غلطا به تو نیومده تو به چه حقی برای من و دخترم تکلیف تعیین میکنی،

و با قهر جلسه را ترک میکنه با خشمگین شدن و قهر پدر ریشسفیدا واسطه میشن شرط سوم بر داشته میشه اما برای شرط اول پدر مهلت میخواد تا با شما صحبت کنه در صورت رضایت شما بپذیره،

پدر این موضوع را در منزل عنوان کرد و گفت سخت میبینم غرور علی اجازه بده با اینکه بی گناه هست در عذر خواهی پیش قدم بشه من به پدر قول دادم که برای بریده شدن بهانه ها از شما بخوام شرط اول را با شکستن غرور تون بپذیری فکرتو بکن در ملاقات بعدی نتیجه را به من بگو تا اگر پذیرا بودی پدر قرار جلسهُ آشتی را بگذارد،

فرصت زیادی تا دورهُ باز آموزی نمانده بود من خواست ساره را هرچه بود می پذیرفتم،

با روز شماری و دقیقه شماری وقت رفتن به دوره فرا رسید پرواز بر قلهُ عشق آسان نبود ولی به دست آمد ،با شوق فرا وان به شیراز رفتم،یکهفته دوره با دوتعطلی پنجشنبه جمعه در ابتدا وانتها ده روز طلایی زندگیمون را رقم. میزد همان روز اول قرار ملاقات در پاتق همیشگی گذاشتیم رو بروی هم که نشستیم سکوت حاکم بود با بهت به هم خیره شده بودیم هردو اشک می ریختیم نمیدانم اشک شوق بود یا بیرون ریختن عقده هامون، بعد از سکوت و اشک ریزی وچاق تواضع گرم ساره گفت روی شرط حمزه فکر کردی گفتم نظر شما چیه گفت باید بهانه ها را از پیش پا برداشت میدانم که برات سخته غرورت را بشکنی گفتم در راه عشق جان هدیهُ نا چیزیست گرچه این امر از مرگ سخت تر هست اما به خاطر تو می پذیرم. تشکر کرد و گفت اما هنوز هیچکس جریان تفنگ را نمیدونه خدا کنه بر ملا نشه گفتم انشا الله در خفا خواهد.ماند ،تمام وقت خلوت آنروز مون حول و حوش همین موضوع گذشت وکمتر فرصت شد تا مکنونات قلبیمون ابراز کنیم

در مدت دوره چند خلوت خصوصی وقرار ملاقات داشتیم اما سعی کردیم به گذشته و آینده فکر نکنیم وحد اکثر استفاده از حال داشته باشیم،

وبه حق خوب هم استفاده کردیم ،هرچه تعداد دفعات قرار بیشتر میشد ولع دیدار هم زیاد تر تا جایی که روز جدایی و خدا حافظی بسیار سخت بود ،در حالیکه قرار شد ساره با اطلاع موافقت من از شرط اول به پدرش بگوید تا قرار جلسهُ آشتی را بگذارد ،

وتوسط نامه روز قرار را به من اطلاع دهد ،

به تلخی از هم خدا حافظی کردیم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و ششم

 

خدا حافظی عاشق و معشوق چندان. تلخ. است که در وصف نمی گنجد ،

با بغضی که در گلو داشتم گفتم در قلب منی ازمن جدا نیستی

و او در جوابم گفت با توهستم تا زنده ام،

به محل کارم باز گشتم بی امان منتظر اسماعیل بودم تا بیاد بفرستمش پیش ساره و خبر. تاریخ آشتی را بگیرم اسمال سه روز بعد با باری سنگین از لوازم بنجل پلاستیکی رسید بهش گفتم نیمی از بارتو بذار همینجا میدم برات بفروشن نیم دیگرش بردار و همراه نامهُ من ببر یورد قلندر بیگ این نامه را بده به خانم معلم جوابش بگیر برام بیار شش برگ نوت سبز پنج تومانی هم گذاشتم تو دستش اسمال هیجان و عجلهُ منو که دید طاقچه بالا گذاشت و گفت آقا معلم آخرش منو کشتن میدی و عیالم یتیم میشن گفتم ،چرا؟ گفت اگر مردای ایل طایفهُ خان بدونن که من بین شما و.خانم معلم مخفیا نه نامه رد و بدل میکنم ،تکه پارم میکنند ،گفتم اسمال آقا این نامه مضمون خطر ناکی نداره وشاید آخرین نامه ای باشه که زحمتش به دوش شما هست یک پنج تومانی. اضافه کردم،کمی تعارف کرد و پذیرفت،قسمتی ازبارش خالی کرد و راه افتاد .

چهار روز بعد با نامهُ یار که از آن بوی گل به مشام می رسید بر گشت ،

ساره تاریخ جلسهُ آشتی را برام فرستاده بود ،روز جمعهُ هفتهُ بعد جلسه بود ایل به ما نزدیکتر شده بود پنج شنبه باید می رفتم،

این روز دوباره میتونستم ساره را ببینم ،صبح زود راه افتادم،عصر،رسیدم آبادی خان ،با استقبال رو به شدم ،شب مهمان خان بودم ساره تنهایم نگذاشت

و تا دیر موقع رو بروم نشست در حضور قلندر بیگ نمیشد درد دل کنیم اما. نگاههای ساره حرف میزدند ایما و اشا ره هاش گویا بودند ،انرژی میدادند عشق هجی میکردند ،خان مشغول بود و بی بی مزاحم نبود ،

شب را در چادر خالی مدرسه خوابیدم،

صبح زود بیدار شدم

تفنگ و قطارم  پیش بی بی  گذاشتم اسبم زین کردم ،منتظر قلندر بیگ ماندم ،قلندر بیگ دیر بیدار شد ،گفتم ،خان ،از وقت ،جلسه گذشته ،

گفت جلسه را انداختیم بعد از ظهر ،

ماندم  بعد از ظهر ،باز خان سر وقت آماده نبود خواستم برم گفت صبر کن با هم بریم تنها بری ممکنه جوان نادانی حرفی بزنه و نا راحتت کنه

با تاخیر به جلسه رسیدیم ریشسفیدا و معتمدین دو طایفه در چادر حمزه جمع بودند چند تا زن هم در چادر رو به رویی که متعلق به برادرش بود جمع شده بودند.بی بی هم همراه ما بود رفت چادر رو به رویی،

جلسه تشکیل شد یکی از. اهالی که معتمد بود وبهتر از بقیه صحبت می کرد با مقدمه چینی ضمن تشریح منافع صلح و دوستی از نظر عرف ایل وبا تکیه به بعضی آیات قرآن وسیرهُ ایُمه وهمچنین مضرات کینه و دشمنی وغیره از بخشندگی و کرامت وثواب آن صحبت کرد و ادامه داد که این جوان مدتها در این ایل مهمان بوده و اگر هم اشتباهی کرده به حرمت قلندر بیگ وجمع این ریشسفیدها. باید مورد بخشش امیر حمزه و سایر جوانهای ایل که متعصبانه نا راحت هستند قرار بگیره با هم آشتی کنند. دست دوستی به هم بدن. ومنبعد برخورد برادرانه داشته باشند 

سایر ریشسفیدها هم ضمن تایید سخنان او هریک نظری دادند ،نفر آخر هم به قلندربیگ. گفت خدا خیرت بده که بین. اینها داری آشتی میدی وموجب رفع کدورت میشی حالا به علی بگو عذر خواهی کنه و بره دست حمزه را ببوسه

و انشا الله صلح بر قرار بشه، قلندر بیگ گفت آقایون شاید بعضی از شما ها در جریان نباشید اما من نمی تونم حق را زیر پا بذارم علی مثل فرزندم بزرگ کردم و دوستش دارم حمزه هم دامادم هست و حکم فرزندم داره اما بی انصافی هست که نگم مقصر اصلی حمزه هست این حمزه بود که بی سبب راه علی را بست و چنین علمشنگه ای راه انداخت علی هم جوان بود و غرور داشت زیر این بار نخوابید و تلافی کرد،

گفتید علی بیاد منزل حمزه به حرمت شما آورد مش. باید کسیکه اول خطا کرده اول عذر خواهی کنه بازم به حرمت شما من از علی خواهش میکنم حرف ریشسفید ها. بپذیره اما نمیتونم به علی بگم دست حمزه را ببوسه خودم هم موافق نیستم ،نوبت به امیر حمزه رسید گفت چوپان خان مخفیانه منو از سخره پرت کرد پایین طوری که بیهوش شدم وبعد قصد کشتنم را داشت شاید خدا به هر دومون رحم کرده که زنده ایم اینکه نوکر خان. بخواد یکی از افراد.سر شناس ایل را بکشه باعث خشم همهُ مردان و زنان ایل شد، چنانچه علی عذر خواهی کنه من می بخشمش به جمعی که این جا هست،

امیر حمزه از بردن تفنگش.که مایهُ ننگش شده بود حرفی نزد و ترجیح داد سرٌ تفنگ فاش نشه،

نوبت من شد که حرف بزنم ،قبل از اینکه صحبتی بکنم. بی بی با عصبانیت از چادر رو به رو اومد وگفت واقعا که باعث خجالت هست ،حمزه،

علی بچه سال بود که اومد پیش ما نه یک روز چوپانی کرده که چوپون خان باشه و نه نوکری مثل همهُ بچه هایی که فرمون مادر می برن در صورت نیاز به ما کمک کرده مثل پسرم هست چرا با گفتن نوکر یا چوپون خان تحقیرش میکنی چرا شما ریشسفیدا تو دهن حمزه نمی زنید

که چرندیات نبافه ،کدومتون راه بندون حمزه را قبول دارید،

اگر قبول ندارید چرا رک نمگید حمزه مقصر است ،با دخالت قلندر بیگ و ریشسفیدا بی بی بر گشت و آروم شد اما مجلس را کاملا تحت تاثیر قرار داد،

من. گفتم با اینکه مقصر نیستم و هر بر خوردی باز خورد داره ومن شروع کننده نبودم به احترام بی بی که حکم مادرم داره وقلندر بیگ و شما ها که زحمت کشیدید اگر باز خورد من موجب ناحتی شما آقایون و یا امیر حمزه شده عذر خواهی میکنم ،

بعد با اشارهُ قلندر بیگ بلند شدم اومدم وسط مجلس منتظر ایستادم یکی از اهالی هم دست حمزه را گرفت آورد وسط ما به هم دست دادیم صورت هم بوسیدیم آشتی کردیم،

اما آتش کینهُ تفنگ که هنوز مخفی مانده بود در چهرهُ حمزه پیدا بود،

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و هفتم

 

آشتی انجام شد و صلح به ظاهر بر قرار گردید اما کینهُ تفنگ همچنان ماند ،

 

حمزه به چادر رو به رو رفت دست بی بی را بوسید و ازش عذر خواهی کرد ،آمادهُ رفتن بودیم حمزه با اصرار از بی بی و قلندر بیگ دعوت کرد که برای شام بمانند ،

اما بی بی هنوز از تحقیرهای حمزه عصبانی بود و دعوت شام را نمی پذیرفت تا اینکه سیمین مداخله کرد ودست بی بی را.گرفت و با گریه گفت نمیذارم نا راحت از خونهُ من برید بی بی راضی شد بماند من آمادهُ حرکت شدم حمزه تعارف کرد اما آنچنان سرد که گویی مجبور به تعارف شده ،نپذیرفتم،در حالیکه داشتم دهنهُ اسبم را می کشیدم تا سوار بشم بی بی با تحکم گفت علی بمان گفتم بی بی من میرم تو آبادی منتظر میمونم بی بی.با عصبانیت گفت،یا همه میمونیم یا باهم میریم این چه لجبازیست، با اکراه ماندم نمی تونستم رو حرف بی بی حرفی بزنم براش خیلی احترام قایُل بودم،شام ماندم،.بعد از شام رفتیم منزل قلندر بیگ ،

احساس.میکردم بار سنگینی از روی.دوشم بر داشته شده حس میکردم موانع بر طرف شده این احساس خیلی نشاط آور بود ،

حالا خود را در کنار ساره میدیدم،وصال را نزدیک میپنداشتم ،

بر قلهُ عشق ایستاده بودم و دنیا را کوچک میدیدم ،

تلاشها به بار نشسته بود . سختیها رو به پایان بود ،برای وصل عاقلانه ترین راه را انتخاب کرده بودم،بی خبر از راه درازی که پیش پامون هست با.پرهای عشق به پرواز در آمده بودم ،

ساره روش نمیشد سیوُال کنه که آشتی به کجا رسید منتظر بود خلوت بشه،

دیر موقع بود بی بی گفت تو چادر رختخواب دیشبی هست اگه احساس میکنی سرده یه پتویی هم ببر بعد یه پتو آورد و گذاشت کنارم این یعنی پا شو برو بخواب در حالیکه هنوز فرصت نشده بود در مورد چگونگی آشتی و دفاع جانانهُ بی بی با ساره صحبت کنم. از بی بی ممنون و خوشنود بودم نذاشت بیشتر تحقیر بشم،پا شدم برم بخوابم،ساره طاقت نیاورد پرسید آشتی چه شد؟ بی بی جای من جواب داد ،یه صلح نیمبندی بر قرار شد ،اما فکر نکنم کینهُ شتری حمزه تمام شده باشه ،

ساره سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد ،بی شرف، اگه به خاطر سیمین نبود با دستای خودم خفش میکردم، قلندر بیگ چپ چپ.نگاش کرد و با تَشَر گفت تورا ،سننه،

ساره ساکت شد و من رفتم خوابیدم،

فردا صبح زود بیدار شدم،ساره بیدار بود بی بی داشت هیزم تو اجاق میذاشت .و تا به وهسین و آرد و لگن آورده بود تا بساط نان پختن راه بندازه زن یوسف هم صدا کرد دو تا یی مشغول شدند قلندربیگ روزایی که کوچ نبود تا نزدیکیای ظهر می خوابید ،مدرسه تعطیل بود و ساره هم کاری نداشت فرصت خوبی بود تا با ساره حرف بزنم ،آنچه در آشتی کنون گذشته بود از اول تعریف کردم، گفتم که چگونه از عشق تو غرورم را زیر پا گذاشتم به خاطر تو تحقیر شدم وچون پای عشق در میان بود هیچ هم نا راضی نیستم،

ساره از دفاع مادرش شادمان شد و گفت خوشحالم که دختر چنین شیر زنی هستم

گفتم به هر حال آنچه بود گذشت حالا موانع بر طرف شده باید از خان اجازه بگیرم و رسماً ازت خواستگاری کنم،

گفت خیلی ساده نباش به این راحتیها هم که فکر می کنی نیست ،پرسیدم ،چرا؟ گفت باید اقدام کنی تا متوجه بشی که عشق با همهُ زیباییهایش چه درد سر هایی در پی دارد

ساده بگم من اولین دختر ایل نیستم که عاشق شده، اما هیچکدام از عشاق ایل به خوشبختی نرسیدند موانع پشت سر هم سبز میشن بدون اینکه بدونی از کجا اومدن ،دلم هُری.ریخت تو دلم خالی شد تصمیم گرفتم بمونم تا خان بیدار بشه ،صبر کردم خان بیدار شد.صبحانه خورد سر حال نشست ،رو بروش نشستم حرف زدن سخت بود کلی به خودم فشار آوردم تا زبانم باز شد نتونستم مقدمه چینی کنم یه راست رفتم سر اصل موضوع گفتم خان تکلیف من چیه خیلی آرام در حالی که استکان چایش را هورت میکشید گفت متوجه نمیشم کدام تکلیف گفتم میخوام اجازه بدی با پدرم خدمت برسیم ،گفت خوبه پدرت آدم خوش مشربیه دوست دارم ببینمش گفتم میخوایم برای خواستگاری خدمت برسیم،گفت خواستگاری از کی گفتم با اجازه تون ساره.به آرامی گفت تو .وساره وصلهُ تن هم نیستید،مشکلات زیادی سر راهتون هست ،چون دوستت دارم اینو میگم .اما هر کجای دیگه وهر دختر دیگری بخوای خودم برات خواستگاری میکنم این جمله چنان آتشی به جون ساره انداخت که تاب نیاورد بشینه با چهرهُ در هم کشیده در حالیکه خون روی گونه هاش دویده بود بلندآشد و با اخم از چادر بیرون رفت ،بی بی ،نا راحت شد و.گفت ،قلندر این چه حرفیه می زنی تمام این مشکلات به خاطر ساره تحمل کرده اگر جای دیگری میخواست زن بگیره ،باباش که از تو زرنگ تره خودشهم خدای نخواسته شل و کور نیست قطعا هر جا طمع کنه روش پس نمیکنند.این دو جوان عاشق همند شما به طور ضمنی موافق بودی ،چرا اذیتشون می کنی،قلندر بیگ گفت مهتاب خانم، جوانب کار را سنجیده ای به این آشتی نیم بند نگاه نکن آمد و رفت علی در ایل خطر ناکه من از تو بیشتر دوسش دارم نمیخوام به خطر بیفته بی بی گفت تعجب میکنم تو ترسو نبودی چرا مماشان میکنی اینها عاشقند هر خطری را به جون میخرند همینکه را ه آشتی را پیش گرفته و عاقلانه عمل میکنند باید ممنونشون باشیم خوبه که سر به رسوایی بزارن تا رو مون نشه تو ایل سرمون بالا بگیریم گفت غلط میکنند مگه شهر هرته ،سر دوتاشون می برم بی بی مهتاب از ترس اینکه قلندر بیگ بد و بیراه نگه ادامه نداد و گفت هر طوری.صلاح میدونی، ولی من از عاقبت کلمهُ نه و امروز و فردا کردن تو می ترسم ،خود دانی ،

بی بی هم با اخم بلند شدو رفت سمت خانهُ یوسف ،ومن همچنان ماندم برای جواب مثبت ،قلندر بیگ گفت تو فعلا صبر کن ،تا فرجی بشه و من خاطرم. جمع شه که خطری تهدیدت نمیکنه ،بعد روی این قضیه فکر میکنم ،این کلمهُ عشق که تو دهن تو و مهتاب افتاده اینجا خط قرمز ایل هست ،دیگه تکرار نکنید، نزدیک ظهر بود بی بی نهار تهیه دیده بود اما من اشتهام کور شده بود چاره ای جز خدا.حافظی نداشتم در حالیکه بی بی اصرار داشت برای ناهار بمونم، و قلندر بیگ از ناراحتی ته چادر دراز کشیده بود ساره از وقت استفاده کرد و خودش را به.من رساند و گفت نگران نباش تو رفتی بی بی.را.میندازم به جونش، تا راضیش کنه ،دوست دارم ناهار با ما باشی بعد از ناهار بری ،زانو هام شل شدند اسبمو به میخ طویله بستم ونشستم حالم اصلا خوش نبود. فقط به عشق ساره مانده بودم،

بعد از.ناهار به زحمت خدا.حافظی کردم خوشیها و مستیهای بعد از آشتی از سرم پریده بود ،

آیا کسانی که عشق را نمیفهمند ،میدانند صبر.برای عاشق چقدر سخت است،

اما قلندر خان که به قول خودش روزی به شدت عاشق مهتاب بوده چرا حال و روز مارا درک نمیکند ،

آیا خطری در راه هست که من نمیدانم؟

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و هشتم

 

وقتی منزل خان را ترک میکردم دنیایی از اندوه بار م بود سنگینی اندوه بر اسبم هم گرانی میکرد گویا حال و روز م را در ک کرده بود به محل که رسیدم حالم خراب بود آنقدر خراب که نمیشد پنهانش کنم پدر که متوجه افسرده حالی من شد از من خواست آدرس قلندر بیگ بهش بدم تا خودش اقدام کنه و سراغ خان بره شاید راضیش کنه مخالفت کردم و ترسیدم به عزت و کرامتش لطمه وارد. کنند ،این من بودم که عاشق شده بودم باید تاوانش را شخصا میدادم ،

بیش از دوهفته سر در لاک خویش داشتم و به آخرین دلداریهای دلدار دل بسته بودم و عشق هر روز شعله ور تر میشد امید همچنان باقی بود بیتابانه پس از دوهفته راهی یورد خان شدم چنان که بی بی مهتاب و ساره سفارش کرده بودند جانب احتیاط را رعایت کرده و شبانه به منزل قلندر بیگ رسیدم.مورد استقبال ساره قرار گرفتم .بی بی هم از آمدنم خوشنود شد خان جایی رفته و هنوز باز نگشته بود ،

اول چشم به چشم ساره دوختم و چون تشنه ای که قدحی آب سر میکشد نوش نگاهش را سر کشیدم ،و بعد پای صحبت بی بی نشستم ،بی بی گفت من تلاش خودم را کردم وساره هم بر خلاف اصول ایل پرده دری کرد و از علقه ای که به شما داشت عریان با پدرش صحبت کرد ،

در نتیجه متوجه شدیم که خان مایل.است از موانع عبور کرده و دست ساره را به دست تو بدهد.

قلندر میگفت از روز اول رضایت داشته وگر نه هرگز اجازه نمیداد ساره با تو تنها بشید و باهم گپ بزنید اما در حال حاضر در پی فرصتی هست تا مطمیُن شود خطری تهدیدت نمیکند خان بیشتر نگران حال تو هست وگرنه کسی جریُت گزند رساندن به ساره را نداره،

بارم سبک شد و امیدم زیاد. شور و حال و نشاطم باز گشتند ،ساعتی در کنار بی بی.و ساره خوش بودم .قلندر بیگ رسید مثل همیشه برخوردش خوب بود و سکوتش گویا ،آخر شب بود سفرهُ گدایی عشق را پهن کردم عجز ولابه را از سر گرفتم و از خان رخصت خواستم تا اجازه دهد.خواستگاری کنم ،قبل از اینکه او جواب دهد ادامه دادم به خطراتش واقفم وهر خطری را به جان خریده ام،

قلندر بیگ گفت مردان ایل قولشون معتبر است و آنچنان که ساره و مهتاب میگویند تهدیدی در حال حاضر نیست ،اما مشکلاتی پیش پا هست .که خارج از عهد آشتی ممکن است بهانه جوییهایی بشود و شهد این کار را به زهر تبدیل کنند ،حال که هم تو وهم ساره مصر هستید که به هم برسید باید صبر کنید تا کینه های نهفته آشکار شود و از بین برود. وبعد رسماً اقدام کنید ،گفتم شما که حال و روز مرا در ک میکنی برای این بعدی که میفرمایید. تاریخ تعیین کنید تا من بدونم چه مدت با ید در فراق یار بسوزم ،قلندر بیگ گفت نمیشه تاریخ دقیقی برای موضوعی که در هالهُ ابهام هست مشخص کرد اما فعلا دو ماهی صبر کنید و بعد قبل از اینکه همراه ریشسفیدها و پدر و مادر روانه شوی خودت یه سری بیا تا چگونگی. خواستگاری را با هم مرور کنیم قیافم در هم رفت زیر لب زمزمه کردم ،دو مااااه خیلیه،

قلندر بیگ گفت شما از زمانی که.خودتون تصمیم گرفته اید با هم نامزد بوده اید و روابط حسنه تون کمی هم جلو تر بوده بی بی هم که شما را زیر بال چادرش مخفی میکنه تا درد دلها در دلتون ورمباد نکنه منهم که از همهُ راز ورمزتون خبر داشتم خودم را به درهُ علی چپ زدم و مزاحمتون نشدم که شدت علاقه دلتون را نترکونه دیگه چه مرضی دارید که بی تابی میکنید گاهی مهتاب را به جونم میندازید ،گاهی چشمتون روی هم میذارید و پرده دری میکنید .و حرمت وکرامت منو زیر سیُوال می برید

من در این خانه. اعلام میکنم شما با هم نامزدید،

حالا باید بخوابم فردا کوچ هست و بیداری صبح زود ،حوصلهُ لیلی و مجنون هم ندارم ،مردم ایل نباید از. نامزدی سرٌی شما مطلع شوند ،

شُکٌه شدم سرم گیج رفت به دیرک چادر تکیه کردم ،تلنگری به خودم زدم ببینم واقعاً بیدارم،. آره بیدار بودم رویایم به واقعیت پیوسته بود مورد لطف خان قرار گرفته بودم طول هجران کم شده بود ،خدای عشق دستم را گرفته بود من موفق شده بودم فراق پایان می یافت مزد مرارتهایی که منو ساره کشیده بودیم پرداخت میشد، من و ساره نامزد شده بودیم با هم ومال هم بودیم قلندر بیگ گفت لازم نیست شب حرکت کنی بخواب فردا همزمان با کوچ توهم برو گفتم فردا کمک میکنم تا کوچ به استقرار برسه بعد میرم شما را حت بخوابید فردا در رکابتون هستم گفت هنوزم توان کوچ دارم لازم نبست شما به زحمت بیفتید گفتم زحمتی نیست همان نوکر قدیمیم فردا به پاس محبتتون نوکری میکنم،

ساره هم مثل من شادمان بود از برق چشمانش اندازهُ نشاطش پیدا بود فردا هم در کنارش بودم،

روز بعد زود بیدار شدم هلهلهُ کوچ خوابم را مختل کرده بود بار و بنه را بستیم اسبم را به ساره دادم و همچون قبل پشت سر بار و بنه پیاده راه افتام کوچ به مقصد رسید چادر خان را بر پا کردم منزل قلندر بیگ قبل از همه مستقر شد ،بعد از ظهر اسبمو زین کردم تفنگ و قطارم را به ترک بستم و شاد و سر حال مثل یک سردار پیروز جنگ راهی طایفهُ خومون شدم. در طول راه درختان نوای شادی مینواختند ورقص پاییزی را از سر گرفته بودند. جیر جیرک آخرین جشنواره شون در لابلای درختان به اجرا گذاشته بودند. و زمین وزمان سرمست از پیروزی. پدر که نگرانم بود به محض اینکه رسیدم جویای حالم شد گفتم خدا را شکر امید موفقیت هست خان قولهایی داده بنا شده دوماه دیگر رسما بریم خواستگاری پدر گفت رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر موفقیتت از چهره ات پیدا بود با اینکه موافق این وصلت نبودم خوشحالم که موفق شدی ،تو این دوماه چندین مرتبه به منزل قلندر بیگ سرکشی کردم،بیشتر به امید دیدار ساره

هر بار دسته گل برای ساره و سوغاتی برای خان همراه داشتم دوماه تمام شد و به خان گفتم الوعده وفا. گفت آخر هفته من وبی بی و ساره میریم منزلمون در فیروز آباد شما فقط همراه پدر و مادر تشریف بیارید لازم به اردو کشی وجمع کردن ریشسفید وهمراه اضافه نیست ،برگشتم و دست و پامو جمع کردم و . رفتیم شیراز احتیاطاً شناسنامه هم بر داشتم از شیراز با ماشینی که قرض گرفته بودیم راهی فیروز آباد شدیم ، برای خرید رخت و طلای عروسی مجبور شدیم دوباره برگردیم شیراز. زیرا لباس مناسب در فیروز آباد. انتخاب نشد ،پس از خرید. ،،مجددا به فیروز آباد رفتیم خواستگاری رسماً انجام شد پدر گفت اگر خان اجازه بفرمایند صیغهُ عقد جاری بشه قلندر بیگ گفت باید جشن مفصل بگیریم آنهم داخل ایل پدر گفت تا.محضر در دست هست عقد کنیم جشن هر روزی که شما مناسب دانستی وهر گونه که به مصلحت شما باشد و در هر مکانی که شما فرمودید خواهیم گرفت دو پدر به توافق رسیدند. فردای روز خواستگاری در محضر عقد کردیم و قرار شد سه ماه بعد که با حساب قلندر بیگ ایل در دشتی دارای اب و هوای خوب هست جشن. عقد گرفته بشه و ازدواج ما در ایل علنی بشه،

ملا قاتهای من وساره زیاد تر شد . هردو خوشحال در شیراز یا فیروز آباد طبق قرار دیدار داشتیم ،

تاریخ جشن نامزدی داشت نزدیک میشد من و ساره لباس مخصوص سفارش داده بودیم محل جشن در دشت مشخص بود. نوبت برای ساز و نقاره گرفته بودیم تزیینات لازم برای آذین محل جشن تدارک دیده بودیم،و……

تا اینکه درست چهار پنج روز قبل از تاریخ جشن اتفاق ناگواری افتاد و آنچه رشته بودیم پنبه شد،

قلندر بیگ طبق معمول همه ساله به همراه امیر حمزه و دوستش ستار راهی شکار میشوند آنهم در منطقه ای ممنوعه ،

 از آنجاکه هنوز نباید دوران فراق به پایان برسد و عشاج مستوجب زحمت و مرارت بیشتری هستند ،

در این شکار گاه قلندر بیگ تیر خورده و به سختی زخمی می شود ،وجسم نیمه جانش به بیمارستان میرسد تلاش پزشکان افاقه نمیکند و قلندر بیگ .مرد بزگ و خوش قلب ایل فوت میکند،

ساره موضوع زخمی شدنش را شنیده بود

وسریعا با تلفنی که من به تازگی در منزل شیراز مون نصب کرده بودم به من اطلاع داد،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  بیست و نهم

 

مرگ قلندر بیگ ضربه ای سنگین بود هم پیکرهُ خانوادهُ قلندر بیگ متلاشی کرد هم پریشان حالی وحتی روان پریشی ساره را در پی داشت هم جشن. نامزدی ما که تدارکاتش انجام شده بود نابود کرد وازدواج ما را در حاله ای  از ابهام. فرو برد،

با تلفن ساره من  متاثر و ناراحت روانهُ بیمارستان شدم،هنوز زعمای ایل وخویشان و طایفه اطلاع نداشتند به سر عت خودم را به بیمارستان ر ساندم سراغ قلندر بیگ گرفتم اورژانسی  شلوغ بود و از هر گوشه اش ناله مریض یا مجروحی بلند بود چند نفر با روپوش سفید هاج و واج اینور و آنور می رفتند بعضیاشون گوشی به گردنشون آویزان بود. وبعضیها هم سرنگ پر شده از آمپول در دست داشتند وعده ای هم سرمها را جا به جا میکردند و روی پایه سرم آویزان میکردند مسیُول مشخصی نداشت کسی جواب سلام یا سوُال نمیداد

موی دماغ خانم پرستاری شدم رهایش نکردم تا جوابی بگیرم در حینی که مشغول گیرهُ سرمی بود برای تنظیم قطراتی که وارد رگ مریض میشود بدون اینکه دهن وا کند با انگشت به تخت روانی که به گوشه ای رانده شده بود اشاره کرد،

هنوز مرگ خان برایم مهرز نشده بود ،

به تخت روان نگاه کردم کسی رویش خوابیده بود با هیکلی درشت وملافهُ سفیدی سر تا سرش را پوشانده بود که دور سر ش هم گرفته ومشخص بود که زنده نیست هنوز فرصت نشده بود ببرنش سرد خونه. روی. صورتش باز کردم آه از نهادم برخاست مرگ خان را باور کردم، سرم را به صورت جسد چسباندم و های های گریه سر دادم !! دَدَم وای!! دَدَ م وای!! نمیشد به ساره خبر بدم ،چون.تلفن در اختیار نداشت تلاش کردم به سرد خونه منتقل بشه. یقهُ یکی از مردهای سفید پوش را گرفتم اومد نگاهش کرد پروندش از پرستار خواست ،

رو به من کرد و گفت باید بره پزشک قانونی خودشون سرد خونه دارن، اقدام شده به زودی می برنش میخواستم اگه ساره اومد جسد خان این.گونه بی کس ولو نباشه،

جسد منتقل شد جلو اور ژانس روی سکو منتظر نشستم ، امیر حمزه و ستار. با دستبند توسط ماُ مور انتظامی از داخل بیمارستان بیرون آوردند خودم به امیر حمزه رساندم پرسیدم چه شده وحشت زده بود جواب نداد از ستار پرسیدم گفت ،مصیبت بیچاره شدیم خان تیر خورده فکر نکنم زنده بمونه بهش نگفتم ،فوت کرده ،  اعصابش داغون بود

سه چهار ساعت علاف جلوبیمارستان قدم میزدم. منتظر بی بی و ساره بودم خسته بودم حالم بد بود داغون بودم اما نمیشد آنجا را رها کنم میدونستم ساره وبی بی میان. بعد از چند ساعت انتظار ساره را دیدم که باعجله به طرف اورژانس می دوید بی بی که صورتش را با ناخن خراشیده بود وخون از صورتش روی یقه و سینش ریخته بود ،و چار قدش دور گردنش پیچیده بود دونفر دو دستش را گرفته بودند تا خودشو نزنه و به طرف اورژانس میومدن رفتم جلو ساره سرش گذاشت رو شونم هق هق گریش تموم نمیشد شونه هام از گریه خیس شده بودند کمکش گریه میکردم

دست روی شونه هاش میکشیدم تا آرومش کنم ،کمی هق هقش کمتر شد به زحمت پرسید چی شد ه جوابی براش نداشتم گفت با بام کجاست تو کدوم بخش بستریه فقط گفتم تواین. بیمارستان نیست،هاج و واج روی سکو نشست رفتم سراغ بی بی با.پرستار در گیر بود پرستار اصلا نمیدونست که بی بی چی میگه و چی میخواد کشیدمش کنار پیش ساره تا بشینه نشست پرسید قلندر کجاست گفتم تو این بیمارستان نیست گفت حالش چطوره گفتم خوابیده گفت پس  تو چرااینجایی گفتم منتظر شما بودم، گفت بر و برس سیمین داره خودشو میکشه گفتم کجا گفت جلو در راهش ندادن خیلیها جلو در هستند رفتم جلو در کل طایفه جمع بودند سیمین با همان لباس پر زرق و برق پهن شده بود روی زمین و تو سر خودش میزد چند تا زن هم دستش میگرفتند و سعی داشتند آرومش کنند

یکی از بزرگتر های طایفه را کنار کشیدم و گفتم قلندر بیگ فوت کرده بردنش پزشک قانونی تا تحقیقات تموم  نشه اجازهُ ترخیص جسد نمیدن ،گفت امیر حمزه کجاست گفتم باستار بردنشون کلانتری ،یا آگاهی نمیدونم کجا بردن اما بری دستشون زدند

گفت یعنی اینا قاتل خان هستند گفتم قطعا اینا قاتل خان نیستند گفت پس چرا بردنشون گفتم تفنگشون مجاز نبوده شکار گاهی که رفتن قرق بوده ،فعلا متهم پروندهُ خان هم هستند گفت حالا باید چکار کنیم گفتم این جمعیتو برگردون ایل تا وضع مشخص بشه. اشاره به سیمین کرد و گفت مگه اینو میشه بر گردونی گفتم سیمین و بی بی و ساره را من همینجا می برم خونه بقیه را بر گردون من دستای سیمین که پر از موی گیسش بود باز کردم موهاش در آوردم بردمش بیمارستان پیش مادرش جواب هیچیک از سیُوالاش ندادم مادر گفت قلندر اینجا نیست معلوم نیست کجا بردنش پرسید امیر حمزه کجاست گفت ظاهرا بردنش کلانتری زد تو سرش و گفت حمزه بابامو زده مادرش گفت نه عزیزم،گفت پس چرا گرفتنش بی بی رو کرد به من و گفت بهش بگو گفتم به جرم حمل سلاح غیره مجاز شکار در منطقهُ ممنوعه گفت چکارش چکارش میکنن گفتم نمیدونم الان دیر موقع هست صبح میرم پیداشون میکنم هم قلندر بیگ هم حمزه و ستار شام از بیرون تهیه کردم صبر کردم تا شام بخورن چون نهار هم نخورده بودن و ضعف.داشتن

بی بی را صدا کردم توحیاط اول دلداریش دادم و گفتم تو دختر یکی از خوانین بزرگ هستی به اندازهُ اسم و رسمت قدرتمندی سن و سالی ازت گذشته تجربه داری پستی و بلندی روزگار دیده ای،حوصلش سر رفت گفت حرفتو بزن من تاب میارم واقعیتو بهم بگو بعد گفتم خان به رحمت ایزدی پیوسته معلوم نیست تیر چه کسی بهش خورده حمزه میگفت احتمالا محیط با نا زدنش الان پلیس در حال تحقیق هست اگه میشه به بچه ها تا صبح نگو بی بی روی زمین کف حیاط ولو شد غش کرد،شونه هاش مالیدم آوردمش تو خونه آب قند کردم تو دهنش میخواستم به اورژانس زنگ بزنم به هوش اومد نتونست تاب بیاره شروع کرد جیع کشیدن و گیس کندن و تو سر و صورت زدن به سیمین و ساره گفت یتیم شدید صدای جیغ سیمین و ساره هم اضافه شد همسایه ها دور خونهُ ما جمع شده بودند یه نفر در زد درو باز کردم همسایهُ کناریمون بود گفت چی شده گفتم یکی از نزدیکامون فوت کرده زن و بچش گریه میکنن لطفا همسایه ها را متفرق کنید،

همسایه ها رفتن وما اینقدر گریه کردیم که همه بیهوش تو پذیرایی ولو شدیم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی ام

تحقیقات در مورد چگونگی قتل شروع شد

مرگ مشکوک به نظر می رسید قبل از تحقیقات امیر حمزه و ستار به جرم حمل سلاح غیره مجاز ،شکار در منطقهُ ممنوعه. واتهام قتل روا.  نهُ زندان  شدند از سه قبضه تفنگ شکا رچیها فقط یک قبضه متعلق به. قلندر بیگ مجوز داشت،هر سه اسلحه شکاری. و دارای کالیبر مشابه بودند امیر حمزه در تحقیقات گفته بود به احتمال زیاد تیر از اسلحهُ محیط بانها شلیک شده،

این احتمال رد شد چون محیط بانها آنروز جلسه داشتند و در منطقه نبودند،ضمن اینکه اسلحهُ شکار بانها متفاوت و گلوله زنی بود ،

بنا بر این کارآگاه هم و غمش را روی سه اسلحهُ دیگر متمرکز کرد .تیر پشت شانهُ مقتول اصابت کرده بود پس از اسلحهُ خود مقتول نمی تونست شلیک شده باشه،میماند دو اسحهُ امیر حمزه وستار ،

دواسلحه شبیه هم وکالیبرشون یکی بود

از هر کدام یک گلوله شلیک شده بود از اسلحهُ قلندر بیگ هم یک گلوله شلیک شده بود ،جمعا یک شکار زده بو دند برای تشخیص اسلحهُ خاطی امیر حمزه و ستار را بردند در محل،و صحنه را شبیه سازی کردند قلندر بیگ از زاویه ای تیر خورده بود که ستار مستقر بود،بنا بر این ستار محکوم به قتل غیر عمد. ،شد

ستار و قلندر بیگ دوست بودند هیچ اختلافی با هم نداشتند وبیشتر شک ها متوجه امیر حمزه بود جای شکر داشت که امیر حمزه به قنل محکوم نشد زیرا در این صورت اولا حد اقل از دید بی بی قتل عمد بود،دوم اینکه بنیاد خانواده اش قطعا از هم می پاشید .

 و وضع از این هم مصیبت بار تر میشد

سوم اینکه من و ساره هم  خودمون را در قتل خان مقصر میدونستیم بنا بر این جای بسی شکر باقی است که امیر حمزه قاتل شناخته نشد،

با این حال امیر حمزه و ستار هردودر زندان ماندند ستار سه جرم وامیر حمزه دو جرم مرتکب شده بودند ،

قلندربیگ. خویشان نزدیک و دلسوزی نداشت ،نزدیکترین خویشش داماد بزرگش امیر حمزه بود که او هم زندانی شد .با اینکه عقد من و ساره علنی نشده بود. وهیچکس منو به عنوان داماد قلندر بیگ نمیشناخت،با این حال من مجبور بودم مراسم کفن و دفن و مجالس سوگواری ،خان را بر گزار واداره کنم البته تعجب خیلیها را هم بر می انگیخت ،چون هنوز جشن نامزدی و عقد نگرفته بودیم ،

یک هفته طول کسید تا تحقیقات انجام شد .و جسد تحویل دادند چندین روز هم گرفتار مجالس سنگین سوگواری بودیم قلندر بیگ بسیار شخصیت برجسته و سر شناسی بود ،بنا براین طوایف مختلف وتیره ها وحتی ایلهای متفاوت برای تسلیت می آمدند آنهم نه با هم بلکه جدا از هم ومتفرق وما مجبور بودیم این آمد و رفت کسانی که حتی یک بار هم ندیده بودیم ونمیشناختیم تحمل کنیم ،

بعضی از افراد ایل مرا به عنوان ( آدم نوکر خان معرفی میکردند این موضوع هم. اعصاب مرا به هم می ریخت باز هم تحمل کردم واین تحملها به قدرت عشق بود فقط عشق میتونست قدرت تحمل اینهمه زحمت همراه با تحقیر به من بده. بی بی وقلندر بیگ تنها کسانی بو دند که از عقد ما اطلاع داشتند وبقیه فکر میکردند که ما قرار بوده جشن بگیریم و رسما نامزد بشیم و بعد عقد کنیم لذا حتی صحبت کردن من و ساره را نمیتونستند ببینند،

بعد از سوگواریها که علاوه بر مجالس سوم وهفتم و چهلم ،سوگهای متفرقه هم داشتیم. بی بی گفت. دیگه برام سخته جشن براتون بگیریم جشن بدون قلندر صفا نداره باید علنا عقد شما را اعلام کنم با خوشحالی پرسیدم کی گفت بعد از چهار ماه و ده روز قلندر،

سیمین علاوه بر سوگ پدر غم زندانی امیر حمزه هم داشت

گرچه برادرای شوهرش در کارهای جاری کمک میکردند ولی از دید او جای امیر حمزه خالی بود وخیلی از کارهای روز مره به درستی انجام نمیشد با دوتا بچهُ قد و نیمقدبار ادارهُ زندگی هم به دوش گرفته بود غمگین بود وهر فرصتی به دست می آورد برای گریه کردن استفاده میکرد بی بی برای سیمین خیلی نا راحت بود ساره  با سیمین در اندوه هم صدا بود در نا راحتی با بی بی هم نوا این ناراحتیها در خانواده طبعا دامن گیر من هم بود لذا به فکر افتادم برای کم کردن بار اندوه خانوادهُ قلندر بیگ خلاف رای خودم عمل کرده. و برای رهایی امیر حمزه تلاش کنم پس از دوندگی زیاد وضمانت گذاشتن سند منزل پدرم. امیر حمزه را از زندان آزاد کردم ،امیر حمزه بعد از آزادی از زندان خودش را قیم بلا منازع خانوادهُ قلندر بیگ میدونست،ضمن دست اندازی به اموال و املاک قلندر بیگ تا جایی پیش رفت که به. بی بی که مادر زنش بود و ساره امر و نهی میکرد واین کارها منجر به درگیری بین بی بی و امیر حمزه شد مردم ایل ولایت امیر حمزه را به خانوادهُ قلندر. عرف معمول میدانستند و پذیرفته بودند بی بی مستاصل شده بود من هم که عقدم علنی نشده بود نمیتونستم دخالت کنم،

اقدام بعدی امیر حمزه ممانعت از ازدواج من و ساره بود و به ساره با تحکم دستور داده بود که مجاز نیست با من تماس یا دیداری داشته باشه در ملاقاتی که با بی بی داشتم ازش خواستم با نشان دادن عقد نامه و امضای قلندر بیگ عقد رسمی مارا زود تر اعلام کنه تا جلو بلند پروازیهای امیر حمزه قبل از اینکه کار به جای باریکتری برسد بگیرم

اما بی بی گفت مدت زیادی به قرار مون نمانده بهتر است تحمل کنیم تا حرف و حدیثی در پی نداشته باشه. ،گفتم چرا امیر حمزه با اینهمه زحمتی که من برای رهاییش کشیدم سندم را گرو گذاشتم تا بیاد زن و بچش سر پرستی کنی چشمش را روی هم گذاشت و با نا سپاسی تمام گربه مانند همه چیز را زیر پا گذاشت

 بی بی گفت

هیچ صیقل پذیر نتوان کرد

 آهنی را که بد گهر باشد

سگ به در یای هفت گانه بشوی

که چو تر شد پلید تر باشد

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی یکم

چهار ماه ده روز.از درگذشت مرد بزرگ و ریُوف وخوش قلب ایل گذشت

بی بی. ،درجلسه ای که به دعوت. او از بزرگان طایفه تشکیل شد، نامزدی و. عقد من و ساره را رسما اعلام کرد وتوضیح داد که که این عقد مدتها پیش زمانی که قلندر بیگ زنده بوده انجام شده وبنا بوده جشن آن در فرصت مناسب که ایل در منطقهُ خوش آب و هوا و وسیعی چادر می زند گرفته بشه که متاسفانه اجل امان نداد و خان به رحمت ایزدی پیوست جشن. علیرغم تهیهُ مقدماتش بر گزار نشد

بعد بی بی سند ازدواج که امضای قلندر بیگ در آن بود به همهُ مدعوین نشان داد،و گفت با چنین وضعی مخالفت امیر حمزه خلاف قانون وعرف و سنت ایل  هست ،با اینکه علی تمام تلاشش را برایی رهایی حمزه از زندان به کار برد وایشان با ضمانت و سند علی از زندان آزاد شده نوعی نمکنشناسی هست که حمزه این دو جوان که رسما زن و شوهر هستند از دیدار هم محروم کند و با ازدواجشون مخالفتنماید،

ضمنا من حمزه را برای قیم خانواده قبول ندارم وخودم قادر به ادارهُ خانواده هستم وحمزه باید کلیهُ اموال و املاکی که بدون مجوز تصرف کرده ونام سر پرستی بر آن گذاشته فورا رفع ید کند. وعلی را به عنوان داماد خانواده بپذیرد وهیچ مزاحمتی ایجاد نکند ،

در غیر این صورت من متوسل به قانون خواهم شد و هرگونه عواقب به عهدهُ حمزه خواهد بود وشما را در محضر خدا شاهد میگیرم تا حمزه را نصیحت کنید چون دامادم هست و نمی خواهم بی سبب دلخورش کنم که موجب رنجش خاطر دخترم شود.ضمنا میراث سیمین باید خودش حاضر شود و پس از انحصار ورثه تحویل بگیرد،

حضار ضمن تعجب از عقد بی سرو صدای ما کلیه حرفهای بی بی را تایید کردند ،

حمزه که در این جلسه دعوت نشده بود  از این اقدام بی بی بر آشفته و همچنان به لجبازی ادامه داد وخودرا طبق عرف ایل سر پرست خانوادهُ قلندر میخواند من پس از اعلام رسمی عقدم علنا وارد میدان شدم و تصمیم گرفتم محکم جلو ی حمزه بایستم ،

 اول با اجازهُ بی بی کلیه اموال منقول قلندر خان را فروختم وبرای بی بی منزلی در شیراز خریدم و بی بی را آوردم شیراز حمزه با دخالت بزرگتر های ایل مانع نشد و دلخوش به تصرف املاک غیر منقول قلندر خان بود ومی گفت نیمی از املاک ارث سیمین است،

در حالیکه بیشتر املاک موروثی بی بی مهتاب بودوسند داشت وبی بی زنده بود و به سیمین نمیرسید از نیم دیگر. هشت یک به بی بی میرسید و بقیه نصف میشد ومهریهُ بی بی هم ازش کسر میشد

حمزه زیر بار نرفت بی بی از برادر زاده اش خواست یک وکیل کاردان ومطمیُن به ما معرفی کند من با کمک.وامضای بی بی و ساره شکایتی علیه

حمزه به دادگاه دادم و وکیل این شکوایُیه را پی گیری کرد،

اول سیمین را به منزل بی بی که حالا در شیراز بود. دعوت کردم تا ضمن در خواست انحصار ورثه توجیهش کنم که بعدا از دست من و بی بی دلخور نشود سیمین به همراه حمزه به منزل بی بی آمدند و حمزه سعی کرد با زبان بازی بی بی را راضی کند که سر پرستی املاک را به او سپرده و قول داد که محصول بی کم.و کاست به موقع تحویل بی بی بدهد. بی بی گوشش از این حرفها پر بود وسوء نیت حمزه را درک کرده بود بدون توجه به صحبتهای حمزه از سیمین خواست در خواست انحصار ورثه امضاء و به وکیل که اوهم حاضر شده بود بدهد سیمین گفت تصرف املاک از جانب حمزه خلاف میل من وبیشتر بدون اطلاع ومجوز من بوده و من تا زمانی که مادرم زنده هست ارث نمیخواهم وکیل از او خواست این گفته هارا کتبا بنویسد و به او بدهد حمزه نتونست منصرفش کند و سیمین کتبا اعلام کرد تا زنده بودن مادرش ارث نمیخواهد،

بعد وکیل از. حمزه خواست ظرف چهل و هشت ساعت از کلیه املاک قلندربیگ رفع. تصرف کند یا به عنوان تصرف عدوانی از او شکایت کیفری میکند

حمزه تمکین نکرد و. وکیل دنبالهُ شکایت با عنوان تصرف عدوانی را گرفت ،وچون شکایت کیفری شده بود رسیدگی زیاد طول نکشید ،ومن دوماه بعد به همراه بی بی کلیهُ املاک قلندر بیگ را پس گرفتیم و چون این جرم زندان داشت باز از بی بی خواهش کردم به خاطر دختر ونوه هاش رضایت بده تا زندان نره ،

این مساله باعث اختلاف بین سیمین و شوهرش شد و سیمین به علت بد رفتاری شوهرش در حالیکه کتک خورده بود با قهر اومد منزل بی بی وبچه هاش هم جا گذاشت ، در این زمان من از بی بی در خواست کردم اجازه بده عروسی کنیم بی بی گفت تا سال خان تمام نشده ممکن نیست و باید صبر کنید،

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی دوم

آن سال ساره برای تدریس جایی غیر از ایل آشنا انتخاب کرد

از مرگ پدر حزین ازبی مهریهای حمزه دلخور ازتنهایی بی بی نگران واز هجر یار آشفته حال بود،

منهم دست کمی از او نداشتم باید در طایفهُ خود درس میدادم به بی بی مرتب سرکشی میکردم وفراق ساره را تحمل میکردم. سیمین حاضر نبود. با حمزه آشتی کنه تنهایی بی بی را بهانه کرده بود. و به کسانی که دمبالش برای آشتی میو مدند جواب رد میداد حمزه. با دو بچهُ کوچک دست و بالش بسته شده بود و به روال زندگیس لطمه خورده بود سیمین با اینکه شدیدا دلتنگ بچه ها بود از پذیرش آنها سر باز میزد و ظاهرا نقطه ضعف حمزه را پیدا کرده بود و گلویش را می فشرد،

در این میان کسی درد عاشقی منو ساره را درک  نمی کرد

کسی نمیدانست فراق یعنی چه فراق معشوق در بد ترین زمان ممکن زمانی که نیاز مند شانه ای بود که به آن تکیه کند واشکهایش را بریزد زمانیکه نیازمند کسی بود که دلداریش بدهد و اشکهایش را پاک کند،زمانی که جای خالی پدر رنجش میداد ونمیتوانست بگوید مادر هیچ اشکالی ندارد. که قبل از فرا رسیدن سال پدر اجازه بده به کسی تکیه کنم که شرعا وعرفا شوهرم هست ،زبان منهم در برابر حرفهای بی بی که سنت را چماق کرده بود کوتاه بود ،

ریشسفیدان ومعتمدین ایل یکی پس از دیگری برای باز گرداندن سیمین می آمدند و سیمین جز طلاق به چیز دیگری رضایت نمیداد درست در زمانی که رفته بودم به بی بی سری بزنم باز چند نفر همراه امیر حمزه آمدند. دنبال سیمین من که نمیخواستم چشمم به چشم امیر حمزه بیفته پا شدم تا از اونجا برم یکی از ریشسفیدا جلو منو گرفت و گفت بمون ،کمک.کن تا. سیمین راضی کنیم گفتم سیمین خودش تصمیم میگیره فکر نمی کنم به حرف من گوش بده گفت شما هم بمان ازش خواهش کن شاید پذیرفت گفتم چرا باید من ازش خواهش کنم گفت به خاطر این دوطفل که آواره شده اند ،

من که به شدت نگران بچه ها بودم ماندم. پس از اینکه همه صحبت کردند سیمین گفت ،حمزه به هیچ اصول احلاقی ،عرفی شرعی پایبند نیست زندگی در خانهُ چنین مرد بی اخلاقی جهنم هست چرا منو به جهنم میفرستید ،

من.گفتم با حضور این بزرگان ایل از امیر حمزه کتبا تعهد میگیریم که چنانچه خلاف اصول اخلاقی عمل کرد همین بزرگواران طرف تورا بگیرند ودر صورتیکه راضی به طلاق بودی امیر حمزه را وادار کنند تا طلاقت را بی درد سر بدهد میدانم که تو احساس مادریت قوی هست لا اقل برای اینکه بعد در دادگاه وجدان و اخلاق در پیشگاه خدا و بچه ها رو سفید باشی اینبار بد خلقیهای امیر حمزه را به بزرگان ایل ببخش ، گفت در محضر رسمی تعهد بدهد گفتم در حضور این آقایان تعهد معتبر است در نتیجه با نوشتن تعهدی که امیر حمزه و جمع جلسه امضاء کردند سیمین به خانه بر گشت،

کم کم به. ماه آخر بهار  نزدیک میشدیم ساره  بر میگشت پیش بی بی هم از اندوه ساره کاسته میشد. هم بی بی از تنهایی در میومد. ورفت و آمد من و دیدار معشوق آسانتر شد

دغدغهُ  سیمین هم از بین رفت

سالگرد. وفات خان. هرچند دیر اما رسید ،

شبی که به مناسبت سالگرد در منزل بی بی جمع بودیم بی بی با گریه می گفت چه زود گذشت یکسال در دل گفتم کاش از دل من میپرسیدی زود گذشت یا دیر،

بعد از سر سال خان بی بی مجوز عروسی ما صادر کرد ،

ضمنا به من گفت باغی بزرگ با سالنهای مجزا بگیرید باید در عروسی دختر قلندر بیگ جلال و شکوه قلندری پیدا باشد چند طایفه را دعوت میکنم شما هم دعوتیهات مشخص کن تا تدارک عروسی بدون ایراد انجام بشه

 باغی را در نظر گرفتیم بزرگ و با صفا دو سالن بزرگ کنار هم داشت و یک سالن هم دور تر در گوشهُ باغ بود که بیشتر برای مراسم کوچک استفاده میشد

هم من وهم. بی بی دغدغهُ شیطنت و در گیری طایفه ای را داشتیم من هرچه میشد دعوتیام کم کردم، وهمان سالن کوچک را به دعوتیهای خودم اختصاص دادم. واز دعوتیهام خواهش کردم به هیچ وجه در چوب بازی که معمولا بهانهُ خوبی برای در گیری هست شرکت نکنند دو سالن بزرگ به دعوتیهای عروس اختصاص دادیم ودیگر اطمینان داشتیم که در گیری طایفه ای نخواهیم داشت،

هرگز فکر نمی کردیم عروسیمون بهم بریزند وتبدیل به عزا کنند باورمون نمیشد بهترین شب زندگیمون سیاه ترین حاطره را در پی داشته باشه

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی سوم

 

تدارکات عروسی به خوبی و بی نقص انجام شد ،گروه موزیکمون فقط ساز و دهل بود چیزی که مورد پسند مردم ایل باشد.

شب قبل از عروسی یک بار دیگر با بی بی و ساره نشستیم جوانب کار را بر رسی کردیم ،با توجه به اینکه سیمین باید شب قبل از عروسی که حنا بندان هم بود و عده ای از جمله سیمین دعوت شده بود به علت کار شکنیهای امیر حمزه نیامده یا نرسیده بود

ساره گفت من شک دارم حمزه مثل آدم بی شیله پیله بیاد عروسی و به ماهم تبریک بگه و بره باید فرداشب مامان کاملا مواظب امیر حمزه. و لات و لوتهای دور و برش باشه،گفتم امیر حمزه به خاطر سیمین و بچه ها باید دعوت میشدند ولی اگر لات و لوتی دعوت شده اشتباه محض هست بی بی گفت یه دو سه نفر که میدونستم آدمهای سالمی نیستند دعوت نکردم ولی از طایفهُ امیر حمزه شناخت کاملی ندارم بقیه همه دعوت شدند ،اما قطعا امثال امیر حمزه تو این طایفه کم نیستند باید سعی کنیم بهانه دستشون ندیم مخصوصا بین کسانیکه چوب بازی میکنند نباید کسی از طایفهُ علی با چوب بازی از طایفهُ حمزه با هم رو برو شن تمام هم و غم مون گذاشتیم روی صحنه ومیدان چوب بازی ،

عروسی عملا از ساعت پنج بعد از ظهر شروع میشد من باید عروس را زود تر از آرایشگاه بر گردونم، تا حضور داشته باشم و مواظب اوضاع باشم ،ساز و نقاره از ظهر مستقر بود میدان وسیع وصافی جلو در و خارج از باغ برای رقص رزمی ترکه بازی یا چوب بازی در نظر گرفته بودیم دوتا چادر گوشهُ میدان برای استقرار ساز و دهل بر پا کرده بودیم

خدمات. رسانی توسط خادمین باغ انجام میشد از کلانتری با خواهش و تمنا دو نفر مامور جدی وکار آزموده گرفتیم تا در میدان چوب بازی نظم ایجاد کنند با این وصف ،من از دعوتیهای خودم حواهش کردم به هیچ وجه در چوب بازی شرکت نکنند حتی برای تماشا هم نروند وقول دادم در فرصت مناسب جشنی در میان ایل خودمون بگیرم و براشون سازه و نقاره ببرم تا بازی کنند ،

سالنهای استقرار دعوتیهای من و دعوتیهای بی بی طوری بود که اصلا برخوردی با هم نداشتند بعدا معلوم شد که دعوتیهای بی بی اصلا اطلاع نداشتند که سالن دیگری هم هست ،

غذا بیرون از باغ طبخ میشد و بوسیلهُ ماشین به داخل باغ حمل میشد،

همه چیز حوب وعالی بود در میدان چوب بازی هیچ اختلافی نبود و همه لذت می بردند. آخر شب دیگهای غذا رسیدند ودر قسمت عقب سالن بزرگ که مخصوص کشیدن غذا بود ردیف روی میز استیل بزرگی چیده شد ،از مدعوین دعوت شد برای صرف شام سر جای خود بنشینند.

جلوی سالن سکوی بزرگی به بلندای سی متر و پهنای شش متر بود که گاهی روی آن میز و صندلی چیده میشد اما آنشب خالی از میز و صندلی بود وبچه ها بازی میکردند ،

دوتا پسر بچه هفت هشت ساله همدیگه را در بازی دنبال کردند ،یکی از آنها در حرکت جلو سالن زنانه محکم به زنی برخورد کرد که ظاهرا حامله بود ، البته ضربه چندان نبود که صدمه سختی به زن یا حمل او بزند اما زن از اون فاطمه ارّه ها بود و جیغ و دادش بلند شد بچه ها از طایفهُ قلندر بیگ بودند و زن از طایفهُ امیر حمزه، با صدای جیغ زن بچه ها خواستند فرار کنند اما زن پشت یقهُ یکی را چسبید زنها ومردها با صدای جیغ از سالن بیرون آمدند شوهر زن بچه را گرفت دوتا کشیدهُ محکم تو صورتش زد

بچه فحشش داد اینبار با تمام توان کوبید تو دهنش خون از دماغش فواره زد پیراهن سفید و نوی که بچه برای عروسی پوشیده بود از جلو یه دس قرمز شدصورت بچه پر از حون بود پدرش که رسید وحشت زده از بچه پرسید چی شده بچه با اشاره  شوهر زن را نشان داد و گفت اوزد پدر بچه به شوهر زن.گفت خجالت بکش مرد گنده ،واو هم جلو آمد گویی آمادهُ جنگ بود دونفر یقهُ هم گرفتند براشون طرفدار پیدا شد دو طایفه بهم ریختند هرکس هرچیز میتونست برای دعوا تهیه کرد ،چاقو، چوب ،پایه صندلی ،دستهُ تی،دسته بیل،چماق طولی نکشیدکه سالن شد میدان جنگ طایفه های بیطرف که نتونستند میانجیگری کنند از ترس سالن را ترک کردند. من هاج و واج منتظر نیروی انتظامی که با بیسیم دومامور خبر شده بودند ماندم کاری از دستم نمیومد فقط فاصله گرفتم که مورد ضرب و شتم قرار نگیرم هیچ چیز از سالن در امان نماند

شیشه ها شکسته شد میز و صندلیها ولو شدند کف سالن تعدادی که سخت چاقو خورده بودند از فرط خونریزی. زیاد بیحال گوشهُ سالن ولو شده بودند تعدادی از سر شون خون جاری بود ولباسشون رنگی شده بود زنها گاهی جیغ می کشیدند و گاهی برای تشویق شوهرانشون در دعوا کِل میزدند ،،دیگهای غذا را برگردانده بودند روی زمین کف آن قسمت از سالن پر شده بود از گوشت و پلو وخورش و میوه

و سبزیجات و دسر و حلوا یکی دونفر. که ضربهٌ سنگین به سرشون خورده بود بیهوش روی زمین افتاده بودند وزنهاشون بالای سرشو ن لی میکردند و گریه راه انداحته بود ،

گروه ضر بت نیروی انتظامی وقتی رسید که کار از کار گذشته بود. تعدادی آمبولانس حبر کردند حدود بیست نفر زخمی از دو طایفه به بیمارستان منتقل شدند که بعضی هاشون بی هوش بودند ،سی چهل نفر از کسانی که اسلحهُ سرد دستشون بود دستگیر کردند،

من ساره و بی وبی و سیمین و بچه هاش با ماشین عروس فرستادم منزل خودم

وخودم مات و مبهوت به صحنه نگاه می کردم ،هیچکس شام نحورده بود مهمانهای منهم که در سالنی دور تر بودند بدون شام رفتند ،

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی چهارم

 

من با دونفر از دوستانم در باغ ماندیم تا توسط مامورین کلانتری صورت جلسه شد از خسارات وارده به سالنها صورت بردارری کردند از دیگهای غذا که در سالن پخش شده بودند عکس گرفتند چند تا سیُوال از من کردند جواب دادم نوشتند خدمهُ سالن که از ترس توی.انباری رفته ودر را از پشت قفل کرده بودند از انباری بیرون آمدنددرب دفتر مدیریت با قفل آویز قفل بود از مدیر هم خبری نبود بعد پرسنل نیروی انتظامی رفتند من از خدمه ها خواستم سالن را جمع و جور کنند دونفرشون زخم سطحی داشتند با ماشین دوستم فرستادم بیمارستان واز اینکه از مدیر سالن خبری نیست تعجب کردم با یکی از خدمه ها که سوراخ سنبه های سالن بلد بود دنبال مدیر گشتیم پس از کلی جستجو متوجه شدیم که مدیر تو دفتر مدیریت هست و یک شیر پاک خورده ای از بیرون قفل آویز به در زده مدیر هم از ترسش گوشه ای نشسته صداش در نمیادکلید نبود مجبور شدیم قفل را با چکش خرد کنیم مدیر سالن که هنوز م هراسان بود میگفت بیچاره شدم ببین چه به روز سالن و باغ و زندگیم آوردن بهش اطمینان دادم که کلیهُ خسارات وارد شده پرداخت خواهد شد

سالن با شهر فاصله داشت با جادهُ اصلی هم فاصله داشت تنها ماشینی که مانده بود دوستم.خدمه هارا برده بود بیمارستان هر.چه انتظار کشیدیم نیامد با تنها دوستی که مانده بود پیاده به سمت جادهُ اصلی راه افتادیم ساعت سه بعد از نیمه شب بود . ماشینها یکی یکی رد.میشدند و مارا سوار نمی کردند تا اینکه ماشین دوستمون از بیمارستان برگشت،گفتم چرا اینقدر طول کشید گفت اجازه. ندا دند تا وضع زخمیها مشخص نشه برگردم به این ترتیب دوستام ساعت حدود  چهار منو. در خونه پیاده کردند و رفتند

وارد خونه که شدم همه بیدار بیدار بودند

بی بی سر ساره را گرفته بود تو بغلش دلداریش میداد در حالیکه خودش اشک می ریخت سیمین دوتا بچش بغل کرده بود و مینالید و منتظر.حمزه بود مادر چای و آب غذا و خدمات دیگر انجام میداد،

پدر هم زبان به نصیحت و دلداری گشوده و میگفت در عروسیها از این اتفاقات میفته مهم اینه که عروسمون سالم آوردیم خونه تا چشم حسود کور بشه

با.ورود من پرسیدن چه شد گفتم هیچ اتفاق بدی نیفتاده زخمیها حالشون خوب بود یه چندنفری هم بردن کلانتری بقیه هم رفتند خونه شون سالن هم جمع و جور شد وبه خیر گذشت

سیمین پرسید امیر حمزه کجاست؟ گفتم شاید رفته خونش گفت بدون زن و بچه

گفتم بین زخمیها که نبود بین بازداشتیها هم نبود! راستی امیر حمزه کجاست؟

فردا باید دنبالش میگشتیم اینکه بدون زن و بچه رفته باشه مشکوک می زنه،مادرم پرسید شام خوردی گفتم نه ولی میل ندارم. خسته بودم مادرم رفت تخم مرغ. برای شام خاگینه کنه من به دیوار تکیه دادم خوابم برد ساعت هشت صبح بیدار شدم عروس. تو بغل مادرش خوابش.برده بود سیمین وبچه هاش توسالن پذیرایی کنار بی بی خواب بودند بیدارشون نکردم گرسنه بودم ساندویچ نان و پنیری پیچیدم گرفتم دستم راه افتادم به طرف بیمارستان زخمیها در اورژانس یکی یکی مداوا و ترخیص میشدند فقط سه نفر که زخم عمیق داشتند در بخش بستری شدند یک نفرشون که چاقوی خونی تو جیبش بود برای باز جویی فرستادند کلانتری رفتم کلانتری ببینم اونجا چه خبره گفتند شماهم باید باز جویی بشید امیر حمزه هم احضار شده بود به پاسگاه بیسیم زده بودند دستگیرش کنند تحت الحفظ بیارنش برای باز جویی نشستم تا نوبت بازجوییم رسید

اولین سیُوال این بود با امیر حمزه چه نستی داری،،باجناقمه،، آیا باهم اختلافی دارید،،من با او هیچ اختلافی ندارم او ن با من اختلاف داشته باشه نمی دانم، از دستش شاکی هستی،،نه

بعد برگ باز جویی یکی از باز داشت شده ها را که روی اسمش چسب زده بودند بهم دادند گفتند محرمانه هست بخون نظرتو بنویس

در برگه نوشته بود امیر حمزه. سه روز قبل.از عروسی مارا چند نفر اسم برده بود که اکثراً جزء بازداشتیها بودند در منزلش جمع کرد. وگفت باید غیرت به خرج بدید تعصب داشته باشید اینکه یک غریبه از ایل دیگری بیاد بهترین دختر ایل،دختر بزرگ ایل بردار و به راحتی بره و به ریشمون بخنده بدون اینکه بدونیم کی نامزد شدند کی عقد کردند کی جشن گرفتند از بی غیرتی ماست،نباید اجازه بدیم این عروسی به راحتی بر گزار شه من با بی بی مهتاب قهرم ولی دعوت شدم تا. ،

سبکم کنند ، وبار سنگین این بی غیرتی را به دوشم بذارن

عروسی میریم ولی نمیذاریم به جونشون بچسبه،

 

در ادامه نوشته بود قرار بود با فامیل داماد در گیر بشیم ولی از طایفهُ داماد کسی نبود تا موقع شام صبر کردیم،دنبال بهانه گشتیم با طایفهُ قلندر خان در گیر شدیم داماد که قرار بود شل و پل بشه با زرنگی خاصی  از دستمون. در رفت

به محض اینکه نیروی انتظامی رسیدند،امیر.حمزه از در خارج شد.به من گفت به زن.و بچش اطلاع بدم بعد هم دستگیر شدیم نمیدونم امیر حمزه کجا رفت،

این برگه را خواندم بازم باز جو پرسید از امیر حمزه شکایتی نداری،گفتم نه گفت صورت زیانهایی که دیده ای بده گفتم حدود هفت هزار تومان غذا و دسر و سالاد و غیره،

گفت زیان  دیگری. هم اگه هست بنویس.گفتم زیان هست اما غیره قابل جبران ،گفت ،چرا گفتم تباه کردن عروسی دو جوان میشود جبران کرد؟

باز جو سری به حالت تاسف تکان داد و گفت فردا شماهم بیایید داد گاه ساعت و شمارهُ شعبه هم بهم داد

 

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی پنجم

 

تلخ ترین روز وشب زندگیمون در. روز عروسی که باید شیرین ترین روز زندگی باشد سپری کردیم ایکاش میشد از تلخکامی هم عکس گرفت تا من تلخ ترین خاطرهُ زندگیم با عکس نشان میدادم حیف که ممکن نیست از روان پریشی یا از تلخی کامی یا فشار روحی یا از غصه ها و اندوههای درون عکس.گرفت ،و نمودار تهیه کرد حتی به زبان و قلم توصیف تلخی روز عروسی. ما ممکن نیست

من شب عروسیم با تکیه به دیوار چرت زدم و معشوقه ام.با هق هق گریه در دامن مادر خواب رفت دو عاشق در کنار .و در فراق،دو قطب مثبت و منفی بر خلاف قانون طبیعت همدیگه را جذب نکردند،

وقت اداری که تمام شد به خانه باز گشتم ای کاش امروز گریهُ محبوبم را.نبینم،سیمین و بچه هاش همراه بی بی به منزل بی بی رفته بودند ،وپدر با مادر که کار وزندگیشون در ایل بی سر پرست بود با رسیدن من آمادهُ خدا حافظی شدند و رفتند حجله گاه از یاران خالی و از اندوه پر بود ساره هنوز لباس عروسی را به تن داشت و آرایش عروسی که روی صورتش با اشک قاطی شده بود از این دختر زیبا دلقک ساخته بود ،رفتم زیر بغلش گرفتم از جا بلندش کردم وادارش کردم تا لباس عروسیش عوض کنه با اصرار میگفت هنوز عروسی تموم نشده من که عروسی تو را ندیدم بردمش کنار روشویی صورتشو شستم زیبا بود زیبای رنگ پریده زیبای غمگین زیبا تر از همیشه عروس من بدون بزک زیبا تر بود آنقدر خدا اورا آراسته بود که نیاز به مشاطه نداشت ، رفتم آشپز خانه غذا براش بیارم بر گشتم تا کف پذیرایی افتاده دو روز لب به غذا نزده بود،فکر کردم از گرسنگی افتاده دست کردم زیر سرش بلندش کردم، دیدم بیهوش شده کف از دهانش بیرون می آمد از همسایه که ماشین داشت خواهش کردم ما را برسونه بیمارستان قسمت عقب ماشین درازش کردم رساندمش اورژانس بیمارستان معاینه شد سرم وصل کردند. در بخش بستری شد شب دوم عروسیمون هم در. بیمارستان جدا از هم، گذراندیم عروس در بخش زنان بستری بود منو راه نمیدادند،

،من باید می رفتم دادگاه عروسمو تنها گذاشتم روانهُ دادگاه شدم ، قاضی سیُوال چندانی از من نکرد فقط گفت از کسی شاکی نیستی گفتم ،چرا ،گفت از کی ،گفتم از بختم،شاکیم،قاضی احکام را صادر کرد،باز داشتیها ،پس از پرداخت کامل خسارتهای سالن ،و خسارت غذاهایی که روی.زمین ریخته شده با گرفتن رضایت از زخمیها وتعهد،آزاد میشوند منهای سه نفر که مسبب اصلی بودند از جمله،امیر حمزه این سه نفر علاوه بر. پرداخت خسارت باید دیهُ زخمیها وهزینهُ بیمارستان هم می پرداختند از کلیهُ زخمیها رضایت میگرفتند رضایت عروس و داماد هم میگرفتند به علاوه. به علت بر هم زدن نظم راهی زندان میشدند، داد رسی تمام شد من به سرعت خودم را به بیمارستان رساندم، امید وار بودم با حصول بهبودی به همراه ساره به خانه بر.گردم. آن روز به قول پرستار اصلا پزشک معالج ساره به بیمارستان نیامده بود.  زمان ملاقات اجازهُ دیدار یافتم ساره حالش خوب نبود با دیدن من بر ق چشمانش زیاد شد اشاره کرد کنارش نشستم خواست حرف بزنه گریه امانش نداد دلداریش دادم ،گفت منو از اینجا ببر ،پوسیدم گفتم باید پزشک معالجت نظر بده گفت پیشم بمان گفت نمیشود اینجا بخش زنان است ،منو اجازه نمیدن میخوای بگم بی بی بیا پیشت ،گفت نه به او نگو مریضم ، زجر میکشه گفتم پس تحمل کن تا دکتر بیاد ،وقت ملاقات تمام شد در انظار همهُ بیماران گونه های خیسش را بوسیدم ،

وگفتم من تو حیاط بیمارستان هستم اگه پزشک اومد و ترخیص شدی بگو پرستار صدام کنه ،

شب سوم هم با لباس روی چمنهای سرد بیمارستان دراز کشیدم از بیمارستان گرمی و حرارت عشق. میرسید و من به امید دیدار یار خوش بودم.

روز بعد پزشک معا لج یک روانپزشک هم خبر کرد دوتایی به معاینه و معالجه پر.داختند اما باز هم اجارهُ تر خیص نداد ند وقتی از پرستار شنیدم که ساره ترخیص نشده ،هنوز پزشک در بیمارستان بود گشتم پیداش کردم ازش خواهش کردم مرخصش کنه گفت عجله نکن اصرار کردم ازم تعهد گرفتند و مرخصش کردند ،

جلو درب بیمارستان پر بود از خویشاوندان سه نفر بازداشتی یا بهتر بگم زندانیها ،که منتظر بودند بیایم بیرون و از ما رضایت بگیرند

من گفته بودم که شاکی نیستم وشکایتی هم نکرده بودم ولی مظلومیت ما در عروسی قاضی را.تحت تاثیر قرار داده بود و برای این سه زندانی رضایت ما شرط بود ،نمی خواستم ساره بدونه که فساد زیر سر شوهر خواهرش بوده

این ذخبرحالش را بد.تر میکردباید راهی پیدا میکردم تا ما را نبینند

از یک رانندهُ آمبولانس خواهش کردم مارا از بیمارستان خارج کنه نمی پذیرفت براش شرح دادم شاید کمک کنه نشد یک نوت پنج تومانی خشک گذاشتم کف دستش در عقب را باز کرد گفت سوار شید ،سوار شدیم از بیمارستان رفت بیرون آژیر کشان تا در خونه رفت ،

می ترسیدم آنجاهم برای رضایت بیان به ساره گفتم آماده شو بریم مسافرت با تعجب پرسید مسافرت؟ من هنوز سر پا.نیستم گفتم بریم ماه عسل حالت خوب میشه ،

ساره آماده شد قبل از اینکه کسی بیاد در خونه تلفن هم از پریز کشیدم ،سر پایی با بی بی و سیمین خدا حافظی کردیم به سیمین گفتم شوهرت ممکنه چند روز گیر باشه تو برو سر خونه زندگیت گفت مگه حمزه چکار. کرده نباید میدونست که حمزه مسبب درگیری عروسی بوده وگرنه به خانه بر نمیگشت،

مجبور شدم واقعت را کتمان کنم گفتم در دعوای دسته جمعی ایشون هم یکطرف قضیه. بوده،

بازم سیُوال داشت ،ازش خدا حافظی کردم گفتم دیرمون شده از اتو بوس جا می مو نیم شب چهارم عروسیمون هم تو اتو بوس چرت زدیم اما سر ساره به شانه ام تکیه داده بود وخوشحال بودم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی ششم

یک هفته طول کشید تا ساره حالش بهتر شد و تونست رو پای خودش وایسه و محیط اطرافش را بشناسه و حواسش به کا ر بیفته این یکهفته از ماه عسل هم ،سفر خوش نگذشت و من در مسافر خانه به مداوای روحی وجسمی ساره پرداختم و تنها دلخوشیم در کنار ساره بودن بود، و این یکهفته از ماه عسل هم ماه زهر شد اما حال ساره کم کم بهتر شد و شیرینی و حلاوت عسل هم دیدیم بقیهُ ایام مسافرت که بیش از یک هفته نبود جبران مافات کرد و ما در اوج خوشی ولذت وصال تونستیم دفتر ایام عروسی را ورق بزنیم و خاطرهُ شیرین تری ثبت کنیم

آنان که شقایقها را تشنه نگه میدارند تا پژمرده شوند ،سبزی و نشاط بهاری را کینه توزانه خزان زده میکنند ،قناریها را سر می برند تا جهانی از آواز قناری محروم کنند ،ابر ها را از آسمان می رانند تا باران رحمتی فرو نریزد. شکوفه ها را میکُشند تا نشکفد و میوه ندهد.،سر چشمه ها را گل آلود میکنند تا آب زلال در جویبار ها روان نباشد ،مشامشان بوی محبت و رحمت حس نمیکند ،به وجدان به خواب رفته شان هرگز تلنگری نمی زنند که بیدار شود. مبادا مانع خبث طینتشان شود ،بلد نیستند

دست کسی را  بگیرند ،آموخته اند هُل بدهند ، مانع بتراشند

قلبشان از سیاهی کینه و دشمنی پر کرده اند ،و جلوی پای روشندلان هم سنگ میکارند ،

روشنایی را به دل راه نمیدهند چون با نور بیگانه اند ،و روشنایی را نمی شناسند ، باید بدانند

عشق واژهُ زیبا و مقدسیست کسانی که این واژه را. نا به جا استفاده میکنند ،تقدٌس عشق را میشکنند ،دوست داشتن مراتبی دارد

وقتی که دوست داشتن تمام مراتب ومراحل. عرفانی و ادبی و معنوی را بگذراند به معراج رود و تقدس پیدا کند میشود عشق،

چنان که گفته شد قلهُ عشق بلندای معرفت و شناخت هست ،قلهُ معنویت هست از بلندای قلهُ عشق دنیا را کوچک می بینی دنی میبینی برای عاشق کاخ و کوخ یکیست زیرا هردو دنی هستند ،عاشق مدل و اندازه و زیبایی راکب براش مهم نیست ،شخصیت و معنویت را در وجود شخص جستجو میکند نه در نوع منزل و راکب و مقدار مال و داراییش چون همهُ اینها را دنی و فنا پذیر می بیند. ،وآنچه عاشق میبیند حقیقت محض است لطمه زدن  ،به آمال و آرزوی دختری معصوم کا ر هر کسی نیست حتی شیطان هم از چنین خباثتی ابا دارد مگر دو جوان چند بار میتوانند حلاوت عروسی را بچشند چرا باید کسی آنقدر طینت واخلاق نا خوش داشتنه باشد که روی شیرینی عروسی دو جوان عاشق که گناهی جز عشق معنوی ندارند زهر بپاشد وآرزو ها شونو مسموم کند ،

آهای کسانیکه وجدان بیدار دارید انسانیت سرتون میشه اخلاق مدارید. این آخر خباثت است و بپرهیزید از شکستن دلهای پاک عشاق،پاییز طبیعت به فصل پاییز زندگی ما پیوند میخورد و ما باید سر کلاس میرفتیم ساره میخواست جایی را انتخاب کنه که از شرٌ شیاطین محفوظ باشه تحملش تمام شده بود و دوری من را نمیتونست تحمل کنه از سایهُ خودش هم میترسید من نیز نمیتوانستم دوری معشوق را تحمل کنم و فراق را تاب نمی اوردم هردو تلاش کردیم به هر زحمتی شده از سر زمینی که زمینش را دوست داشتیم و از مردمش گریزان بودیم دور شویم پُستی را در خارج از استان و در کهکیلویه و بویر احمدی که هنوز فرمانداری بود انتخاب کردیم،حالا مشکل بی بی که تنها می ماند داشتیم بی بی خانزاده ای نجیب. بود که با داماد زندگی کردن به کرامتش لطمه می زد و عزتش را مخدوش می کرد ،  و قبول نمی کرد با ما زندگی کنه ، من و ساره هردو برای بی بی. حرمت قایُل بودیم و تنهاییش را نمی پذیرفتیم پس از مدتی رای زنی تونستیم بی بی را راضی کنیم که با ما بیاد،اما منزلی جدا گانه برایش اجاره کنیم تا هم مستقل وهم نزدیک به ما باشد،قبل از شروع. سال تحصیلی من به آموزش عشایر یاسوج رفتم، تا هم محل پستمون را ببینم و دو خانهُ جدا و نزدیک به هم اجاره کنم و بر گردم بی بی و ساره را ببرم روستایی نسبتا بزرگ که مردمش نیمه سیار زندگی میکردند و اغلب اوقات سال در روستا ساکن بودند و معلم نیز در روستا تدریس میکرد به من معرفی کردند پذیرفتم و از جهات مختلف پسندیدم ،

به روستا رفتم دنبال خانه گشتم ،کدخدا خانه ای نشانم داد با حیاطی بزرگ وپر از اشجار و زیبا که سه واحد مسکونی جدا از. هم و به سبک جدید داخل یک حیاط ساخته شده بود. و به عمارت شاهمراد معروف بود ،از اجاره بها پرسیدم کدخدا گفت این خانه را یکی از ثروتمندان روستا خریده و خودش به عللی نتونسته توش زندگی بکنه ورایگان در اختیار معلمین روستا گذاشته،خواستم با صاحبخانه آشنا شوم

در بافت قدیمی روستا خانه ای سنگ و گلی و نسبتا قدیمی داشت که کوچک بود و صفای نوستا لوآیک داشت از. نحوهُ رفتارش تعجب.کردم این عمل نیکویش تحسین کردم و نیاز به تحقیق بیشتر ندانستم ،کلیدش را گرفتم وبر گشتم شیراز وسایل زندگی بی بی را در دو اطاق جمع کردم شخصی نیازمند پیدا کردم گذاشتم تو خانه که هم نگهبان خانه باشد و هم نیازش به مسکن بر طرف شود ،لوازم و اثاثیهُ مختصری برای بی بی و لوازمی هم برای خودم. به یک نیسان بار زدم و یک جیپ سواری هم کرایه کردم با خوشحالی راهی پست جدید شدیم.دوسه ماه خوش و خرم زندگی میکردیم ،اغلب شبها دعوت مردم خونگرم و دوست داشتنی روستا بودیم تا اینکه شبی منزل. برادر کدخدا که مردی معتمد بود. دعوت شدیم ،شب جمعه ای بود بعد از شام صحبتها و مزاحها و بگو بخندها ،شب نشینی ادامه پیدا کرد ،نطق کویای برادر کد خدا کار دستمون داد ،و برگ جدیدی در روال زندگیمون ورق خورد ،که منجر به فراق دوبارهُ عاشق و معشوق شد ،گویا سرنوشت عشاق بیشتر به هجر یار پیوند خورده و وصال را نمی پسندد

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی هفتم

 

برادر کدخدا رو کرد به من و گفت در عمارت شاهمراد راحت هستید گفتم خوبه مشکلی نداریم

گفت هیچوقت شده خانمتون تنها در خانه باشد ،گفتم اغلب بی بی تنها.ست چون ما سر کلاس میریم سری تکان داد و گفت ،ای ی ی ی،که این مردم چه حرفایی که از خودشون در نمیارن ،کنجکاو شدم و پرسیدم چه حرفایی گفت باشه آقای مدیر یه روز که خانمها نبودند تنها بودی مفصل برات میگم،کاملا برای شنیدن تحریک شده بودم ،گفتم ،خوب حالا که شروع کردی و ما آمادهُ شنیدن هستیم حضور خانمها چه ایرادی داره، گفت براشون مشکل ساز میشه بهتره خانمها نشنوند ،کم کم تلپ تلپ قلبم بالا رفت ،و به فکر فرو رفتم ،مشکوک ومرموز حرف میزد ،گفتم باشه بعدامیشنوم ،بلند شدم به ساره و بی بی گفتم دیر موقع هست ،زحمت کم کنیم بی بی گفت بشین تا کربلی حرفاش تموم کنه ،چه حرفیه که ما نباید بشنویم ،کربلی گفت مصلحت نیست ،شما بشنوید اما قطعا اطرافیان و همسایه ها تاب نمیارن و میگن عجله نکن بی بی،،من وساره  سر پا آمادهُ رفتن بودیم و بی بی محکم سر جاش میخ شده بود ومیگفت تا کربلی حرفشو نزنه همینجا نشستم .، کربلی گفت داستان مفصلیه بخوام بگم تا صبح طول میکشه ،بی بی گفت میشینیم ،اگه لازم شد تا صبح میشینیم تو ما را تو شَک انداختی حالا برای ادامه ناز میکنی من امشب برم هم خوابم نمی بره،برادر

کدخدا.گفت حوب میگم ولی خودتون خواستید ،ها!

سرا پا.گوش شدیم و پای. صحبتهای برا در کدخدا نشستیم ،

کمی جابه جا شد و سینه صاف کرد و.گفت این خونه که خدارا شکر شما راحت توش زندگی میکنید داستانها داره ،که شتیدنش گاهی ضرر داره اما خالی از لطف هم نیست،

اینجا شخصی داشتیم بنام شاهمراد آدم خوب و مردم داری بود از ثروتمندای محل بود زمینای خوبی داشت که نزدیک و چسبیده به روستا بود از خوش شانسیش چاهش هم زود به آب رسیدو آب خوبی داشت ،شاه مراد زن و سه پسر داشت وتو ده خونش کوچک.بود وکم جا جایی که الان شما زندگی میکنید آنوقتا خارج از ده بود این زمینای که پشتش هست تا تلمبه خونه و آنورش همش مال شاهمراد بود ،شاهمراد تصمیم گرفت بیاد اونجا خونه بسازه خونه ای بزرگ که برای خودش و پسراش جا داشته باشه ،خونش که تموم شد مریض شدند همه شون ، و، زنش بیچاره فوت کرد ،مردم میگفتند خونوادهُ شاهمراد چشم خوردن ،

یکسا لی. هم نرفتن تو خونه بعد از یکسال اسباب کشی کردن و رفتن اونجا،زمینای کنارش هم مال علی ناز بود علی ناز جوان بود. تازه ازدواج کرده بود با مادرش تو ده اونوری زندگی می کردند. او هم تصمیم گرفت کنار شاهمراد تو زمین خودش خونه بساز و بیا توش زندگی کنه ،خونه ساخت اسباب کشی کرد.و همسایهُ شاهمراد ،شد

یکی.دوسال بعد. شاهمرا د تجدید فراش کرد و زن جدیدی گرفت و سال بعد ش خدا.دختری بهش داد اسمش گذاشت گل بانو ، علی ناز هم که.چند سال بود بچه دار نمیشد. اونسال پسری گیرش اومد اسمش گذاشت علی باز ،

علی باز بچهُ شیرین و.دوست داشتنی بود.،اما لب شکری بود ،فاق دماغش باز بود.نمیتونست خوب صحبت ،کنه

اما گل بانو که همسایه همسن و سال وتنها همبازی علی باز بود بلبل زبون وناطق و باهوش و بسیار زیبا بود ،علی باز به خاطر نقص لب شکری که داشت بچه های دیگه مسخرش میکردن وتنها کسی که باش انس داشت و بازی میکرد گل بانو دختر همسایه بود اون زمان دِهِ ما معلم نداشت علی باز و گل بانو تنها بچه های ده بودند که می رفتند ده همجوار مدرسه تا کلاس پنجم هم خواندند ،گُل بانو رشدش خوب بود ده دوازده ساله که شد بر جستگیهای بلوغش پیدا شدند ،برا درش نذا شتن بره مدرسه

علی باز هم که رفیق و هم صحبتش از دست داد. ترک تحصیل کرد ،پسرای شامراد یکی پس از دیگری در سه سال متوالی ازدواج کردند

زناشون با هم نساختند و از آون خونه اومدن بیرون هرسه رفتن شهر وکاسبی راه انداختند

شاهمراد تنها شد گل بانو زرنگ بود و بهش کمک میکرد بقیهُ اوقاتش هم روی تلمبه که نزدیک به تلمبهُ علی ناز بود ،با علی باز بازی میکردند کم کم بزرگ شدند ،پانزده شانزده ساله که شدند پدر مادر علی باز هردو در یکسال با یک بیماری واگیر که تو گپ بهش میگفتند ،وحالا حصبه میگن فوت کردند علی باز تنها شد ،ولی زرنگ بود مزرعه وباع و اموال پدرش سرپرستی. و کشت و کار میکرد در امدش هم خوب بود علاقهُ زیادی به گل بانو داشت متقابلا گل بانو هم به او علاقه مند بود تا اینکه برا دران گل بانو که هفته ای یک بار به منزل شاهمراد میومدن متوجه شدند و رفتن گُل بانو به مزرعه و روی تلمبه قدغن کردن وبه زن باباشون گفتن اگر گل بانو تو مزرعه ببینیم گیسش می بریم تا عبرت بشه و اگر باز تکرار شد.سرش میبریم ،شاهمراد و زنش که گل بانو را خیلی دوست داشتن از ترس پسرا نمیذاشتن گل بانو بره مزرعه،

برادرا هم گاهی کنترل میکردند و سرکشی. میکردند که مباداگل بانو بره مزرعه، البته گل بانو خیلی باهوش تر و زرنگتر از برادراش بود. وهر طور شده روزانه یا یک روز در میون با علی باز همدیگه را میدندند

شعله عشق دو جوان بالا گرفت و نتونستند. تاب بیارن دوباره دیدارشون علنی شد ،برادرا که شنیدند کمین گذاشتند ،وسه نفری جایی نزدیک تلمبه مخفی شدند، تا اینکه. غروب یکی از روزها علی باز و گل بانو بی مهابا جلوی تلمبهُ شاهمراد نشستند ،و گل میگفتندو گل میشنغتند ،دل میدادند و دل میگرفتند. ،و اظهار عشق و علاقه می کردند ،

 

سه برادر با چوب و چماق و چاقو افتادن به جون علی باز ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی هشتم

 

یرادر کدخدا که دهنش خشک شده بود از پر حرفی وهنوز شوق گفتن داشت تازه گرم شده بود ،نفسی چاق کرد ،ودستور داد چای برای همه آوردند ، وقتی دید بی بی و ساره سرا پا گوشند و منتظرند که چه بر سر علی باز اومده. بر سر ذوق آمد ،وسینه ای صاف کرد و ادامه داد،علی باز که غافلگیر شده بود نتونست از خودش دفاع کنه فقط دستاش تا آرنج کشیده بود روی سرش که کمتر به سرش ضربه بخوره آنقدر زدنش که بیهوش شد و هنوز. چوب و چماق بر جسم بی هوشش فرو می آمد گُل بانو هرچه التماس کرد بیفایده بود،خودشو انداخت روی لَش .لت و پار شدهُ علی باز برادرا به خواهر هم رحم نکردند. و با چوب به.جونش افتادند صدای جیغ گل بانو به گوش مادر و شاهمراد رسید تا شاهمراد و زنش رسیدند گل بانو هم حسابی کتک خورده بود ،یکی دوتا چوب هم حوالهُ  زن شاهمراد کردند که چرا بی مبالاتی او باعث آبرو ریزی. آنها شده،

برادرا علی باز. را روی خر انداختند و بیهوش انداختن تو خونش و بعد اومدند سراغ گل بانو. ،گل بانو را تو اطاق خودش حبس کردند و اطاق و قفل کردند و کلیدش دادند دست زن با با. و تهدید کزدند ،که اگر از خانه بیرون بیاد مرگش حتمیه ،کلی هم شاهمراد و زنش سرزنش و تهدید کردند و رفتند،

بعد از رفتن پسرا ،شاهمراد رفت سراغ علی باز که توی حیاط خونش افتاده بود نفس میکشید ولی به هوش نیامده بود بالای سرش نشست تا به هوش اومد ،آب ،ریخت رو سرش ،آب قند بهش داد ،آب روی طلا کرد تو دهنش ،زعفرون ،وخلاصه هرچه به ذهنش می رسید  برای مداوای علی باز انجام داد ، گل بانو در زندان .اطاقش علی باز را صدا میکرد. و علیباز لت و پار در خانه گل بانو را می طلبید،

یکهفته طول کشید تا علی باز بهبودی نسبی پیدا کرد نه شکایت کرد ونه دکتر رفت به محض اینکه تونست راه بره افتاد دنبال فروش مال و اموالش چون زمینهای خوبی با تلمبهُ پر آب داشت همه را خیلی زود فروخت حتی گاو گوسفند.و خر و قاطرش همه را تبدیل به پول کرد ،اما خانه اش را که دارای حیاط بزرگی بود نفروخت وسهم آبی هم از تلمبه برای درختان حیاطش حفظ کرد ،

علی باز بعد از فروش اموالش نا پدید شد ،

گل بانو در اطاقش زندانی بود حتی وقتی که از علی باز خبری نبود ومرتب برادرا سر میزدند مبادا ز ندان بان کوتاهی کند و در قفس باز شود. مادر گلبانو روزانه مقداری غذا و پارچی آب به گل بانو میداد وگاهی هم در معیت خودش تا دستشویی تو حیاط می بردش بیش از این جریُت نمی کرد بهش آزادی بده یه روز گل بانو حین بازگشت از دستشویی کلید را از روی در قاپید ،با خودش برد واز داخل.در را قفل می کرد ،مادرش از ترس اینکه گل با نو فرار نکنه در راهرورا شبا قفل میکرد و کلیدش بر میداشت،

گل بانو گاهی اعتصاب غذا میکرد و در را برای گرفتن غذا باز نمی کرد فقط یک پارچ آب می برد.داخل شاهمراد از ترس بچه هاش. با اینکه گل بانو را خیلی دوست داشت نمی تونست آزادش کنه

این اعتصاب غذا معمولا بیش از دو روز طول نمی کشید ،

تا اینکه. یکبار ،اعتصاب. ،غذا ،از سه روز هم گذشت وگلبانو حتی آبی هم که جلودر اطاقش بود نبرده بود ،برای دستشویی هم بیرون نیامده بود هر چه که در می زدند نه در باز میکرد و نه جواب میداد، نگرانی شاهمراد زیاد شد از همسایه ها هم نمی تونست کمک بگیره چون نمی خواست راز زندانی گل بانو فاش بشه ، رفت شهر دنبال پسراش ،،پسرا اومدند و چون گل بانو جواب نداد قفل در و شکستند و رفتند داخل،همه چیز سر جاش بود در از داخل قفل بود و کلید هم روی در هیچ چیز بهم نخورده بود ، اطاق پنجره هم نداشت فقط یک نورگیر کوچک اون بالا که یک کبوتر به زحمت میتونست ازش رد بشه ، اما گل بانو نبود،،از تعجب دهن همه باز شد!! یعنی چه ؟ کجا رفته؟چطور رفته؟

اول به مادره شک کردند ،اما مادر چطور میتونسته از داخل در و قفل کنه و خودش بیاد بیرون، آنروز تا غروب همهُ خانواده ،فکر کردند و فکرشون به جایی نمی رسید ،شاهمراد گفت،باید به پاسگاه اطلاع بدیم بچه ها گفتند نه باعث آبرو ریزی میشه ضمنا ممکنه متهم به قتل گل بانو و علی باز بشیم چون علی باز هم پیداش نیست،

ودر نهایت قرار شد. ،دنبال گل بانو بگردند. ولی از اینکه گل بانو به نحو ی غیب شده بود همه ترسیده بودند

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  سی نهم

 

غیبت گل بانو از داخل اطاقی که درش از داخل قفل شده و کلیدش روش بود در دل همه شون ایجاد رعب و وحشت کرده بود و از ترس اتهام قتل مجبور به سکوت بودند پسرا چند روزی به جستجو پرداختند خبری دستگیرشون نشد پدر که از سکوت داشت می ترکید طاقت نیاورد بدون اطلاع پسرا رفت پیش رییس پاسگاه وماجرا را از اول تا آخر منهای کتک خوردن علی باز باز گو کرد. اما خواهش کرد برای حفظ حرمت خانواده و آبروشون موضوع فاش نشه و به صورت محرمانه پی گیری بشه مامورین ژاندار مری برای  رسیدگی به موضوع  اومدند. از منزل شاهمراد و اطاقی که. گل بانو در آن زندانی بود بازدید ودر حیاط خانه وگوشه وکنار آن به جستجو پرداختند اما چیزی دستگیرشون نشد پاسگاه حرفهای شاهمراد و زنش با ور نکردند و حدس زدند از ترس بهشون دروغ گفته اند از آگاهی کمک خواستند کار اگاه آگاهی پس از بر رسی دستور دادند اطاق گل بانو را کاملا تخلیه کنند و فرش و موکت داخلش جمع کنند. زیر موکت چاله ای یافتند به عمق شصت هفتاد سانت که به زحمت یک شخص لاغر میتونست واردش بشه داخل چاله را با چراغ نگاه کردند چیزی دیده نشد مقنی آوردند چاله را کامل کندند اما بازم اطلاعاتی دستشون نگرفت مقنی به کار آگاه گفت سمت چپ خاک دست ریز ریزش میکنه ،آنجا هم مقداری جلو رفتند چیزی نیافتند ،

آگاهی از دادگاه ضمن در خواست مجوز ورود به خانهُ علی باز. کمک کارشناسی خواستند کار شناس داد گاه هم به مامورین کلانتری و آگاهی اضافه شد ،

این قضیه جند روزی طول کشید مردم روستا از رفت و آمد مامورین به منزل شاهمراد مشکوک شدند به سرعت در روستا شایعه شد که علی باز و گلبانو توسط پسرای شاهمراد کشته شده و در منزل شاهمراد دفن شده اند محل دفنشون هم معلوم نیست این شایعه چنان قوت گرفت که برای مردم روستا به یقین و باور تبدیل شد ،

کارشناسان از خانهُ علی باز بازدید کردند. در اطاق مجاور اطاق گل بانو چاله ای پر شده یافتند با کندن چاله هم به جایی نرسید ندکارشناس داد گسری بر رسی را متوقف کرد و دستور باز داشت پسران شاهمراد صادر شد،

در پرونده چنین ذکر شده بود گل بانو توسط علی باز با حفر کانال رابط از زندان فراری داده شده،

اما پرونده محرمانه بود و مردم محل،در باور خود که علی باز و گل بانو در منزل. شاهمراد دفن هستند باقی ماندند،

پسرای شاهمراد چون شاکی خصوصی نداشتند و شواهدی علیه آنها نبود از زندان آزاد شدند شاهمراد .دق مرگ شد. با سکته مُرد زن شاهمراد کاملا روانی شد و بعد از شاهمراد دوماهی بیشتر زنده نبود ،جستجوهای آگاهی برای یافتن علی باز و گل بانو در تمام شهرها ادامه پیدا کرد ولی پیدا نشدند ،

باور قتل و دفن این دو دلداده در اذهان مردم روستا جا گرفت،

پسرای شاهمراد که دیگر روی باز گشت به روستا را نداشتند اموال و زمینهای شاهمراد را با قیمت پایین به حراج گذاشتند چون زمین زیر تلمبه و خانهُ شاهمراد. سند رسمی داشت انحصار ورثه کردند و نظر به اینکه زن شاهمراد بعد از او فوت کرده بود ومرگ گل بانو محرز نبود با وجود اینکه ارث دختر در روستا معمول نبود بازم مجبور شدند سهم این دو را منها بزنند ،

میر زا حسن که همسایهُ ما بود وهنوزم در خانهُ رو برویی ما زندگی میکنن چون منزلش کم جا بود خانه وزمینهای بچه های شاهمراد البته منهای دوسهم خریدند ،و یکهفته بعد به اونجا نقل و مکان کردند زن میرزا از رفتن به آن خانه ابا داشت ومی گفت این خانه شگون نداره به زبان خودشون شیمه  اما میرزا می گفت اینها همه قصه هست و اورا وادار به تسلیم کرد،

میرزا بیش از ده روز در این خانه دوام نیا ورد ،

وبرگشتند تو همین خانهُ رو به رو،

بی بی که با چشمان درشتش. به دهن کربلی زُل زده بود و مدتها ساکت و سرا پا گوش بود پرسید ،چرا؟ نتونستن بمونن،

کربلی نصفه لیوانی آب سر کشید و دوباره نفسی چاق کرد .و گفت البته من. صحبتهای زن میرزا را شنیده ام اما باور نکردم بیشتر شبیه یک نمایش درام بود. طوری که منهم شب خوا بم نبرد،

بی بی گفت درسته که دیر موقع هست مزاحم تو و خانمت شدیم خوابتون گرفتیم ،اما ممکنه خواهش کنم صحبتهای زن میرزا را هم برامون باز گو کنی،کربلی گفت اصلا زن میرزا را میشناسی بی بی گفت نه من زیاد با مردم اینجا معاشر نیستم چون گویش اونا را متوجه نمیشم ،

کربلی گفت اتفاقا. میزا و زنش هردو با سوادند و بدون لحجه صحبت میکنند چون اصلا مهاجرند و اهل اینجا نیستند ،

دیشب وقتی تازه وارد خونهُ ما شدید یه خانم اومد از آقای مدیر و شما برای شام فرداشب دعوت کرد کمی هم کنارت نشست و چند تا سیُوال هم ازت پرسید یادت میاد بی بی سرش به علامت مثبت تکان داد و زیر لب گفت بله یادمه ،

کربلی گفت اون زن میرزا حسن بود،حتما امشب قضیه نماندنش تو عمارت شاهمراد با آب و تاب تعریف میکنه زن خوش برخورد و خوش صحبتی. هست وقتی برای من تعریف کرد مو از تنم سیخ شد هنوز کابوس میبینم با اینکه من باور ندارم این اتفاقی که مردم میگن افتاده باشه،

بی بی دستاشو نشون داد و گفت ببین من تمام وجودم متشنجه

این قضه برای من هم ترس ایجاد کرده وهم منو به یاد ،کامیابیها و نا کامیهای عشق خودم به قلندر خان و بالعکس،و عشق علی آقا و دخترم میندازه طاقت ندارم تا فردا شب صبر کنم،

کربلی گفت ببین آقا مدیر داره چرت میزنه خرو پف زنم هم بلند شده خانم معلم هم سر پایی خوابش برده اگه میشه. این قضیه را فردا شب. مفصل از زبان زن خوش تعریف میرزا بشنویم منم همراتون میام ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهلم

به صبح نزدیک شده بودیم پا شدیم و از  برادر کد خدا خدا حافظی کردیم ایقدر خوابم میومد که تو راه تلو تلو می خوردم به زحمت رسیدم خونه مستقیم رفتم تو رختخواب بی بی نرفت تو خونی خودش ساره رختخوابی برای بی بی برد تو حال اما بی بی میترسید تنها بخوابه ناچار ساره کنارش خوابید من خوابم برد یکی دوساعت خوابیدم بیدار شدم باید می رفتم سر کلاس دیدم بی بی و ساره از ترس نتونستند تو حال بخوابند اومدند تو اطاق چسبیده به من. همدیگه را محکم تو بغل گرفتن و خوابیدند. بیدارشون نکردم بنظر می رسید تازه خوابشون برده یه لقمه نون. و کره قلا کردم یه کم شکر زدم بهش گرفتم دستم و راه افتادم فرصت نشد چای درست کنم مجبور شدم کلاس دخترا هم اداره کنم ظهر که بر گشتم بی بی و ساره بیدار شده بودند هنوز صبحانه نخورده بودند پچ پچ کنان از بد شگونی. عمارت شاهمراد صحبت میکردند گویا شب از ترسشون دستشویی هم نرفته بودن ،نهار حاضری تهیه کردم صداشون کردم بعد از نهار گفتم اینا همش قصه هست که زنا نشستن دور هم داستان بافی کردن معلوم بود که حرفام اثر نکرد بی بی بیصبرانه منتظر بود بریم خونی میرزا و بقیهُ ماجرا را از زن میر زا بشنوه من ترس داشتم که نتونن اینجا بمونن ،

نمی خواستم ادامهُ ما جرا را گوش کنن. زورم به بی بی نمی رسید که از مهمونی منصرفش کنم خودمو زدم به مریضی یه دسمال کلاغی از ساره گرفتم محکم بستم دور سرم

وقت رفتن به مهمونی که فرا رسید سعی کردم زورکی ناله کنم تا حالا برای ساره کلک سوار نکرده بودم یادم نیست یک کلمه دروغ بهش گفته باشم ،مجبور بودم هر طرفندی که ممکن است سوار کنم ،تا از رفتن منزل میر زا منصرفشون کنم ،بی بی تصمیمش گرفته بود کوتاه نیومد وقتی دید من از رختخواب جدا نمیشم لباسشو پوشید و به ساره گفت ما بریم علی اگه بهتر شد میاد اگه نه شام براش میاریم ،

کلکم نگرفت  با ناله بلند شدم و گفتم صبر کنید کمی آب به صورتم بزنم با هم بریم. دست و صورتم شستم و لباس پوشیدم وهمراهشون راه افتادم،باید دنبال راه دیگری میگشتم در طول راه فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که زلیخا ،زن میرزا را با مسایُل دیگری سر گرم کنم تا پر حرفی نکنه قبل از شام زلیخا تو آشپزخانه سر گرم بود. بعد از شام چای آورد اما سراغ ظرف شستن نرفت و امد تنگ دل بی بی نشست بهش نزدیک شدم با سوُالهای از پیش تهیه شده سر گرمش کردم،

زنا از زیباییشون که تعریف کنی لذت میبرند صحبتها را از همین طریق شروع کردم ،بانو زلیخا واقعا که اسمتون با مسما هست خوش به حال میرزا که یوسف زرخرید شما شد زده بودم تو خال مثل گل شکفت ،گفت شما لطف دارید نه من زلیخا هستم و نه حسن یوسف، گفتم حتما زندگیتون با عشق شروع کردید گفت عشق کجابود من وقتی شوهر کردم به یوسف بچه سال بودم دست چپ و راستم نمیشناختم ، حسن هم بیچاره اهل عشق و عاشقی نبود کی میدونست عشق کیلو چنده گفتم عجب ،پس چطو شد که از دواج کردی زلیخا آهی کشید و گفت از حسن راضیم اما سر نوشت منو تو دام حسن انداخت ،زلیخا ادامه داد پدرم برادری داشت بزرگتر از خودش که جریُت نمیکرد رو حرفش حرف بزنه ،یه پسر نیمه عقب افتاده داشت غولی بود هم من هم بابام ازش می ترسیدیم،حسن یه بار اومد خواستگاریم بابام جریُت نکرد بهش قولی بده تا اینکه زد و عموم هوس کرد بره مکه ، نتونست از راه قانونی بره چند نفر شدند و از طریق یکی از بنادر جنوب با کشتی راهی شدند ،چهار ماه طول کشید تا اومد در ایفاصله باز حسن اومد خواستگاری با بام منو بهش داد و گفت باید تا قبل از اینکه برادرش از مکه بر گرده عروسی کنه ،

حسنعلی پسر عموم چیزی حالیش نبود تا روز عروسی متوجه نشد ماکه عروسی کردیم تازه حسنعلی فهمید که چه اتفاقی افتاده از اون به بعد میرزا حسن هروقت میومد خونه مفصل کتک خورده بود زورش به این غول بی شاخ و دم نمی رسید ،عموم که برگشت دعوای مفصلی با بابام کرد و بد تر حسنعلی علی را تحریک میکرد تا میرزا را کتک بزنه تصمیم گرفتیم از دستشون فرار کنیم این بود که سر از اینجا در آوردیم من خیلی بد شانسم،

آقای مدیر قشنگی کافی نیست آدم باید شانسش. هم قشنگ باشه ،من و میرزا باهم خوبیم خوب هم زندگی کردیم اما حسرت مادر شدن را بگور می برم هیچ وقت بهشت زیر پای من نخواهد بود ،گرچه میرزا حسن مال و اموالی با زحمت به دست آورد تا دنیای مرا بهشت کنه ازش ممنونم اما اون بیچاره هم به پای من سوخت. ولی با وفا بود ولم نکرد،

بی بی پرید وسط و گفت زلیخا جون قراره. ماجرای عمارت ،شاهمراد برامون بگی این قضایا بذار برای یه روز دیگه،

زلیخا که مثل بلبل مسلسل وار حرف میزد قبل از اینکه من سوُال بعدی را مطرح کنم رفت سراغ عمارت وتا من خواستم بجنبم کار از کار گذشت ،خودم را دست خدا سپردم و. به بل بل زبانی زلیخا گوش فرا دادم ،

زلیخا گفت قبل از اینکه این خونه را بخریم ،شنیده بودم که این خونه و اصلا این زمینا شیم ( شوم) هستند حتی بعضی زنها گفته بودند که دور و بر تلمبهُ شاهمراد و علی باز ،شبح دیده اند ،هرچه به میزا گفتم نخر فایده نداشت زمینهای خوبی بودند آب هم زیاد داشتند. قیمتشون هم خیلی مناسب بود چون کسی نمی خرید،میر زا خونه را خرید و فوری اسباب کشی کردیم از همون شب اول ترس تو دلم بود هرگاه میرزا تو خواب خرناس میکشید بند دلم پاره می شد و از خواب بیدار میشدم و به میرزا میگفتم سرت درست بذار رو بالش،

دوشب به این منوال گذشت شب سوم با صدای ناله مانندی از خواب پریدم میزا خواب بود اما خرناس نمیکشید انگار صدا از داخل حال میومد یادم رفته بود پنجرهُ حال ببندم گفتم شاید باد از داخل پنجره می پیچه تو اطاق و صدا میده ،خیلی به خودم مغرور بودم از هیچ چیز نمی ترسیدم پا شدم رفتم سراغ پنجره حس کردم کسی تو پنجره نشسته چشمام که خواب آلود بود خوب مالیدم یکی دو تا صلوات فرستادم رفتم جلو تر زنی با لباس عروس تو پنجره نشسته بود. لباس سرا پا سفید محلی پوشیده بود چارقد سفیدش دور صورتش پیچیده بود

ترسیدم برگشتم تا میرزا را بیدار کنم یهوی جیغی کشید که مغز سرم سوت کشید بر گشتم طرفش چارقد از رو صورتش کنار رفته بود صورتش اسکلت خالی بود چشاش تو حدقهُ اسکلت برق میزد دهنشو باز کرد که دوباره جیغ بکشه من بیهوش شدم افتادم روز بعد تو بیمارستان به هوش اومدم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و یکم

 

بی بی مستمع شایقی بود و صاحب سخن بر سر ذوق آمد آ نچه در صندوقچه اسرار داشت مضایقه نکرد و خستگی نا پذیر بدون اینکه نفسی تازه کند ادامه داد، وقتی به خانه باز گشتم هنوز گیج بودم. و خسته منتظر بودم سر حا ل تر بشم جل و پلاسمو جمع کنم از این عمارت نفرین شده برم خوابم برد خوابی عمیق از ان خوابایی که با دهل بیدار نمیشن شب از نیمه گذشته بود که صدای عربدهُ میرزا بیدارم کرد پا شدم کنارش نشستم گفتم چه شده گفت ،دیدم گفتم چه گفت وحشتناک بود رفتم دستشویی تو بر گشتن شبحی روی همان پنجره که تو دیده بودی وول میخورد خواستم ببینمش و به تو بگم ترسیدی توهم زده شد ی نه به عروس شبیه بود نه به داماد به خودم جریُت دادم. بسم الله گفتم رفتم جلو تر مردی لخت و عور با چهره ای خون. الود. روی پنجره نشسته بود و دستش  برام تکان میداد پریدم تو اطاق وحشتناک بود اول هر کاری کردم نتونستم عربده بکشم تو اطاق که اومدم. گلوم باز شد و صدام در اومد،

قلبش مثل کبوتر میزد میترسیدم سکته کنه خودم هم وحشت کرده بودم می ترسیدم برم یه لیوان آب براش بیارم،

تا صبح دوتایی چراغ روشن کنار هم نشستیم. طلوع آفتاب بار و بنه مون بستیم و اومدیم اینجا با اینکه این خونه به هم ریخته و مشکل دار بود حتی نتونستیم توش جارو بزنیم،

یکسال تمام هرشب کابوس میدیدم میرزا هم حال بهتری نداشت

سال بعد اولین معلم به روستا دادند متاهل بود دنبال جا میگشت کدخدا اومد  گفت اگه میشه خونه را امسال بدید معلم توش بشینه تا سال دیگه فکر جا براش بکنیم ،من گفتم ترا خدا رحم کنید میخواید معلمو زهره ترک کنی بمیره خونش بیفته گردنمون کد خدا گفت برای شما یه دروغای سر هم کردن شما هم توهم زده شدید روح کجا بود شبح کجا بود ،جن یعنی چه، یا توهم دارید یا کسی.داره شما را میترسونه میرزا گفت کدخدا خونه در اختیار شما کلیدش هم در آورد بهش داد و گفت هر اتفاقی افتاد مسیُولش خودتی کدخدا خندید و گفت باشه من مسیُولم اتفاقی نمیفته، میرزا گفت بنویس بده کلید ببر کدخدا  کوره سوادی داشت اما دوتا خودکار سر جیبش بود کاغذ اوردیم نوشت امضا کرد و کلید برداشت

کد.خدا.خونه را داد به معلم جدید ،معلم با خوشحالی اسباب کشی کرد تقریبا سه ماهی توخونه بودند زنش که با زنهای همسایه  رابطه بر قرار کرد این قضایا و چند تا هم خودشون بافتن گذاشتن روش براش تعریف کردن ،

زن معلم از اون روزی که قضیه را شنید از ترس خوابش نبرد تا به موردی بر خورد کرد و دیگه نتونست اونجا بمونه بعدا برام تعریف کرد که شب معلم رفته بود از مغازهُ روستای کناری لوازم مورد نیاز مون بخره. ماشین گیرش نیومده بود پیاده بر گشته بود دیر موقع شد من که می ترسیدم اومدم تو آشپزخونه نشستم. چراغ روشن کردم که نترسم ، زیاد منتظر ماندم. باید شوهرم میومد وسیله میورد تا بتونم غذا پزم ،

چرتم برد یه صدایی شبیه. دوتا قابلمه که به هم بخوره چرتمو پروند بیدار که شدم چراغ خاموش شد انگار یکی داشت آشپزی میکرث فکر کردم شوهرمه کبریت که هنوز تو دستم بود زدم چراغ دریایی را روشن کردم شوهرمو صدا کردم ،صدای خندهُ جلف زنی از کنار دیگ اومد چراغ دور تر گرفتم تا ببینم کیه یکی چراغو از دستم قاپید و خاموش کرد در راهرو باز بود دویدم طرف در حیاط یکی داشت در میزد میترسیدم درو باز کنم صدام کرد گفت منم کلی ساعته دارم در میزنم چرا باز نمیکنی. صدای شو هرم بود با ترس و لرز درو باز کردم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و دوم

 

شوهرم از در اومد تو ضمن اینکه خوشحال شدم شک هم داشتم آیا خود شوهرم هست یا روح در هییُت شوهرم دومرتبه در حالیکه صدام می لرزید پرسیدم خودتی؟ خود خودت ؟ شوهرم با تعجب پرسید مگه قرار بود خودم نباشم مطمیُن که شدم چسبیدم بغلش بغضم ترکید گریه کردم ،دست کشید سرم. ،سعی کرد آرومم کنه. ،گفت چی شده،براش شرح دادم گفت تنها بودی ترسیدی ببخشید من ماشین گیرم نیومد مجبور شدم پیاده بیام بخاطر این دیر شد،بعد دستمو گرفت راه افتاد سمت خانه در ورودی راهرو که رسیدیم ،دوبار اومد جلو نظرم خودمو کشیدم عقب گفتم من نمیام تو ،گفت نترس من همراتم با ترس رفتم جلو آشپز خانه که رسیدم. محکم دست شوهرم را فشردم چشممو بستم اما از نظرم خارج نشد،

 

وصبح روز بعد معلم نیومد.سر کلاس رفت یه ما وانت نیسان. گرفت و اسباب اثاثیش جمع کرد و رفت روستای مجاور خونهُ کوچکی گرفت ،هر روز صبح میومد در س میداد و می رفت از جلو اون خونه هم رد نمیشد ظاهراً اوهم ترسیده بود گویا ،چیزایی دیده بود که نمی خواست تعریف ،کنه

زلیخا می خواست ادامه بده پریدم وسط کلامش گفتم،اینها توهم هست که زاییدهُ ترس و تردیده لطفا بیشتر ادامه ندید ،

پاشدیم خدا حافظی کردیم بازم بی بی نرفت خونهُ خودش بی بی و ساره صدا کردم و براشون صحبت کردم که اینها همش زاییدهُ ترس هست، و اگر دقت کرده باشید هیچکس نمی ترسید تا اینکه قصهُ دروغین کشته شدن و دفن این دومعشوق، علی باز. و گل بانو را براشون تعریف کردن و چیزایی شبیه اینکه دور.وبر تلمبه شبح دیده شده که ساخته و پرداختهُ ذهن بیمار کسی هست،به آن اضافه کرد ند ، و باعث ترس چندتا معلم غریب که اومدن اینجا در س بدن شده

 

بی بی گفت من ترسو نیستم دختر ایلم بارها اتفاق افتاده شب.در تاریکی و داخل جنگل بدون ترس دنبال چیزی گشته ام اتفاق افتاده بره از دهن گرگ گرفته ام،از شیر و پلنگ و گرگ ومار و عقرب نمی ترسم ولی این موضوع منو زیاد ترسوند ه اینهم دلیل قبلی داره ،گفتم چه دلیلی بی بی از شیر زن ایل ،خانزاده ای. . مثل ، .شما که اطلاع دارم هم در سوار کاری با اسب وهم در تیر اندازی متبهرید. تر سیدن از روایتی که خودت هم میدانی صحت نداره بعیده،یکی دو مثال معتبر هم براش زدم ،

بی بی آهی کشید و گفت با اینکه یاد آوری دلایل. نا راحتم میکنه اما اجبارا برات تعریف میکنم ،

بی بی آهی کشید ،و گفت ،یه خواهر بزرگتر دا شتم ، تفاوت سنی مون زیاد.بود او فرزند اول. خانواده بود من فرزند آخر خیلی.دوستش داشتم از بچگی حامی و دلسوزم بود

شوهر که کرد یکسال بعد حامله شد ، نز دیک زایمانش بود ،ایل در حال کوچ بهاره بود ،جایی که اطراق کرده بودیم به شهر نزدیک بود خواهرم ،دردش گرفت، با اینکه زایمان ،زنان ایل به علت تحرکی که دارند غالباً راحت ،و طبیعی هست ،اما خواهرم مشکل پیدا کرد مادرم التماس میکرد ببریمش شهر اما تو ایل کسی داشتیم که متخصص فرار دادن آل بود ،آوردنش بالای سر خواهرم.  خواهرم ضجه میزد و داشت می مرد ،بی هوش شده بود همه میگفتند آل بردتش. متخصص آل پرانی تشر میزد و آل را می ترساند تا اینکه خواهرم بی صدا و بی حال و بیهوش ولو شد.رو. رختخوابش ، آقای متخصص همچنان برای جناب آل رجز خوانی میکرد ،ساعتی بعد خواهرم عزیز ترین کسم. از دست رفت و من باور کرده بودم که آل برده. تش منتظر بودم که همان طور که جناب متخصص گفته بود برسر  چشمه رهاش کنه اما خواهرم را رها نکرد و من. از آن موقع از آل جن روح ،شبح و امثالهم می ترسم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و سوم

نتونستم بی بی را توجیه کنم از نظر علمی تمام گفته هایم را پذیرفته بود ولی ترس نوعی احساس هست مغایر باعلم دقیقا درک کرده بود که تا قبل از اینکه این. داستانهای. غیره علمی را بشنود سه ماه تمام در این خانه هیچ شبحی دیده نشده والان ترسش از. نوعی تلقین هست ،ولی قادر نبود این تلقین را از  ذهنش پاک کنه خصوصا اینکه از نوجوانی این ترس از آل که خواهرش را گرفته بود تو جونش بود،

بی بی دیگه نمیتونست اینجا بمونه باید می رفت شیراز ،اما آیا تنهایی و احیانا همینگونه ترسها زندگی بی بی را در شیراز تهدید نمی کرد،

من و بی بی و ساره راهی شیراز شدیم اسباب اثاثیه بی بی هم جمع کردیم و آوردیم قرار شد سه روز بمونیم و موقتا من و ساره بر گردیم سر پستمون،ولی این سه شب بی بی هیچ شبی نتونست تنها تو اطاقش بخوابه ،مشکل دو چندان شد ساره هم از برگشتن به روستای محل درسمون می ترسید ولی حاضر بود به خاطر عشق مقامت کنه مطمیُن بودم که عشق. به ساره چنین قدرتی خواهد داد نگهبان هم در ساختمون بی بی ابقاء کردیم تا تنها نباشه اما نشد بی بی نمی تونست تنها باشه

باید یکی از ماها پیش بی بی می ماندیم ترجیحاً ساره باید می ماند ،

چهارماه از سال تحصیلی گذشته بود نمیشد پستمون عوض کنیم رفتیم ادارهُ تعلیمات عشایر معلم ،یدک ،نداشتند حتی جای ساره هم نتونستند پر کنند ما جرا را چند بار برای اداره تکرار کردیم نهایتاً گفتند میتونید فعلا یکی تون جور دیگری هم بکشه و یکیتون بیاید اداره. که به مادر بزدیک باشید ،لاجرم پذیرفتیم، که ساره در اداره کار سبکی بگیره من کلاس اوهم اداره کنم اینها مشکل نبود مشکل این بود که من و ساره چگونه حتی موقت میتونستیم از هم جدا بشیم،دوباره ،دوری ،هجران ،فراق ،هنوز شعله های آتش عشق فروکش نکرده بود که هیچ شعله ور تر هم شده بود، شب هردو اندوهگین بودیم فردا باید من می رفتم ،ساعتی چشم به چشم هم دوختیم. و اشک ریختیم ، بنا شد مبلغی از بی بی ومبلغی هم از پدرم قرض کنیم و با اندک پس اندازی که داشتیم یه پیکان بخریم که من بتونم هفته ای یکبار یا حد اکثر دوهفته ای یک بار به زیارت محبوبم نایلُ شوم این کار به عهدهُ ساره گذاشتیم

با ساره قرار گذاشتیم که من صبح زود قبل از اینکه ساره بیدار شه برم تا. سختی وداع تحمل نکنیم ،من وقتی بیدار شدم

هنوز هوا تاریک بود تک و توکی ستاره در آسمون پیدا بود. لباس پوشیدم که برم

ساره که آخرین شب باهم بودنمون هم مجبور شده بود تو اطاق بی بی بخوابه قبل از من بیدار شده و توی حال نشسته بود گفتم قرارمون چی بود ،ساره گفت خوابم نبرد تقصیر خودم که نیست ،اینبار سخت ترین وداع را داشتیم گرچه قرار نبود هجران طول بکشه،

زمستون سختی بود و من در منطقه ای سرد سیر جاده معمولا پر از برف بود دو هفته بعد برای دیدار یار آمدم ساره پول قرض کرده بود پول خودمون هم از بانک گرفته بود دو دستگاه پیکان زیز نظر گرفته منتظر من بود یکی پیکانی نو بود نزدیک.چهار   هزار تومن پول کم داشتیم یکی هم دست دوم بود به پولمون می خورد کمی هم اضافه میوماند ساره میخواست طلا هاش بفروشه قبول نکردم همان ماشین دست دومو خریدیم. رانندگی بلد بودم گواهینامه هم داشتم اما تمرینم کم بود و مسلط نبودم،دو روز بعد سوار شدم به طرف یاسوج حرکت کردم ، راه بسیار بد و پر پیچ و خم بود اما هوا آفتابی به هر بد بختی بود رفتم رسیدم ،منتظر پنج شنبه جمعه بودم تا با ماشین خو دم بیام شیراز البته ما معلمای عشایر هر گز پنج شنبه تعطیل نبودیم فقط شیفت عصر نداشتیم اما این پنجشنبه تعطیل رسمی بود عصر چهار شنبه مدرسه که تعطیل شد رفتم یاسوج تا شبانه برم شیراز روز قبل باران آمده بود ودر کوهها برف باریده بود از یکی دوتا راننده پرسیدم گفتند راه باز است هوا هم داشت تاریک می شد و هم ابری ولی عشق برف و بارون و سرما نمیشناسه،خوشحال. حرکت کردم نم نم بارون شروع شد و کم کم تبدیل شد به برف زنجیر چرخ نداشتم دو تا لاستیک جلوم یخ شکن بودند

تا گردنهُ قبل از اردکان( سپیدان)  اومدم. هیچ ماشینی رفت و آمد نمی کرد برف جاده را طوری پوشانده بود. که کناره های جاده را نمی دیدم وسط گردنه ماندم ،نه راه پس داشتم نه پیش پیکان درزهای کنار درش سوز سرما وارد میشد ،بخاریش هم نمیتونست این گلولهُ یخ و گرم نگهداره،یکی دوساعت ماشین روشن داخلش نشستم اما داخل ماشین هم سرد بود اومدم بیرون از زیر برفا یه خورده بته و هیزم جمع کردم نتونستم آتش روشن کنم. وسیله ای نداشتم کمی بنزین بکشم بریزم رو هیزما تا آتش بگیرن از شلنگ کاربراتور هم. بلد نبودم بنزین بکشم. اومدم بیرون یه خرده دویدم دستام بهم مالیدم کمی گرم شدم ولی خسته شدم تکیه دادم به ماشین،

صدای زوزهُ گرگ شنیدم ،هر آن نزدیکتر میشدند این جور وقتها گرگها دسته جمعی حمله میکنند ،یا سه گرگه ،یا هفت گرگه ، یه چوب از بین هیزما در آوردم تو ماشین نمیشد برم منجمد میشدم گفتم اگر گرگ حمله کرد این چوبو سپر میکنم موقتا میرم تو ماشین تا برن

صدای زوزهُ گرگ از یک سو و صدای زوزهُ باد که همراه خودش سومک میاورد از سوی دیگر دیوانم کرده بود ،تند تند در جا میزدم تا یخ نزنم امید هیچ کمکی هم نداشنم فقط عشق میتونست توان زنده ماندن بهم بده. باید زنده بمونم باید برم پیش ساره ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و چهارم

عشق بهم نهیب میزد ،تو باید زند ه بمونی باید بری پیش ساره ،ساره منتظر ته عشق امید میده انرژی میده عشق میتونه در سخت ترین. سرما در قطب شما در هر کجا بهت حرارت بده سر و.کلهُ یکی از گرگها پیدا شد در ماشینو باز کردم آماده شدم اگه اومد جلو برم تو ماشین. یه دو قدم اومد جلو نگام کرد ایستاد دستم روی چوب هیزم داشت خشک میشد حس. کردم نمیتونم چوبو تکون بدم. ،راستش ترسیده بودم خواستم صدا کنم داد بزنم عربده بکشم انگار. زبانم قفل شده بود صدام در نمیومد لالمونی گرفته بودم نمیدونم از ترس بود یا از سرما دور و برمو نگاه کردم به هرجا نگاه میکردم گرگ میدیدم یادم به زمانی افتاد که به بی بی میگفتم آدم اگه بترسه توهم میگیره

نمیشه اینهمه گرگ باشه رفتم تو ماشین درو بستم ،گرگها بمن نزدیک نشدنداز کنار ماشین سرا زیر شدند به سمت دره دوتاشون دیدم احنمالا بیشتر بودند شاید سه تا ولی طرف من نیومدند ،شاید حس کردن لقمه مناسبی نیستم گرگها که رد شدند. مطمیُن که شدم زبونم.باز شد دو تا عربده کشیدم که صداش تو کوه پیچید پژواکشو شنیدم داشتم یخ میزدم. می ترسیدم بیام. بیرون با دویدن خودمو گرم کنم این تنها راه زنده ماندن بود باید تا صبح می دویدم تا یخ نزنم باید از قلبم مثل یک بخاری علا الدٌین کار میکشیدم اما اگه گرگها بر گشتن چی یه دل دو دل بودم مرگ در اثر سرما یا خوراک گرگها شدن یا مقاومت با.درایت و زنده ماندن ساره منتظرم ،هست باید.زنده بمونم. خواستم ماشیو روشن کنم چند تا استارت زدم روشن نشد یخ زده بود دل به در یا زدم چوبمو برداشتم از ماشین اومدم بیروم شروع کردم به دویدن زیاد از ماشین دور نمیشدم خسته که میشدم چند.دقیقه تو ماشین استراحت میکردم برف گاهی آروم و گاهی گله گله میومد لباس زمستونه و گرم پوشیده بودم بارانی بلندی روی.لباس شال گردنی که ساره بهم هدیه داده بود و هروقت می پوشیدم بهش عطر میزد دور سر و صورت و گردنم پیچیده بودم خیلی.آب از بارونیم عبور نمی کرد،اما چرم کفشم خیس شده بود و از بیرون یخ زده بود انگشتای پام بی حس شده بودند دیگه درد نداشتند بفرمانم نبودند اما ساق و مچ پام کاملاً در خدمتم بودند هرگاه خسته میشدم یاد ساره می افتادم تا قوت بگیرم ،تا نزدیکیهای صبح نوبت به نوبت دویدم

هوا.داشت روشن میشد سپیدهُ کمرنگی از جانب مشرق دیده. میشد پاهام کم کم داشت از کار می افتاد از گرگها خبری نشد صدای غرشی شنیدم شبیه غرس شیر بود کم کم زیاد.تر شد.زمین زیر پام می لرزید از سمت سپیدان نور چراغ ماشینی دیدم خوش حال سدم خیلی کند بود نزدیکتر که آمد دیدم لودر.هست راهداری داشت جاده را باز میکردرفتم جلو تر غیر از اون تکه از راه که.من میدویدم.بقیهُ جاده تا بالای زانو برف بود ماشینم یه دست سفید پوش.شده.بود به جز درب راننده که مرتب باز.و بسته شده بود بقیهُ.در ها.زیر برف بود باز نمیشد. ترسیدم لودر بیل بکنه.زیر ماشینم پرتش کنه تو دره به زحمت خودم بهش رساندم مشغول کار خودش بود درها را.کیپ بسته بود صدای منو نمی شنید پاهام یاری نداد برم تو رکاب لودر با چوب زدم به شیشش منو دیدند دو نفر بودند با اشاره ماشینمو نشون دادم و از خستگی و سرما بیحال افتادم زمین پیا ده شدند منو بردند داخل کابین ،بخاری روشن و کابین گرم بود نتونستم باشون حرف بزنم پشت سرش گروه امداد رسید.گذاشتنم تو آمبولانس فقط تونستم بگم ماشینم گفتند میاریمش سپیدان ،منو بردن سپیدان تو بیمارستان بستری کردند نوشیدنیهای گرم بهم خوراندند دست و پام که کمی گرم شد و جون گرفت ،خدا.نصیب نکنه چنان درد گرفتند و زق زق کردند که تاب و توانم برید از درد.به خود.میپیچیدم و می نالیدم ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و پنجم

 

با تزریق یک مسکن خوابم.برد خوابی عمیق خوابی که روُ یای دیدار ساره را در پی داشت با رویای ساره خوابی خوش داشتم که از بیدار شدنش پشیمان میشدم اثر مسکن که ازبین رفت درد. از انگشتان پام به مغزم رخنه کرد از خواب بیدار شدم چه بد چه ناگوار چشم که واکرم خدمهُ بیما رستان با کاسه آش بیمزه و بد رنگ و حال بهم زن بالای سرم بود گرسنه بودم ولی نتونستم آش بیرنگ بیمارستان را بخورم، منتظر ماندم تا دکتر آمد قبل از اینکه معاینه بکند گفتم دکتر من گرسنه ام ،ظهر آش آوردن برام. نتونستم بخورم دکتر پرونده را باز کرد با تعجب گفت چرا آش گفتم نمیدانم. دکتر پرستار را صدا کرد آش صبحی که سرما زده شده بودم برام تکرار شده بود در حالی که نهار برام غذای معمولی تجویز شده.بود ،

قرار شد.برام غذا بیارن دکتر معاینه کرد انگشت بزرگ پای راستم سیاه شده بود

دکتر کمی ماساژش داد با سنجاق حساسیتش را سنجید و گفت متاُسفانه ممکنه انگشتت را از دست بدی اگر تا فردا خون مردگیش رفع نشه مجبوریم قطعش کنیم مغزم تیر کشید این انگشت کارایی زیادی برام داشت علاقهُ شدید من به ورزش والیبال ،فقط به اتکای این انگشت میتونست پا بر جا باشه،

ما معلمای عشایری امکانات ورزشی نداریم این ورزش با داشتن یک تور و یک توپ و دوتا دیرک همه جا میسر بود برای فوتبال زمین بزرگ لازم بوداما زمین کوچک برای والیبال حتی در کوهستان هم میشد گیر آورد،

دکتر به پرستار دستور داد هر ساعت یک بار پامو ما ساژ بده اما پرستار یکی دوبار با بی میلی اینکارو کرد ،خودم دست به کار شدم اینقدر ماساژش دادم که فردا صبح انگشتم درد گرفت دکتر که اومد پرسید.پات ماساژ دادند گفتم بله گفت انگشتت چطوره گفتم از صبح امروز درد.داره با خوشحالی پرسید درد گفتم بلی گفت شانس آوردی از خطر گذشته درد یعنی به کار افتادن عصبش یعنی خون رسیدن به سلولهایی که داشتن می مردن حالا کافیه خون مردگیش جذب بشه و مرخص بشی یه قرص نوشت ازش خواهش کردم مرخصم کنه گفت هنوز نیاز به استراحت داری اصرار کردم مرخصم کرد از بیمارستان که اومدم بیرون. پا هام هنوز قوت نداشتن راه که میرفتم تلو تلو میخوردم رفتم پلیس راه سراغ ماشینم گرفتم آدرس کمپ امدا د دادند رفتم اونجا به غیر از ماشین من چند تا ماشین دیگه هم بود با نشان دادن مدارک ماشینمو گرفتم نمیتونستم رانندگی بکنم پام به موقع جا به جا نمیشد ،فرمان نمی برد خوشبختانه راه زیادی نبود جاده هم خلوت بود آروم آروم اومدم تا شیراز. تعطیلات تمام شده بود ،مجبور بودم یکی.دوروز غیبت کنم، دیدار ساره باعث شد همهُ سختیهایی که کشیده بودم فراموش کنم در راه عشق رنج کشیدن خیلی پیش پا.افتاده هست از دست دادن انگشت خیلی کوچک است در این راه سر میدهند جان میدهند ،آبرو میدهند اعتبار میدهند ،ساره از اینکه من پنجشنبهُ تعطیل و جمعه را نیامدم وبرای روزهایی که باید.سر کلاس باشم به دیدارش آمده ام تعجٌب کرده بودبه ساره نگفتم چه اتفاقی افتاده نمی خواستم نا راحتش کنم دروغ هم بهش نگفتم ،فقط گفتم نتونستم بیام نشد. سعادت نبود ساره گفت از شب چهارشنبه منتظرت بودم چه سخت بود انتظار حالم پریشان شده  بود،شب نتونستم بخوابم نزدیکیهای صبح که خوابم برد همش کابوس میدیدم

خواب دیدم بد جوری گیر افتادی از من کمک میخواستی نمی تونستم کمکت کنم با وحشت از خواب بیدار شدم خدا را شکر کردم که خواب بوده ،گقتم خیره انشا الله .سعی کردم با سوُالات دیگری حواسش را از تاخیرم جا به جا کنم از وضع بی بی. سیُوال کردم از کار.اداره و اوضاع سیمین خیلی کوتاه گفت بی بی وضع و حالش کمی بهتره ،سیمین کم سر میزنه خیلی از حالش با خبر نیستم،اما اوضاع اداره خیلی در هم بر همه همش صحبت از اینه که مردم میخوان علیه شاه شورش کنند کارها تق و لق صحبت از. تحصن و کم کاری میکنند بعضی از همین خودمونیها متاُسفانه علیه آقای بهمن بیگی حرف میزنن میگن سا واکیه آقای بهمن بیگی هم کمتر تو اداره پیداش میشه.

به نظرم میخواد انتقالی بگیره جا به بشه،یا هم استعفا بد ه یا باز نشسته بشه ،گفتم حیفه گفت خیلی هم حیفه ،

دوروز غیبت کردم دیدار ساره می ارزید که مرارت بکشم تلخیها را برام شیرین میکرد از اینکه بعضی از همکارا هرچقدر هم اندک علیه آقای بهمن بیگی شعار بدن نا راحت شدم اما چه میشه کرد،این روزا مردم تو شهرها تجمع میکنند شعار میدن صحبت از اعتصاب میکنند ،و بد بختانه به افرادی هم بیگناه انگ سا واکی بودن و غیره میزنند کاریش هم نمیشه کرد البته فرزندان دست پرورده و  دانش آموختهُ  بهمن بیگی بیگی تلاش میکنند جلوی این خزعبلات را.بگیرند ،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و ششم

با ترک مرارت بار ساره راهی ترمینال مسافر بری شدم خیلی زود بود هنوز مینی بوسهای مسافر بری خط یا سوج آماده نبودند تو هوای سرد کلی امتظار کشیدم تا مینی بوس اومد اولین مسافری. بودم که وارد مینی بوس شدم ،شاگرد راننده خودشو محکم پوشانده بود یه هرمی کهنه ای همدورش گرفته و یه پریموس روشن کرده کرده بود وسط مینی بوس. روی چُتی نشسته بود دستاشو گرم میکرد مینی بوسا بخاری نداشتند منم یه چتی برداشتم کنارش نشستم تا خودمو گرم کنم طولی نکشید مینی بوس از مسافر پر شد چهار پنج تا چتی هم.وسط گذاشتند و نشستند ،پریموس همچنان روشن بود نزدیکیای پلیس راه پریموسو خاموش کرد. برد.گذاشت تو جعبه پلیس هم کنترل نکرد رفتیم یا سوج و از اونجا عازم محل کارم شدم ،،راهنما که تو این مدت به مدرسهُ ما سر نزده بود از بد شانسی روز قبل از رفتنم اومده بود بازدید گرارش مفصلی نوشته بود ،و یه نسخشم گذاشته بود تو مدرسه و رفته بود . از ترس اینکه نزنه سرم و هوای یار نکنم تو برف و بارون بیام شیراز ماشین نبر ده بودم اون هفته را هر طوذ د سر کردم پنج شنبه جمعه دوبار هوای دیدار به سرم زد خیلی سخت بود خودمو کنترل کنم ،مثل معتادی که مواد بهش نرسیده باشه. دور خودم می ،پیچیدم ،استرس داشتم تاب نمی اوردم بشینم شیطون وسوسم میکرد از قید شغل و کار و درس وهمه چی بگذرم ول کنم و برم خونه پیش ساره آخه طاقطم طاق شده بود زجر می کشیدم میدونستم که ساره هم وضع بهتری نداره ،من.و ساره در عشق خودمون کم تاوان داده بودیم حالا باید تاوان عشق گلبانو و علی باز همآما میدادیم ،فقط تعطیلات سخت بود سر کلاس که می رفتم سرگرم میشدم حالم بهتر میشد ،به خودم قول دادم که اینهفته هر طور شده راهی دیار یار میشم حتی اگر از آسمون سنگ بباره. منصرف نمیشم با این خیتل و امید هفته را به نیمه رساندم ،، روز سه شنبه در ادارهُ مرکزی یاسوج ،همهُ معلمها دعوت شده بودند. ،

رفتم اونجا. یه سری دستورات دادند و سخن پراکنی کردند از اینکه.بوی انقلاب به.مشام میخوره و مسایُل دیگه، آخر سر ،سرو کلهُ راهنما پیدا شد و پیروزمندانه غیبتم به رخ کشید ،

گفت اگه قول بدی تکرار نشه به تعلیمات عشایر شیراز نکی فرستم ،انگار که برای من خیلی مهم بود،

گفتم مهم نیست چون نمیتونم قول بدم بهتره بفرستی شیراز ، راهنما نمیدونست. که برای من جزرعشقم چیز دیگری اهمیت نداره دست گداشته بود رویذنقطه ای کخ من روش حساس بودم،وقتی با.واکنش.سرد من رو برو شد.گزارسش را لای پوشه گذاشت و گفت هر طور میلته ،

داشتم از جلسه بیرون می رفتم که خودمو برسونم به ماشین روستا دیدم یکی از همکارام.با اشاره به من منو به خانمی که خودشو در چادر مشکی پوشانده بود وکاملا چادرو کشیده بود روی صورتش که فقط دو تا چشمش معلوم بود چشماشم با عینک.دودی پوشانده بود نشون میده در حال حرکت خانمی به.من نزدیک شدو گفت معلم روستای …. شمایید گفتم امرتون ،گفت آقا محمد گفتم بله امرتون بفرمایید. گفت با شما چند دقیقه ای کار دارم اگر اجازه بفرمایید گفتم میترسم ماشین روستا بره دیگه ماشین گیرم نیاد اگه میتونی فرمایشتون مختصر کنی به گوشم ،گفت این جوری که نمیشه. باید بریم جای خلوتی بشینیم مفصل صحبت.کنیم گفتم. وقت ندارم ،هم تعججب کرده بودم هم ترسیده بودم ،حتی نتونسته بودم صورتشو ببینم لباسش محلی نبود. اما لحجش به محلیا می خورد نمی دونستم جوونه یا پیره مشکوک بود من راه افتادم پشت سرم راه افتاد ،گفتم ببخشید خانم این معلما که تو این خیابون دارن میرن همه منو میشناسن خوبیت نداره کنارم راه بیفتی ،گفت کار واجب دارم لطفا چند دقیقه ای بهم وقت بدید ، خواستم رهایم کنه گفتم خانم عزیز من متاهلم خندید و گفت مبارک اشتباه گرفتی منم متاهلم گفتم پس چکارم داری آخه مشکوک میزنی گفت نمیشه اینجا حرف بزنیم باید بریم یه جای خلوتی ،گفتم ماشین از دستم میره،مثلا کجا گفت حد اقل تو پارک بشینیم حرف بزنیم ،گفتم پار تو این سر ما خدا خیرت بده ،

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و هفتم

با ترک مرارت بار ساره راهی ترمینال مسافر بری شدم خیلی زود بود هنوز مینی بوسهای مسافر بری خط یا سوج آماده نبودند تو هوای سرد کلی انتظار کشیدم تا مینی بوس اومد اولین مسافری. بودم که وارد مینی بوس شدم ،شاگرد راننده خودشو محکم پوشانده بود یه هَرمی کهنه ای هم دورش گرفته و یه پریموس روشن کرده کرده بود وسط مینی بوس. روی چُتی نشسته بود دستاشو گرم میکرد مینی بوسا بخاری نداشتند منم یه چتی برداشتم کنارش نشستم تا خودمو گرم کنم طولی نکشید مینی بوس از مسافر پر شد چهار پنج تا چتی هم.وسط گذاشتند و نشستند ،پریموس همچنان روشن بود نزدیکیای پلیس راه پریموسو خاموش کرد. برد.گذاشت تو جعبه ، پلیس هم کنترل نکرد رفتیم یا سوج و از اونجا عازم محل کارم شدم ،،راهنما که تو این مدت به مدرسهُ ما سر نزده بود از بد شانسی روز قبل از رفتنم اومده بود بازدید گزارش مفصلی نوشته بود ،و یه نسخه شم گذاشته بود تو مدرسه و رفته بود . از ترس اینکه نزنه سرم و هوای یار نکنم تو برف و بارون بیام شیراز ماشین نبر ده بودم اون هفته را هر طور بو د سر کردم پنج شنبه جمعه دوبار هوای دیدار به سرم زد خیلی سخت بود خودمو کنترل کنم ،مثل معتادی که مواد بهش نرسیده باشه. دور خودم می ،پیچیدم ،استرس داشتم تاب نمی اوردم بشینم شیطون وسوسم میکرد از قید شغل و کار و درس وهمه چی بگذرم ول کنم و برم خونه پیش ساره آخه طاقطم طاق شده بود زجر می کشیدم میدونستم که ساره هم وضع بهتری نداره ،من.و ساره در عشق خودمون کم تاوان داده بودیم حالا باید تاوان عشق گلبانو و علی باز هم ما میدادیم ،فقط تعطیلات سخت بود سر کلاس که می رفتم سرگرم میشدم حالم بهتر میشد ،به خودم قول دادم که اینهفته هر طور شده راهی دیار یار میشم حتی اگر از آسمون سنگ بباره. منصرف نمیشم با این خیال و امید هفته را به نیمه رساندم ،، روز سه شنبه در ادارهُ مرکزی یاسوج ،همهُ معلمها دعوت شده بودند. ،

رفتم اونجا. یه سری دستورات دادند و سخن پراکنی کردند از اینکه.بوی انقلاب به.مشام میخوره و مسایُل دیگه، آخر سر ،سرو کلهُ راهنما پیدا شد و پیروزمندانه غیبتم به رخ کشید ،

گفت اگه قول بدی تکرار نشه به تعلیمات عشایر شیراز نمی فرستم ،انگار که برای من خیلی مهم بود،

گفتم مهم نیست چون نمیتونم قول بدم بهتره بفرستی شیراز ، راهنما نمیدونست. که برای من جز عشقم چیز دیگری اهمیت نداره دست گداشته بود روی نقطه ای که من روش حساس بودم،وقتی با.واکنش.سرد من رو برو شد.گزارسش را لای پوشه گذاشت و گفت هر طور میلته ،

داشتم از جلسه بیرون می رفتم که خودمو برسونم به ماشین روستا دیدم یکی از همکارام.با اشاره به من منو به خانمی که خودشو در چادر مشکی پوشانده بود وکاملا چادرو کشیده بود روی صورتش که فقط دو تا چشمش معلوم بود چشماشم با عینک.دودی پوشانده بود نشون میده در حال حرکت خانم به.من نزدیک شدو گفت معلم روستای …. شمایید گفتم امرتون ،گفت آقا محمد گفتم بله امرتون بفرمایید. گفت با شما چند دقیقه ای کار دارم اگر اجازه بفرمایید گفتم میترسم ماشین روستا بره دیگه ماشین گیرم نیاد اگه میتونی فرمایشتون مختصر کنی به گوشم ،گفت این جوری که نمیشه. باید بریم جای خلوتی بشینیم مفصل صحبت.کنیم گفتم. وقت ندارم ،هم تعجب کرده بودم هم ترسیده بودم ،حتی نتونسته بودم صورتشو ببینم لباسش محلی نبود. اما لحجش به محلیا می خورد نمی دونستم جوونه یا پیره مشکوک بود من راه افتادم پشت سرم راه افتاد ،گفتم ببخشید خانم این معلما که تو این خیابون دارن میرن همه منو میشناسن خوبیت نداره کنارم راه بیفتی ،گفت کار واجب دارم لطفا چند دقیقه ای بهم وقت بدید ، خواستم رهایم کنه گفتم خانم عزیز من متاهلم خندید و گفت مبارکه اشتباه گرفتی منم متاهلم گفتم پس چکارم داری آخه مشکوک میزنی گفت نمیشه اینجا حرف بزنیم باید بریم یه جای خلوتی ،گفتم ماشین از دستم میره،مثلا کجا گفت حد اقل تو پارک بشینیم حرف بزنیم ،گفتم پار.ک تو این سر ما خدا خیرت بده ،گفت خوب هرجا شما بگید ،دیدم مثل چکک چسپیده ولم نمیکنه گفتم خونتون کجاس گفت به خدا از راه دوری اومدم دوروز ه دنبالت میگردم. گفتم مثلا کجا گفت فرض کن کرمان ،مشهد، حالا باهم که صحبت کردیم دقیقا میگم از کجا اومدم،

از خیر ماشین گذشتم قبول کردم بریم تو یه چلو کبابی که. گاهی او نجا غذا میخوردم ومعمولا خلوت بود باهم صحبت کنیم خدا خدا میکردم همکاری آشنایی نیاد اونجا مارا با هم ببینه ،

وارد چلو کبابی که شدیم چادرشو آزاد کرد عینک دودیش هم برداشت اما طوری نشست که کسانی که از بیرون میان نبیننش از این که دیده بشه حذر میکرد زنی بود نسبتاً جوان و زیبا زیباییش قابل تحسین بود چند سالی مسن تر از من به نظر می رسید غم تو چشاش دیده میشد هرچه زمان میگذشت تعجبم بیشتر میشد دیگر عجله نداشتم ماشین از دستم رفته بود به شب خورده بودم خودمو به دست پیش آمد ها سپرده بودم، گفتم من در خدمتم خانم اینم جای خلوت ، گفت شما در روستای …. درس میدی گفتم بله گفت توی اون روستا جاده ای که به سمت یا سوج میاد یه خانهُ بزرگ هست که قبلا مال شخصی بنام شاهمراد بوده،برام جالب بود با ولع داشتم گوش میدادم ،غذا آوردن ،شایق بودم ادامه بده،سرا پا گوش بودم، گفت شامتون بخورید سرد نشه ، تا خدمتتون عرض کنم،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و هشتم

 

غذا مو تند تند بلعیدم ومنتظر ماندم خانم خیلی آرام وموقر غذاشو خورد و.  گارسونی که رد میشد صداش کردم لطفا این میز و مرتب کنید خانم از اینکه گارسون هم ببیندش ابا.داشت و روشو گرفت طرف دیوار بعد مرتب نشست و گفت آن خانه را دیده ای میدانی کدامو میگم گفتم آری دیده ام گفت میخوام یه زحمت بکشی اگه شد با مزرعه سر هم اگه نشد خانه را برام بخری با تعجّب گفتم یعنی شما از مشهد به قول خودتون اومدی تو این روستا که با شهر هم کلی فاصله داره خونه بخری،

میشه بگی برای چه می خوای گفت دست یاری شما را.میطلبم اگه خواهش کنم که نپرسی چرا برای چه چطور قبول می کنی گفتم ببخشید خانم من از تعچّب شاخ در میارم نه شما را میشناسم. نه قبلا دیده ام و نه شما خودتو معرفی کرده ای چیزی از من میخوای. که متعٌجب که چه عرض کنم گیجم میکنه. کاری که از دست یه چوپون محلی بهتر بر میاد ،!

خانم . عزیز بهتر نیست راست و حسینی با صداقت تمام با من صحبت کنی اگر به من اطمینان کرده ای واقعیت را با صداقت بگو در آن صورت قطعا کمکت خواهم کرد،مطمیُن باش وگرنه کاری از دستم بر نمیاد، ضمنا فکر میکنم ترا شناخته ام فقط میخوام از زبان خودتون بشنوم واطمینان پیدا.کنم بغضش ترکید اشکش سرازیر شد و گفت چطور منو میشناسی گفتم چندماه هست که تاوان عشق شما را پس میدهم ،نحوهُ در خواستت ،جار میزنه که کی هستی مگه میشه یه غریبه از راه دور بیاد و بخواد تو یه روستای دور افتاده در این کوهپایه خانه بخره یا زمین بخره،

در حالیکه اشکاشو پاک میکرد و لرزش صداش حکایت از رنجی بود که کشیده گفت آقای معلم ما تاوان عشقمون که دادیم هیچ تاوان عشق لیلی و مجنون فرهاد و شیرین حتی تاوان عشق زلیخا هم پس دادیم ما درد کشیده و رنج دیده ایم ،آبرو دادیم ،ترک دیار کردیم ،زندان کشیدیم، رنج کشیدیم آوارگی غربت ترس استرس.  هیچ عشاقی چون ما مباد. ، آقا عاشق نبوده ای تا درد مارا بدانی بیچاره مادرم چها که نکشید ، پدرم آخر پیری کلاهشو روچشمش میکشید تا هم محلیاشو نبینه خجالت بکشه ،

گفتم از کجا اطلاعات می گرفتی چگونه میدانی وضع پدر و.مادرت چگونه شد ،

یا اینکه خانه و زمین به فروش رسیده ،و اطلاعات دیگر گفت ممکنه اجازه بدی این یک قلم مخفی بمونه چون ممکنه موجب درد.سرش بشه پرسیدم ،علی باز کجاست گفت حقیقت ما هنوز می ترسیم باهم اومدیم شیراز من با استفاده از چادر و عینک میتونستم در خفا بمونم اون بیچاره با همهُ عشق و علاقه اش جریُت نکرد بیاد،

پرسیدم با این  ترس خانهُ پدری را برای چه میخواهی گفت علاقهُ ما به آشیانه ای که دو کبوتر عاشق از ترس قفس از آنجا پریدند وصف ناشدنیست علی باز خانه ومقداری زمین و یک دانگ از. تلمبه اش نفروخته اگر بتونیم این خانه ومقداری زمین کنارش بخریم شاید خدای عشاق روزی مارا به آشیانه باز گرداند ،

پرسیدم ،وضع مالیتون چطوره. گفت تقریبا خوبه علی باز جوان با هوشی بود از پول اموالش در مشهد هجره ای خریدیم و خونه ای تهیه کردیم از آنجا که نمیتونستیم دوری همدیگه حتی برای. مسافت کوتاهی یا زمان اندکی تحمل کنیم باهم کار می کردیم و خدا هم کمک کرد ،اما حسرت اینجا در دلمون مانده ،

چلو کبابی داشت تعطیل میشد ،

باید آنجا را ترک می کردیم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  چهل و نهم

بله حدسم درست بود. گل بانو بود خود گل بانو نه روح گل بانو کبوتری که آشیانه اش را.ویران کرده بودند ،دختری که به جرم عشقش کتک خورده بود ،زندانی کشیده بود تحقیر شده بود در حالی که پاک و بی آلایش بود به آبروش لطمه زده بودند تهدید به مرگ شده بود مجبورش کرده بودند عزیز ترین کسانش ،پدر و مادرش را ترک کنه گناهش عشق بود احساس.بود عاطفه ای بود،که به انسانیت علی باز دل بسته و به لبهای شکریش چشم بسته بود ،او خانه اش.را میخواست تا بوی مادرش را در آن احساس کند تا یادگار پدرش را حفظ کند از داشتن جای خالی پدر و مادرش هم محروم شده بود، او دختری در خانواده ایُ سنتی بود حق عاشق شدن نداشت، حق نداشت دل داشته باشه،احساس داشته باشه ، زیرا دختر با احساس ،با عاطفه، با ذوق ،با عشق، ممکن است موجبات،ننگ خانواده را فراهم کنه،

فرض کنید در چنین خانواده ای ،پسرشان ذوق و احساسش گل کند و عاشق شود،آیا بازم ،ننگ خانواده هست؟ قطعا ،نه ،واحتمالا پدر و مادرش با سربلندی از عشق او یاد خواهند کرد ،آیا این تبعیض نیست؟ آیا این تبعیض جنسیتی از خود خانواده ،شروع نشده،خانواده ای که مرکز اولیهُ تر بیت است، خانواده ای که مرکز همزیستی و دلبستگی، وزندگی جمعیست، این تبعیض ،نه ،ژنتیک هست، نه ذاتی،و نه از اول در نهاد ،بشریت بوده، سنتها و خرافه ها ، موجب تبعیض جنسیتی شده اند،  علی باز رسما از گلُ بانو خواستگاری کرده بود ،گل بانو ،عاشق علی باز بود ،

برادران گُل بانو لبِ شکری علیباز را دیدند در حالی که گل بانو انسانیت،و هزار حسن خدا داده دیگر در علیباز دیده بود

اما گل بانو حق انتخاب نداشت ، باید برایش انتخاب میکردند این جرم عاشق فلک زده ای بود که باید آوارگی میکشید،تنها چیزی که از گل بانو حمایت میکرد ،وبهش توان تحمل ،وقدرت ایستادگی میداد ،عشق بود ،او با قدرت عشق ،نحسی وبد یمنی ،خرافات ،رسوخ کرده در عرف و سنت را از بین برد، دست از مبارزه نکشید تا رسیدن به عشق،تاوان داد،هرچه که داشت وهرچه که میتوانست تاوان عشقش را پرداخت وخم به ابرو نیاورد گل بانو رسما با علی باز ازدواج کرده بود دو کبوتر بچه حاصل ازدواجشان بود عشقشان محصول هم داشت. اما گویا هنوز باید تاوان میداد ند شاید اقساط تا وانش تا آخر عمرش به درازا بکشد ،

صحبتهایم با گل بانو گل انداخته بود ، می خواستم،بیشتر.بدانم ،وگل بانو هم میخواست عقدهُ دلش را خالی کنه هوای سرد یاسوج در یک شب تاریک زمستانی اجازهُ ادامهُ صحبت نمی داد گل بانو باید به گونه ای ناشناس به مسافر خانه پناه می بردو من نیز باید برای سپری،کردن شب دنبال سر پناه میگشتم حرفهایمان ناتمام مانده بود،و نتیجه نگرفته بودیم من در پی کشف راز روح سرگردان و او در پی باز گشت به آشیانه، درست انتخاب کرده بود من میتونستم بهترین کمک برای رسیدنش به مقصود باشم،قرار گذاشتیم فردا بعد از کلاس من برگردم یاسوج و در ساعتی معین دوباره باهم دیدار کنیم،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  پنجاهم

 

 شب را.در مهمانسرایی گذراندم. صبح زود رفتم.روستا ،بعد از کلاس با شوق فراوان برای شنیدن صحبتهای بانویی که ازدید من گل بانو بود و هنوز خودش به زبان نیاورده بود، فقط حول وحوش آن حرف زده بود رفتم یاسوج ،سر قرار ،زود تر از من آمده و منتظرم بود ،پس از سلام و حال و احوال گفت. من دلتنگم باید بر.گردم شیراز اگر موافقی یا علی بگو ،برو سراغ. فروشنده قیمتش مشخص کن من پولش بدم به شما و زحمت خرید و تکمیل اسنادش بکشید حق الزحمهُ خودتون هم محفوظه. گفتم من دلال نیستم پس از شناخت و اطمینان کامل فرمان میبرم خانه که به احتمال زیاد میفروشه اما زمین ممکنه نفروشه گفت شما تلاشتو بکن هر گلی زدی به سر خودت زدی،

حالا بفرمایید چگونه باید اطمینان حاصل کنی،گفتم شما گل بانو هستید یا نه گفت من گل بانو دختر شاهمرادم گفتم میشه بفرمایید چگونه ،از حصر خانه فرار کردی،گفت جریانش مفصله من و علیبازقبلا با کوبیدن مشت به دیوار با هم قرار میذاشتیم، هر مشت نمودار کلمه ای بود تا اینکه بعد از آن روز لعنتی وکتک تا مرز مرگ علی باز وکتک مفصلی که من خوردم دو سه روز طول کشید تا من و علیباز مجدداً ارتباط دیواری بر قرار کردیم خیلی سخت بود که بهش بفهمونم که محبوس شدم ولی علی باز منظورم را درک کرد ،ضمن فروش اموالش هر روز. چند سانتیمتر کا نال حفر میکرد.  فروش اموال که تمام شد مقداری مواد غذایی آورد داخل خانه و دیگر از خانه بیرون نرفت و درِ خانه را به روی کسی باز نکرد و با تمام نیرو به حفر کانال پرداخت و به من اطمینان داد که درِ قفس را خواهد شکست طولی نکشید که از زیر فرش اطاقم صدای تیشه شنیدم فرش را جمع کردم با سوراخی که ایجاد شده بود تماسمون مستقیم شد ،سعی میکرد تمام خاک کانال را ببره تو باغچهُ خونه شون. ،کمکش کردم تا از کانال وارد اطاقم بشه صحبتهامون باهم کردیم قرار شد من شناسنامه مو بردارم و به کمک علیباز  از.کانال برم خونهُ علیباز و آخر شب که همه خوابند با هم فرار کنیم ضمنا من درو از داخل قفل کنم که تا یکی دوروز کسی از فرار مون بویی نبره،

علی باز از جلو حرکت کرد من از پشت سرش ،دو طرف کانال تقریبا کیپ شد. یک سمت علیباز و یک سمت من کانال خیلی تنگ بود. با سینه خیز جلو میرفتیم فاصله کم بود اما تو همین فاصلهُ کم من هوا کم آوردم نفسم تنگ شد فقط تونستم بگم علیباز خدا حافظ من خفه شدم، وسط کا نال از هوش رفتم. وقتی به هوش اومدم نزدیک صبح بود علی باز بالای سرم نشسته بود گریه میکرد آنقدر آب روی سرم ریخته بود که تمام لباسا. و فرش زیر پام خیس بودند. چشمام که باز کردم علیباز و دیدم اما حواسم جمع نبود نمیدونستم کجا هستم و چرا اینجایم

علی باز دلداریم داد کامل که به هوش آمدم متوجه چرایی موضوع شدم ،گفتم بریم علیباز گفت نمیشه باید بمونیم آخر شب ،اگر شانس بیاریم متوجه غیبت تو نشن،گفتم فکرنکنم تا یکی دو روز متوجه بشن من معمولا یکی دو.روز در وا نمیکنم ،

خوشبختانه کسی متوجه غیبتم نشد. وآخر شب من و علیباز  با هم پیاده از کوه فرار کردیم و در نهایت رفتیم مشهد و یک عقد عادی کردیم و الی آخر …..

دوست داشتم گل بانو را با ساره رو به رو کنم ،نا راحتیها. و رنجها و مرارتهایی که به خاطر عشقمون کشیده ایم در دو کفهُ ترا زو بذاریم بیبینم کداممون بیشتر رنج دیده ایم ، بهش قول دادم حد اکثر تلاشمو بکنم ،باید اول.مدارک به نام خودم میشد بعد به گل بانو منتقل میکردم ،، گل بانو گفت من باید برم شیراز علی منتظرمه سعی کن امشب بله را بگیری گفتم اتفاقا منم باید برم شیراز. تا فردا اگر قبول کنن کار معامله را تمام میکنم، فردا با هم میریم شیراز ،با تمام وجود میخواستم کمکش کنم همدرد بودیم هردو  زهر عشق چشیده بودیم ،

برادر مرده میداند غم و درد برا در مرده را

جای درستی آمده بود  بی آنکه بداند به کسی مراجعه کرده بود که دردش را حس میکرد ،

پنج شنبه شب بود ، به روستا باز گشتم ،فردا فقط تا ظهر کلاس داشتم، شب رفتم منزل میرزا گفتم میخوام خونه و زمین شاهمراد اگر فروشنده باشی ازت بخرم،میرزا خندش گرفت، گفت داری سر به سرم میزاری گفتم نه خیلی هم جدی عرض میکنم گفت خانمت از ترس این خونه فراری شد ، چطور میخوای بخری گفتم شما پولتو بگیر به این چیزا کاری نداشته باش گفت خونه را بهت می فروشم تو قیمت هم ملاحظت میکنم اما زمین و تلمبه حقیقت دلم نمیاد بفروشم،زلیخا پرید وسط و گفت تو که میگی بد یمنه شبا می ترسی طرفش بری اگه آقا مدیر میخواد چه کسی بهتر از ایشون که از همه چیز باخبره فردا نمیگه کلاه سرم گذاشتی بهش بده تخفیفم براش بده  قرار شد فردا یه نفر بیاد ممیزی کنه قیمت بزنه معامله انجام بشه،

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  پنجاه و یکم

 

 

‌باید تمام تلاشمو میکردم یه عاشق یه همدرد نیاز به کمک داشت ونمیتونست  از همتبارانش کمک بطلبد کسی که به خاطر عشقش از وطن رانده شده بود و روی بازگشت و یاری طلبیدن حتی از نزدیکانش نداشت کسی که برای عشقش تا وان سنگینی داده بود صبح زود تر از خواب بیدار شدم سراغ ممیز رفتم ممیز دوقیمت گذاشت زمین بدون روح و اجنه و زمین با ارواح او گفت این زمین اگر مشکل بد یمنی و ظهور ارواح نداشت قیمتش این مبلغ بود ولی حالا قیمتش این مبلغ هست کد خدا قیمتی بینابینی گذاشت و دو طرف رضایت دادیم ،قولنامه دستی نوشته شد ومن تعهد کردم که عصر پولش تحویل بدم میرزا تعارف کرد که عجله ای نیست ولی من گفتم عصر با پول خدمت میرسم ،زلیخا گفت آقای مدیر خداییش این زمین و خانه برای کی میخواهی  نمی تونستم دروغ بهش بگم گفتم برای گل بانو حاضرین اول زیر لبکی و بعد بلند زدند زیر خنده زلیخا گفت داشتیم آقا مدیر  ‌،، سر به سرم میذاری گفتم نه جدی عرض میکنم چند بار دست و لبش گزید بسم الله گفت صلوات فرستاد ،به عقلم شک کرد خانمی آنطرف تر گفت بیچاره مدیر آنقدر تنها تو خونهُ ارواح خوابید تا عاقبت کلور شد و زد به سرش به زعم خودش تو گوشی حرف زد ولی من شنیدم به رو خودم نیاوردم خوشحال بودم که باور نکردند میرزا از خریدم شک کرد فکر نمی کرد عصر پول بیارم، ولی من عصر از یا سوج با یک کیسه پول ویک ماشین دربست آمدم و دو دستی تقدیم کردم قولنامه به امضای چند شاهد معتمد و معتبر رسید و من راهی یا سوج شدم باید به مینی بوس می رسیدم عصر با گل بانو اومدیم شیراز  قرار شد فردا ظهر گل بانو وعلیباز  مهمان ما باشند در مورد عشق خودم و ساره چیزی به گل بانو نگفتم

او به سمت عشقش و من به سمت عشق خودم پرواز کنان از هم جدا شدیم آدرس را نوشته بودم بهش داده بودم، فردا قبل از ظهر آمدند گل بانو همراه علیباز، جوان خوش ترکیب و سر بزیر در حالیکه دو فرزندشان دست در دست پدر و مادر در طرفین بودند مرا به یاد تبلیغات تنظیم  خانواده می انداختند ،چه زیباو عاشقانه می خرامیدند

علی باز لبِ شکریش را عمل کرده بود و سبیل کم پشتش نتوانسته بود جای عمل را بپوشونه فاق سبیل کمی تو ذوق میزد کامش عمل نشده بود تو دماغی حرف میزد مودب خوش برخورد و سر بزیر بود

من و علی باز در حال نشستیم ساره و گل بانو در آشپز خانه سر گرم صحبت شدند هردو پته شون رو آب ریختند، به نحوی که من گفتم خدا به فریاد برسه غذایی که امروز این دو عاشق پیشه بپزند، نباید مطلوب باشه به بهانهُ اینکه تک غذا نباشیم با علیباز همراه رفتیم سر کوچه چندتا سیخ کباب و چندتا نون گرفتیم وقتی برگشتیم بوی سوختگی غذا خونه را برداشته بود  ساره و گل بانو چنان گرم صحبت بودند که متوجه بوی سوختگی غذا هم نشده بودند گونه های هردو خیس بود دستمال کاغذی به هم تعارف میکردند با عجله زیر غذا را خاموش کردم هردو غذا هم پلو هم خورش چنان سوخته بود که قابل خوردن نبود  گل بانو یک آن سرشو بالا کرد و با دیدن من گفت غذا ته گرفته بود ،، آرام گفتم مشکلی نیست مشغول باشید ،

دست بردار نبودند از ظهر گذشته بود مهمون داشتیم آروم رفتم کنار ساره گفتم عزیزم میشه بقیهُ صحبتها بذارید  برای بعد از نهار ساره بلند شد و رفت سراغ دیگها سر دیگها را که باز کرد نزدیک بود پس بیفته یواشکی صدام کرد و در گوشی گفت غذا سوخته با خنده گفتم مهم نیست گفت اصلا قابل خوردن نیست گفتم غذا گرفتم سفره را بیار ،

بعد از نهار من قولنامهُ زمین را با شهادت دو عاشق منتقل کردم ،

علیباز میخواست بره اما گل بانو و ساره هنوز کلی حرف داشتند  و آن شب هم پیش ما ماندند

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  پنجاه و دوم

صبح روز بعد در حالیکه ساره و گل بانو قرار تازه ای برای ملاقات میگذاشتند من به علیباز  قول دادم کسی پیدا کنم تا روی زمینش کار کنه خدا حافظی کردم و راهی محل کارم شدم،یکی دو ساعتی از وقت کلاس گذشته بود که رسیدم جلو مدرسه شلوغ بود ترسیدم اتفاقی افتاده باشه اما  خدا را شکر اتفاق بدی نیفتاده بود خبر احتمال پیدا شدن گل بانو و علیباز در محل پیچیده بود خبر به یاسوج هم رفته بود فامیلای دور و نزدیک گل بانو و علیباز به استثنای برادران گل بانو همه برای صحت و صغم خبر جمع شده بودند جلو مدرسه اما هیچ کس باور نکرده بود عده ای  زیادی فکر میکردند من توهّم زده شده ام عده ای هم فکر کردند من برای اینکه زمین را از دست میرزا  بیرون بیارم حیله به کار برده ام فامیل های نزدیک در شک و گمان مانده و همه منتظر حضور من بودند کلاسم دیر شده بود ،در حالیکه همه انتظار داشتند بمونم و توضیح بدم من تلاش میکردم از جواب طفره برم، و برم سر کلاسم،وقتی دیدم شور و هیجان زیاد است رو به جمعیت با صدای بلند در جوابشان گفتم،بله گل بانو و علی باز زنده هستند باهم شرعاً وعرفاً ازدواج کرده ودارای دو فرزند هستند چون کلاس دارم نمیتونم بیشتر توضیح بدم کسانیکه توضیح بیشتر میخوان بمونن بعد از کلاس براشون توضیح میدم، دیگه به هیچ سوُالی جواب ندادم و رفتم سر کلاس  زنگ تفریح هم از کلاس بیرون نیامدم به شاگردانه هم سفارش کردم اگر کار ضروری ندارند بیرون نرن،بعد از کلاس که اومدم بیرون حیاط مدرسه پر بود هیچ کس نرفته بود همه منتظر توضیح بیشتر بودند ،

خانمی از نزدیکان گل بانو ،پرسید ،شما خودت با چشم خودت گل بانو را دید ی گفتم بله،گفت میشه بگی چه شکلی بود ماندم که چگونه توصیف کنم، کمی مکث کردم و گفتم درست مثل خودِ گل بانو ،به کناریش گفت خودشه اگه مثل گل بانو بوده پس خود گل بانو یکنفر  دیگه گفت مگه شما گل بانو را دیده ای گفتم بله ولی نگفتم کی  نه او متوجه شد که جوابش چی بود نه من متوجه شدم که چه جواب دادم سیُوالها که زیاد شد  روی سکو جلو مدرسه ایستادم و گفتم لطفا بشینید همه تو حیاط رو زمین تخت نشستند ،

بعد طوری که صدام به همه برسه گفتم آقایون ،خانما، من گل بانو را دیدم باش صحبت هم کردم او زنده هست با علیباز ازدواج کرده دوتا بچه داره هم سلامت هستند و هم وضع مادیشان خوبه احتمال داره اگر شما کمکشون کنید  و با برادراش آشتی شون بدید بیاد همینجا همسایه تون بشه و زندگی کنه،اگر کسی حرفا مو باور میکنه کل قضیه  همین بود  کسانی که حرفا مو باور ندارند لطفا از من سئوال نپرسند حالا اجازه بدید من برم خیلی خسته ام،

من راهی منزلم شدم اما تجمع بهم نخورد صدای پچ پچ و دعوا شون می شنیدم توجّهی نکردم و رفتم از فرداش دنبال کسی بودم که رو زمین علیباز و گل بانو کار کنه کسی حاضر نمی شد همه از ارواح و اجنه واهمه داشتند با اینکه گل بانو زنده پیداشده بود نمیتونسم بهشون بقبولونم که روحی در کار نیست تا اینکه یه نفر پیدا کردم و کلی براش توضیح دادم سهم بیشتری از محصول بهش قول دادم با ترس و لرز پذیرفت،

این هفته را کلا در گیر  سیُوال و جواب در بارهُ علیباز و گل با نو بودم

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  پنجاه و سوم

 

وقتی یک ترس  واهی تو افکار و اذهان مردمی چه در شهر چه در روستا و چه میان ایل نشینان به صورت خرافه جا می گیره خیلی سخت میشه از افکار و اذهان شستش هرچه بشوری و پاکش کنی باز لکه هایی به جا می مونه  که میتونه خودشو نشون بده برای مثال از بچگی تو مغز ما فرو کردن که وقتی میخواهی جایی بری، یا دنبال کاری بری اگر کسی عطسه کنه باید صبر کنی ،یا اصلا دنبال آن کار  نری ویا اگر خیلی ضروریه باید مدتی صبر کنی،این عطسه را صبر میگن حالا خیلی از ماها به این خرافه اعتقاد نداریم ولی لکهُ آن روی فکر و ذهنمون جا گرفته واگر جایی بخو ایم بریم و صبر بیاد با شک و تردید می ریم  و این یعنی انرژی منفی در ابتدای کار یا مسافرت شک نیست که این انرژی منفی اثرات سوء خودش را در کار ویا مسافرت ما خواهد گذاشت و باعث میشه که به این خرافه پا بند بشیم ،

وجود ارواح یا اجنه در اذهان مردم روستا جا افتاده بود  و نمی شد کاریش کرد،

غریبعلی

 شخصی که برای کار در مزرعهُ علیباز پیدا کرده بودم درست در زمان برداشت محصول ،با زوزهُ شغالی که  درتلمبه خونه گیر افتا ده از مزرعه فراری شد ،

بگذریم عشق وجه مشترک ما وخانوادهُ علیباز  بود،شاید هم دردها ورنجهایی که کشیده بودیم نمیدانم دقیقا کدام ما را به هم پیوند زده  بود  با این که خود هزار مشکل لاینحل داشتیم ،مشکلات خودمون رها کرده در پی آشتی دادن و راس  و ریس

کردن کار گل با نو افتادیم،

وبالاخره هم موفق شدیم ،علیباز و گل بانو بعد از یک آشتی عمومی اموالشون در مشهد فروختن سرمایه شون به یاسوج منتقل کردن و خودشون به جایی باز گشتند که نهال عشقشون در آنجا کاشته بودند اونا می گفتند از این خاک ،واز این خونه حتی تلمبه و کانالی که حالا پر شده بود هنوز بوی عشق به مشامشون میرسه و سر مستشون میکنه،می گفتند شور و نشاطی که در این مزرعه هست در هیچ کجای دنیا نیست ،ودر ضمن می گفتند کسانی که روح مارا در این خانه دیده اند اشتباه نکرده و توهم زده نبودند چون جسم ما از این جا رفت روح ما در کنار نهال عشق مون ماندند تا آبیاریش کنند از این رو عشق ما همچنان جوان و پر نشاط به جا مانده است  

 

سهراب سهرابی شکفتی کوهمره: عشق در کشاکش کوچ اثر سهراب سهرابی قسمت  پنجاه و چهارم

 

پرستوهای عاشق دیار بویراحمد ی که سرانجامی گرفتند و به آرامشی رسیدند من و ساره خوشحال بودیم به تابستان نزدیک شدیم و مدرسه تعطیل شد تصمیم نداشتم به هیچ قیمتی سال بعد با این بعد مسافت از ساره دور بشم،اولین روزی که با خیال راحت وبه دور از دغدغهُ مدرسه و علیباز و گرفتاریهای راه با ساره کنار هم نشستیم آلبوم بی عکس عشق مون ورق زدیم و از ورود من به چادر قلندر بیگ و چگونگی آشناییمون به ترتیب تقریبا روز شمار جلو رفتیم معلوم شد که همان دیدار اول بین من چهارده پانزده ساله وسارهُ نه ده ساله چقدر تاثیر گذار بوده تمام سختی هایی که کشیده بودیم در سایهُ عشق لذت بخش به نظر می رسید تا جایی که رسیدیم به مراسم عروسی و شب وصال بغض ساره پر شد و در حالی که اشک می ریخت با صدای بلند گفت نمی بخشمش هر گز نمی بخشمش این مراسم نهایت آمال یک دختر هست و تکرار نشدنیست چطور دلشون آمد آرزوهایم ترور کنند سعی کردم این ورق از آلبومو زودتر رد کنم و به قسمت بعد برسیم ،ساره رفت آبی به صورتش زدو بر گشت گفت تو خیلی بیش از من عذاب کشیدی  الان نظرت در مورد این عشق چیه، کمی فکر کردم و از جناب حافظ کمک‌گرفتم و گفتم ،

درد عشقی کشیده ام که مپرس،

زهر هجری چشیده ام که مپرس،

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری بر گزیده ام که مپرس،

این جواب من اندوه عروسی را از دل ساره برد اخمش واشد   و مثل غنچه شکفت ، سعی کردیم عروسی را از آلبوم خاطراتمون حذف کنیم اما امکان نداشت چنان روان ساره را آزرده بود که ترمیم شدنی نبود،در حالیکه من و ساره فرصت کرده بودیم چند روزی با آرامش کنار هم باشیم، خیابانهای شیراز شلوغ بود و هر روز از گوشه ای تظاهرات بر پا میشد را دیو تلویزیون قسمتی از اخبار تظاهرات را پخش و قسمتی هم سانسور میکرد ،برای من و ساره فقط عشق مون مهم بود نه دنبال تظاهرات بودیم نه دنبال تحصن تصمیم گرفت سال بعد بریم ایل و در همان طایفهُ قلندر بیگ تد ریس کنیم به این تر تیب بی بی هم با ما همراه ،شد اما سال بعد تا پیروزی انقلاب و حتی مدتی بعد از اون مدارس نیمه تعطیل بود ولی ما تو نستیم جاهایی که عشق مون شکل گرفته بود و شکوفه داده بود ببینیم و خاطراتی تازه کنیم و لذت ببریم ،

انقلاب پیروز شد و تنها اثری که روی  روان ما گذاشت حذف اسوهُ آموزش عشایر جناب بهمن بیگی از آموزش عشایر بود ، این مرد بزرگ تکرار نشدنیست

 

خانوادهُ ستار از بی بی رضایت گرفتن ، ما با احیای گلهُ یوسف چند سالی به ایل برگشتیم رابطهُ ما با علیباز و گل بانو  که هم درد و هم پیشه بودیم با طناب عشق محکم ونا گسستنی شد ،

بیشتر  بزرگان ایل به سمت سکون رفته و شهر نشین شدند ،بی بی در سن هشتاد سالگی ما را تنها گذاشت هردو فرزندمون  بزرگ شدند ازدواج کردند و از پیش ما رفتند ،من دارم به سن هشتاد سالگی نزدیک میشم و ساره به هفتاد و پنج سالگی به مدد عشق هردو سر حال و قبراقیم عشق مون همچنان شعله میکشد وکاستی نشان نمیدهد ،

 

با تشکر از مخاطبین عزیز از ایرادات نگارشی تایپی املایی نارساییهای داستان عذر خواهی میکنم 

بیشتر مقصد داستان زیر سیُوال بردن خرافه ها وپاره ای سنتهای غلط و مضر بود،

عزیزان و دوستانی در پی وی یا تلفنی به من تذکر می دادند که دختر کوچ نشین عاشق نمیشود و کوچ نشینها خطای عشقی را نمی‌بخشند  مرگ سزای دختر ایلی که عاشق شود هست، اما عزیزان من ،چرا،، مگر دختر ایل احساس ندارد مگر دل ندارد اتفاقا به خاطر استفاده از آب و هوای سالم و غذای سالم و طبیعت زیبا و سلامتی روحی و جسمی دختر ایل حساس تر هست و بیشتر و بهتر عاشق میشود،ما از عشق پاک و بی آلایش حرف می زنیم نه هوس ، در مورد دوم که مرد ایل دختر عاشق را میکشد دقیقا من به چنین تعصبات کور و بی منطقی تاخته ام ،،

تا شروع داستان بعدی  شما را به خدا میسپارم

4 5 رای ها
امتیازدهی روی ستاره های زیر کلیک کنید
محسن جبارزاده
آرامشم حاصل تلاشم - انرژی مثبت دوستان و خانواده است هر جا قدمی بر میدارم تغییری مثبت را شروع میکنم . تا هستم مفید خواهم بود . روانشناسی را بهترین رشته دنیا میدونم
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x